تبليغاتX
< ایران مرز پر گهر
سه شنبه 28 فروردین1386

دیریست چون روزگار  من را بی تاب رفتن

 در غروب پاییز مینماید

آنچه که بوده درمن دگرگون نشده

اما قانون طبیعتست که مرا در بازی فلک

وبازیگرانش راهی پیش بر کوره راهم

 ندارد

چون پیچکم که دردلم رویید .... به دیوار

احساسم

پا گذاشته و .....حال از دیوار بدنم گذشته وبر

خاکی

دیگری رسیده

 عطر یاست در هوای وجوم چه جاودانه

ماندگار

ترین سرود تنهایی را میخواند

باز چشمانت بهاریست چون دلم.

دیگر نوشتن از آنچه نیست و بر من تا امروز چه

بوده جز عذابی از آنچه درگذشته بر من میرسد

چیست

 

پی سطور این نوشتها به دنباله نامی نگرد !!!!!!

 

چون جوهرنوشتهایم به نام تو سفید است بر این

کاغذ ...نمی شود رنگی تازه تر از بودن زد

چه زیباست که تنهایی هایم را با همه میتوانم

قسمت کنم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 24 فروردین1386

در انتظار بر عقربه های ساعت میزدم تا زمانی رسید . روبرویم تاریخ چیزی را تکرار میکند و آن همان گذشته و آینده من است که همراهم بوده و می آید در خودم می کاویدم واژه ای تازه بیارم تا نسبتی  با حالم داشته باشد و هر آنچه که غریب و دور ، ولی بیانگر احوالم.آخر تنها چیزی که پیوندمان داده بود تاریخی از من بود که گذشت و تو آنرا فرا موش کردی و یا به عمد در پشت شیشه در سرمای نگاهت تنهایش گذاشتی. بر تو خرده نمی گیرم که...

رشته افکارم تا می آیند بند بند پیوند بخورد می شکافد و پاره میشود. آره می گفتم بر تو خرده نمی گیرم که مرا از یاد بردی چون که من همیشه در یاد تو هستم و میمانم.

مگرمیشود باز به خودم دروغ بگویم یا به نوشته هایم؟

تا کی نوشته هایم دو پهلو باشد که منظورم تو بودی در ایجاد فکر نوشته و در آخر چیزدیگری از آب در آید.  

              در تاریخ بی تاریخ .که پس واژه نامفهومی گم شد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 20 فروردین1386
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن 
 
پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه
 
تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی
 
جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی
 
مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
 
 
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت
 
هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که
 
خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
 
روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالی بیا تو شستن
 
ظرفا کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی
 
بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و
 
زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی
 
ظرفا رو شست
 
 
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو
 
ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من
 
برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم"
 
سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به
 
من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: "
 
اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و
 
جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
 
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود
 
علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا
 
اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و
 
همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و
 
اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی
 
شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما
 
 چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط
 
میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به
 
خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
 
************ ********* ********* *********
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید..
 
هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه
 
( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت،
 
تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار
 
پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون،
 
همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که
 
دوستتون داره و شما رو بخشیده...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 18 فروردین1386
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
=>و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 18 فروردین1386
سلام و با تبریک فراوان به مناسبت سال جدید

دیر گاهیست که از ننوشتن ها و نگفته های خود به خلوت تنهایی رسیدم و باز از آنها پلی برخاطراتم زدم تا از نو یادهایم تازه شود

اما دیری نپایید که این آرزوهایم در خشت خام خود وا رفت وبه دامن مادری پرمهر نتوانست بر پاخیزد و مسیری را در سیاه راهای زندگی بپیماید

مرا در این تحیر به بندکشیده عصری که آنرا عصر راحتی انسانها گویند تنها رها کرد ‌(عصری که من برآن اعتقادی به راحتی ندارم وچون دیگراعصار زندگی و تاریخ موجبات عذابهای دنیوی اخروی را می افزاید)

همچون مرشد و پیرمان حکیم خیام که میگوید : ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز ....... که به ساز ناهماهنگ طبیعتش مارا به رقصی ناموزون همچون خود وامیدارد....



خوشحال برآن هستم که نوشته هایم را برای آن دوستانی مینویسم که خود میدانند که برای آنهاست.....پس میخواهم که آنها نیز چون من بگوید آنچه که در آنهاست.در کنارم باشید و مرا همراهی کنید

در انتظار پیامتان هستم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  |