دختری دست در دست پسری دارد،
در چشمان اتش ناکش،پسر،کودک وار،
زنجیری از حماقت بر گردن آویخته!
و دختر به پلیدی روح شیطان،
آنگونه است که،
افسار گسیخته در واژگانش،
بدنبال دزدی از روح اوست.
سیمرغ:لطفاْ به کسی بر نخوره!
دختری دست در دست پسری دارد،
در چشمان اتش ناکش،پسر،کودک وار،
زنجیری از حماقت بر گردن آویخته!
و دختر به پلیدی روح شیطان،
آنگونه است که،
افسار گسیخته در واژگانش،
بدنبال دزدی از روح اوست.
سیمرغ:لطفاْ به کسی بر نخوره!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
که حافظ وارِِ، غرلی چون سرود، *هزار میخواند،
کسی نجوا گر بود در من
که قافیه بندی در این شعر
ترجیع بند است؟ !
بهتر نباشد از این
که از سروده های من تهیست بر گذار این وادیه!
و رها تر ز نوشته،
رویا گونه است و بی هیچ دوستی می بافی این کلاف سر در گم را،
در روزی که فرصت بر بودن تو نبود
و می اندیشی که شاید خدا
به تو زندگی را دوباره داده
تا نفسی از روی بهتر سکه تازه کنی!
و بیندیشی که هنوز عشق در پشت دیوار
و روزگار کاغذ رنگیها و باد بادکها، معلق مانده
یا که عشق، طوقی است!
گویند کار شاعر عاشقی است ، پس کار عاشق شاعری نیست؟!
عاشق پاک می بازد و می سازد و می دوزد زبان خود را در کام
که نگوید واژگان نا امیدی.
انگاری کار شاعر نا امید واری بود قبل آن،
نمی دانم چگونه بر امیدواری این ناامیدوار ، می توان امیدوار بود؟
نوشته های پایانی را وا میگذارم
در این نوشته ها
که دگر با تو هیچ گونه عهدی بر نوشتن نیست!
*(هزار به فتح ه.به معنی بلبل)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|











لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
که حافظ وارِِ، غرلی چون سرود، *هزار میخواند،
کسی نجوا گر بود در من
که قافیه بندی در این شعر
ترجیع بند است؟ !
بهتر نباشد از این
که از سروده های من تهیست بر گذار این وادیه!
*(هزار به فتح ه.به معنی بلبل)
ادامه دارد
ادامه شعر را در پست زیر تکمیل کردم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
وقتی وجود نفرت انگیز خاکی را وا میگذارم
به آسمانها پناه می برم
در آنجاست که بر دیوار هایش نقش آجرهای زندان ندارد و هوا هوای آزادیست
گاه گاهی از پشت دیوارهای خاکی
گاهی از پشت پنج دری چوبی
حس عاشقی را پاک تر از آن
گرمای تب وار گونه عشق خاکی پیدا میکنی
در ته صدایی که لرزشی مهر وار دارد و
بر وجودت مینشیند و
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
اندیشیدن به اینکه در تنهایی آن گونه باشی
که میابی هیچ چیز نمانده جز
واپسین لحظه های نا امید واری,
و می بینی که تنها ترین تنها بودی
و کلام شریعتی درذهنت نقش می بندد که:
اگر تنها ترین تنهای شوم باز خدا هست.
شعرت متبلور می شود ازنوشته های زیبا
گاهی این نوشته ها به تلخی یک روز بی پایان تابستان می انجامد
که می فهمی چون کودکی
از کودکی وجودت چگونه بهره برده
و با رخنه بر وجودت آن
لطافت پاکی تورا بی اختیار و بی هیچ
قیمتی بردند
و خودت اینگونه تسلیم وار روبرویش
نشستی که او بیاید و با ارزش ترین داراییهایت را ببرد
دزدی از وجودت و از آنچه زیبایی میپنداشتی و پاکی میدیدی,
خیلی ترسناک تر از قدم گذاشتن بر آن روزیست که
دنیا تو را خواند و تو نمی خواستی
تو را بخوانند
با آن واژگان پست احمقانه شان و سپس
توهم وارد بازی کودکی آنها شدی
و پذیرنده نقش اصلی آن!
و بازهم همه را هم بازی با پستی دنیا کردی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
از بی رنگی با تو بودن بود!
تویی که همیشه ملون وار اینگونه
رنگ سیاهی را فقط هدیه به من میکردی!
تو را از تمام خاطره هایم پاک می کنم...
امروز به عکس هایم نگاه میکردم...
چقدر رنگ شادی در آن موج می زد،
چرا من آنها را سیاه و سپید می دیدم؟!
از امروز رنگ تازه شدن دارم ،
پس سلام سلام سلام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
تولد دوباره نوشته هایم است
مرسی بهار
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو .
من هم در جوابش این چنین گفتم:
چو بر خلوت کده دل نهادم روی،
نه دلي يافتم و نه پری روی،
گویی رفته به تاراج ایمانم
بی هیچ گمانی به هر سوی،
صاحب این منزلگه کنون در خواب است،
انگاری که نشنیده آواز کوس از هر سوی،
لیکن آن چه بود که من را با خود برد
عطر خاطر تو بود در هر کوی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|




























لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|