تبليغاتX
< ایران مرز پر گهر
یکشنبه 30 اردیبهشت1386

Love doesn't require two people look at each other, but that they look together in the same direction

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 30 اردیبهشت1386
سلام

خواهش دارم

سایه شبانه.خوب منومیشناسی  اما  

نمیخواهی خودرا معرفی کنی؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 29 اردیبهشت1386
سایه شبانه عزیز

نوشتم که شعر از پابلونرودا هست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 28 اردیبهشت1386

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 28 اردیبهشت1386
When I born, I Black,
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black...
And you White fellow, When you born, you pink,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you blue,
When you scared, you yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 28 اردیبهشت1386
به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر سفر نكنی،
اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی...

به آرامی آغاز به مردن می كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند

به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

تو به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی...

تو به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری بكن!
نگذار كه به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نكن!


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 28 اردیبهشت1386
توسط:سایه شبانه

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 21 اردیبهشت1386
سلام برهمه دوستان

امشب بالاخره بعد از زمانی نسبتاْ طولانی موفق به دیدن فیلم ۳۰۰ شدم.

اما آنچه مرا بر آن داشت در مورد آن بنویسم:

نمیدانم کمپانی برادران وارنر از کدوم سوراخی توانستند همچین خشایار شاهی بیا فرینند...اگر امکان دارد دوستانی که انگلیسیشان خوب است نظر مرا به گوش مسئولین این کمپانی برسانند تا ما از نگرانی رهایی پیدا کنیم.

وقتی فیلم را می بینید نا خود آگاه به یاد فیلم ماتریکس می افتید

البته اینجا به جای گلوله ...تیر و نیزه از اطراف بازیگران رد میشد!!!

کلیه جنگاوران ایرانی به چند دسته تقسیم شدند که همگی در انتها آنقدر ناتوانند که راحت کشته می شوند

یک هو وسط فیلم میبینید که از طرف سپاه ایرن یه آقا غوله داره حمله میکنه!!!بدش یه کرگدن گنده میاد....بدش یه هو فیل ها حمله میکنند بدش.....نه بخدا شوخی نمیکنم ...انگاری بازی انیمیشن کامپیتری هست...هر کسی که کشته میشه... غول مرحله بعدش سخت تره...عینه کتاب داستان های ...تخیلی این کارتون های دیجیمون وکوفت و زهر مار.

مسخره تر از این فیلم وسازندگانش فکر نکنم تو دنیا کسی باشه!!!

آخه یکی نیست بهشون بگه حالا مطمئناْ در زمان حالا که همه نظر ها معطوف به ایرانه شروع به ساخت فیلم میکنین؟؟ اونم با دستورات و حتماْ سفارش شده از سمت سیاست مداران خودتان...حداقل یه خورده مطالعه میکردین بد نبودا !!!!

اینقدر اونوقت توفیلم سوتی نمی دادین

خشایار شاه شده بود عینه این مازوخیست ها که از همه جاشون سیخ رد می کنن.

من توکفم اون جوری چه طور شبها میخوابیده؟؟!!

راستی اون گوژ پشت نتردام هم تو فیلم جالب بود...در حقیقت نوعی ایهام داشت!!!

خلاصه سپاه ایران که قوم یعجوج و معجوج بود و کلی هم همراشون ککتل ملتف..داشتن!!!

این نوع فیلم مسخره در دوکون هیچ عطاری هم پیدا نمیشه

اوناییکه ندیدن نبینن بهتره ...چون همش دارن همدیگرو میکشن و باقی مطالبم از نوشته من بفهمن

و اگر نه هیچ چیزه جدیدی توش نمی بینین

وقتتون رو تلف نکنین مثل من...که پشیمونی سودی نداره.یه شب خوبم هم خراب شد از بس صحنه های وحشی گری و خون ریزی دیدم.

قربان همتون سیمرغ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 17 اردیبهشت1386
سلام.برام نوشتی که تنهایی

اما چرا؟

از چه چیز تنهایی؟

من روزگاران زیادی است که تنهایی را لوح زندگی خود گذاشته بودم.هنوز نیز تنهایم

اما ازخود دیگز تنها نیستم

چون بزرگی که میگفت:

شاعران و نویسندگان انسانهایی غمگینی هستند

من نیز این تنهایی ها را خیلی دوست دارم.چون آرامشی که در تنهایی وسکوت شب است هیچ مکانی دیگر نمیتوان یافت.

((وشب ها مونس عاشق است

 و ابر مرحم  گونه های تر عاشق

و عرق شرمش را صبح بر جای میگذارد

شاید آن قطره اشک عاشق است که سبزه را طراوت میدهد....))قسمتی از شعر خودم

امید وارم که باز برایم نظر بگذاری

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 14 اردیبهشت1386
سلام

خدا رو شکر که منم بالاخره از این دنیای تنهای تنهاییهایم بیرون آمدم

راستی چقدر این کلیپ آخر برنامه ((شب شیشه ای)) قشنگ هست

من آنرا بسیار دوست می دارم.

خلاصه اینکه دانشگاهم چیزه جالبیه

وقتی میخواهی بری کلی غم می گیره تو دل آدم

وقتی هم که میری دیگه نمی خواهی بیای بیرون!!!

البته بگم که چون دانشگاه ما قزوینه !!!(العانه کلی ازدوستان با این کلمه حال میکنن)

یه خورده هی هر روز رفتن و آمدنش سخته

همین دیگه

مطلب این دفعه من به این راحتی تموم شد!!!!

دیگه نه قلمبه سلمبه حرف زدم نه شعر در و کردم!!!

