تبليغاتX
ایران مرز پر گهر
پنجشنبه 1387/05/24
در وادی نگاه تلخم:

دختری دست در دست پسری دارد،

در چشمان اتش ناکش،پسر،کودک وار،

 زنجیری از حماقت بر گردن آویخته!

و دختر به پلیدی روح شیطان،

آنگونه است که،

 افسار گسیخته در واژگانش،

بدنبال دزدی از روح اوست.

سیمرغ:لطفاْ به کسی بر نخوره!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 1387/05/18
چه خنیاگریست در این نقش بند قضا؟

که حافظ وارِِ، غرلی چون سرود، *هزار میخواند،

کسی نجوا گر بود در من

که قافیه بندی در این شعر

ترجیع بند است؟ !

بهتر نباشد از این

که از سروده های من تهیست بر گذار این وادیه!

و رها تر ز نوشته،

رویا گونه است و بی هیچ دوستی می بافی این کلاف سر در گم را،

در روزی که فرصت بر بودن تو نبود

و می اندیشی که شاید خدا

به تو زندگی را دوباره داده

 تا نفسی از روی بهتر سکه تازه کنی!

و بیندیشی که هنوز عشق در پشت دیوار

و روزگار کاغذ رنگیها و باد بادکها، معلق مانده

یا که عشق، طوقی است!

گویند کار شاعر عاشقی است ، پس کار عاشق شاعری نیست؟!

عاشق پاک می بازد و می سازد و می دوزد زبان خود را در کام

که نگوید واژگان نا امیدی.

انگاری کار شاعر نا امید واری بود قبل آن،

نمی دانم چگونه بر امیدواری این ناامیدوار ، می توان امیدوار بود؟

نوشته های پایانی را وا میگذارم

در این نوشته ها

که دگر با تو هیچ گونه عهدی بر نوشتن نیست!

*(هزار به فتح ه.به معنی بلبل)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

چهارشنبه 1387/05/16
اينجا شهر گفت‌‌وگوي تمدن‌هاست. جاي پاي معماري ساساني و بيزانس و روم شرقي را مي‌توان در دزفول يافت.

دزفول مكاني بوده براي تبادل فرهنگ‌ها. شهري كه در آن روزگاري، رومي‌ها مي‌زيستند و بر روي رودخانه‌اش سد ساختند.

در معماري خانه‌هاي كوچك دزفول، از سبك مسجد ايراني گرفته تا كليساي رومي و از مكتب ساساني گرفته تا يوناني همه را مي‌توان ديد.

اينجا سرزميني است كه در آن پرتقال و خرما و موز در كنار هم مي‌رويند. بايد در كوچه‌هايش گشت، منظره ديوارهايش را ديد، روبه‌روي هر دري ايستاد و سر را تا جايي بالا برد كه در آنجا ديوار و آسمان همديگر را ملاقات مي‌كنند و آنگاه گوش سپرد به همه نجواهاي شهر.

شهري با بافت فشرده كه گويي مردمش طاقت دوري از هم را نداشتند كه خانه‌هايشان از سه طريق پشت‌بام، كوچه و زيرزمين به هم راه داشته.

بايد داخل خانه‌ها شد و سرك كشيد به شواوان‌ها (شوادون به زبان محلي).

راهي زيرزميني و دور و دراز كه گاهي از كنار رودخانه دز سردرمي‌آورد و بيشتر اوقات از خانه همسايه. اين راه زيرزميني پناهگاه مردم دزفول بود در زمان بمباران هوايي.

وقتي در كوچه‌هاي دزفول راه مي‌روي، اگر هم تنها باشي، گويي تنها نيستي.

در هر پيچي از كوچه، كوچه هم با تو مي‌پيچد و چشم به آساني و نرمي مي‌چرخد.

دزفول را در زمان ساسانيان به صورت يك دژ و براي محافظت از پل رودخانه دز استوار كردند و به همين دليل كالبد شهر شديداً فشرده است و تمام خانه‌هاي ناحيه قديمي شهر بر زمين‌هاي كوچكي احداث شده‌اند.

 

دزفول از معدود شهرهاي ايران است كه در معماري آن، آجر پخته به وفور به كار برده شده و گذشته از آنكه ديرپايي آن را باعث شده، اصالت و وقار خاصي نيز به آن بخشيده است.

آرش نورآقايي
خبرگزاري ميراث فرهنگي
 
نقل از تابناک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 1387/05/14
چه خنیاگریست در این نقش بند قضا؟

که حافظ وارِِ، غرلی چون سرود، *هزار میخواند،

کسی نجوا گر بود در من

که قافیه بندی در این شعر

ترجیع بند است؟ !

بهتر نباشد از این

که از سروده های من تهیست بر گذار این وادیه!

*(هزار به فتح ه.به معنی بلبل)

ادامه دارد

 ادامه شعر را در پست زیر تکمیل کردم

 http://akhbaremahale.blogfa.com/post-516.aspx

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 1387/05/11

وقتی وجود نفرت انگیز خاکی را وا میگذارم

به آسمانها پناه می برم

در آنجاست که بر دیوار هایش نقش آجرهای زندان ندارد و هوا هوای آزادیست

گاه گاهی از پشت دیوارهای خاکی

گاهی از پشت پنج دری چوبی

حس عاشقی را پاک تر از آن

گرمای تب وار گونه عشق خاکی پیدا میکنی

در ته صدایی که لرزشی  مهر وار دارد و

 بر وجودت مینشیند و

 دراعماق زوایای تنت نفوذ میکند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 1387/05/11

اندیشیدن به اینکه در تنهایی آن گونه باشی

که میابی هیچ چیز نمانده جز

 واپسین لحظه های نا امید واری,

 و می بینی که تنها ترین تنها بودی

و کلام شریعتی  درذهنت نقش می بندد که:

اگر تنها ترین تنهای شوم باز خدا هست.

شعرت متبلور می شود ازنوشته های زیبا

 گاهی این نوشته ها  به تلخی یک روز بی پایان تابستان می انجامد

که می فهمی چون کودکی

از کودکی وجودت چگونه بهره برده

و با رخنه بر وجودت آن

لطافت پاکی تورا بی اختیار و بی هیچ

قیمتی  بردند

و خودت اینگونه تسلیم وار روبرویش

نشستی که او بیاید و با ارزش ترین داراییهایت را ببرد

دزدی از وجودت و از آنچه زیبایی میپنداشتی و پاکی میدیدی,

خیلی ترسناک تر از قدم گذاشتن بر آن روزیست که

دنیا تو را خواند و تو نمی خواستی

تو را بخوانند

 با آن واژگان پست احمقانه شان و سپس

توهم وارد بازی کودکی آنها شدی

و پذیرنده نقش اصلی آن!

و بازهم همه را هم بازی با پستی دنیا کردی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 1387/05/11
سیاهی این واژگان از رنگ نیست

از بی رنگی با تو بودن بود!

تویی که همیشه ملون وار اینگونه

 رنگ سیاهی را فقط هدیه به من میکردی!

تو را از تمام خاطره هایم پاک می کنم...

امروز به عکس هایم نگاه میکردم...

چقدر رنگ شادی در آن موج می زد،

چرا من آنها را سیاه و سپید می دیدم؟!

از امروز رنگ تازه شدن دارم ،

پس سلام سلام  سلام

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 1387/05/11
این نوشته را اصلاح میکنم و با قدرت تمام می مانم

تولد دوباره نوشته هایم است

مرسی بهار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 1387/05/05
امشب به هنگام بدرود با دوست عزیزم، او گفت:

تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو .

من هم در جوابش این چنین گفتم:

چو بر خلوت کده دل نهادم روی،

 نه دلي يافتم و نه پری روی،

گویی رفته به تاراج  ایمانم

بی هیچ گمانی به هر سوی،

صاحب این منزلگه کنون در خواب است،

انگاری که نشنیده آواز کوس از هر سوی،

لیکن آن چه بود که من را با خود برد

عطر خاطر تو بود  در هر کوی.
 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

سه شنبه 1387/05/01
 
 
 
 
 
 
 
خانواده مرحوم خسرو شکيبايي
 
 
 
حضور هنرمندان در مراسم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برای دیدن فیلم بر لینک زیر کلیک کنید
http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1387/4/31/13079_246.wmv
 
 
نقل از سایت تابناک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  |