فعلاْ  به امید دیدار

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

چهارشنبه 12 اردیبهشت1386
سلام

بر خی از دوستان بر من ونوشته هایم خرده میگیرند که چرا بر کس خاصی است

و یا این که چرا نا امیدانه می نویسم

در پاسخ بران هستم تا بگویم...نوشته هایم نه کسی را هدف دارد و نه نا امیدانه

سئوالم این است:

مگر زندگی جای امید واری دارد که بر آن دل ببندیم

حاضرم با هرکس به جز این عقیده دارد به بحث بنشینم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 10 اردیبهشت1386
درخت زندگی بر صاعقه ای نشسته بر خاک

خاکستر شده ... زمان و لحظه های رفته بر باد

چون آخر عمری که گذشت .

دوست برآن دارم تاهمه عمر بگذرد.

راحت توانم از خود دل بریدن

از زندگی دست شستن

و از نامردی های دوستان

رفتن تا به بینهایت پستی رسیدن.

اف روزگاران بر تو

بر تو که گر نثری بر تو نوشتن

فنا کردن عمریست بر بیهوده نویسی

و نگاهی که رذلانه ترین نگاهست

و از بدایت بوده و من چه نمی فهمیدم آن را

روزگار تنهایی تو نیز چون برسد

در این روزگاران نه بلکه در بینهایت

آن را چون جدول ضربی کودکانه بر خاطر

تخته کلاس مینویسم

تا دست آویزی بر آینده باشد 

این یاوه گویی ها دیگر بر من نمی آید

پس منتظر بر چشم  گشودن برخاک

و رهایی از دنیای شما دنیا دوستان میمانم

دنیای زیبای شما ارزانی شما

....

چون فرهاد:

گرم و زنده بر شنهای تابستان

زندگی را بدرود خواهم گفت

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 9 اردیبهشت1386
سلام دوستان

از سایت  http://www.30morgh.tk هم می تونین راحت وارد سایتم بشید

قربان همتون

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 9 اردیبهشت1386
سلام

امروز در مورد بحث داغ بد حجابی میخواهم صحبت کنم

بسیارخوبه که بالاخره با معضلی چون بدحجابی بر خورد می شود

ولی متاسفانه داریم مسائلی میبینیم که بسیار شرم آور است...

وقتی در عکس العمل این بر خورد با حرکات ناشایستی از طرف مقابل مواجه میشود و موجبات توهین و وهن برای سایرین پیش میآید...

من نوعی دوست ندارم مقدسات ما درموج توهین قرار بگیرد

همه دوست داران ولایت از این نوع به ظاهر پوشش های خیابانی مخالفند

اما نظر ما بر اینکه برخورد خشن با افراد شود درست نیست

زیرا بازتاب بدی در جامعه و شایدم عدم اصلاح آن افراد را موجب شود

پس بهتر است با خوی اسلامی و پیروی از انقلاب ونظام

دلسوزانه تر با موجبات برخورد شود

همان طور افرادی که در مکتب امام راحلمان اصلاح شدند و به جبهه های جنگ رفتند و ....

با آرزوی بهروزی

یا حق 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 9 اردیبهشت1386
در کوچه پی رد پایی از خیال

می پیمودم این راه حزن انگیز را

سکوت تو در برابر دیدگانم

چه بی رحمانه رقم می خورد

کاش تمامی فاصله ها را میشد گلی کاشت

اما آنگاه راه جدایی عشاق

گلستان‌ِ حضور لحظه هایِ خاطره انگیز با هم بودن بود

و چه زیباست انسانی بتواند راه خود را از بی راهه هایِ دور پیدا کند

پس من بر این اتفاق خوش دلبندم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 8 اردیبهشت1386
سلام

بر دوست جدیدم{ سایه روشن}

متشکرم از این که برایم نظر میدهید

منتظر شما هستم

از دیگر دوستان هم میخواهم که مرا تنها نگذارند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 3 اردیبهشت1386
تو بيمارستان، جايي كه يكي از افراد فاميل كه به طرز مرگباري مريض بود، بستري شده بود، همه قوم و خويشها تو اتاق انتظار جمع شده بودن .

ب
الاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز
رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق ت
لاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش
آأرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد ياد
آوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!!!! . "

سیمرغ:دلم برای آقایانی که این مطلب را با شوق به خواندنش ادامه دادند میسوزه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 2 اردیبهشت1386
چون روزی بر آن شدم( نمی دانم بر کدام! یک هو خواستم از خود نثر قدیم در وکنم!) و بدین جهت(ایضآ بالا!) که دیگر ننویسم ‌... پس دیگر ننوشتم...

اما بازدیدم که نمی شود ...چون اینچنین است که سبک بالم میکند این نوشته ها ...وحال که فرصتی شده بتوانم آنرا با دیگران نیز در میان بگذارم...شاید نوشته های پر نقصم اصلاح و خود نیز از آن طرفی بسته باشم...

بار دیگر آمدم...اما خسته تر شاید ره گمکرده تر از گذشته نچندان دور از نوشته هایم.

این نوشته ها باز مونس تنهاییهام شد و من تنها خواننده آنها!

نثری که خود آنرا نامی تازه دادم: نثری با طنز تلخ و بی پروا وگاه شاعرانه هایی زیبا(که بیشتر خود می پسندم)

گفتم اینها را تا که دلیلی بر نوشته های از دور تا کنون خود یافته باشم.

گر چه شخصیت انسانها در پشت رنگهای نوشته های قلابیشان پنهان است ...اما من هر آنچه در نوشته هست مرا در وجودم نقش دارد

باشد که دوستانی دوباره راهنمایم باشند

از کسی که(البته با جسارت به ایشان فقط شاهین میگوییم) نیز به خاطر محبتی که به من و نوشته هایم دارند و آنرا تا انتها میخوانند سپاسگذارم

باشد که به امید خدا ...با کمک و راهنمایی های دوستان سنجیده تر عمل کنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  |