تبليغاتX
< ایران مرز پر گهر
سه شنبه 29 خرداد1386

روزگاري به خري افتاد توي يه چاه و شروع کرد به عرعر کردن که منو در بيارين ..يالا

کشاورزي که صاحب اين خر عرعرو بود.. خيلي سعي کرد که يه کاري بکنه ..ولي نشد که نشد .

!!!!خره رفته بود ته چاه و در نمي يومد ..عرعرش هم قطع نميشد .......خر بي ادب نفهم

آقا کشاورزه با خودش فکر کرد که خوب ..اين چاهه رو خيلي وقته که ميخوام پٌٍرش کنم ..خره هم که پيره  و ارزش اين که بخوام..بيارم بيرون و دوا درمونش کنم نداره پس بيخيال خر...

از همه همسايه هاش خواست که بيان و بهش کمک کنن ..اونام هر کدوم يه بيل آوردن و شروع کردن خاک ريختن تو چاه...خره که فهميده بود چه بلايي داره به سرش مياد.شروع کردعرعرهاي جانسوز سر دادن..از همون هايي که دل هر خري کباب ميشد از شنيدنش پس از يه مدت کوتاهي يهو ساکت شد جوري که همه تعجب کردند..

ولي بازم چند تا بيل ديگه خاک ريختن و ديدن نخير صدا از ديوار در مياد ولي از آقا(يا خانوم) خره نه...

کشاورزه يه نيگاهي تو چاه کرد ببينه چي شده که هيچ خبري از عر عره خره نيست که ديد ..عجب خر پر آي _کيويي بوده ..اين خره و تا حالا استعدادش کشف نشده بوده..هر بيل خاکي که تو چاه ريخته ميشده ..مي ريخته پشت کمر خره ..اونم خودشو مي تکونده و ميرفته روش مي ايستاده..مث پله... 

 کشاورز و همسايه هاش..خا ک مي ريختن تو چاه ..خره خودشو تکون ميداده و مي رفته روشون مي ايستاده....و هي يه پله بالا ميومده تا اين که رسيد به سر گاه و يه جفتکي زد و خندون شروع کرد يورتمه رفتن...به اين ميگن خر

هر روز ممکنه خيلي مشکلات براي شما به همراه داشته باشه مث همون بيل هاي خاک ..مصائب از همه طرف رو سرتون هوار بشه ..ولي اين که بتونين پيروز از تو چاه مشکلات در بياين که مشکلات رئ سعي کنين از رو دوشتون بر دارين و يه قدم و پله بياين بالاتر.

ما ميتونيم از عميق ترين چاه هاي زندگي هم به سلامت خارج بشيم به شرطي که از هر مشکلي يه تجربه و نردبون بسازيم براي پيشرفت و شکوفايي..

هر کدوم از مسائل زندگي  ميتونه به مثابه يه پله و وسيله اي براي رسيدن به هدف نهايي ما باشه..فقط نا اميد نشو و از تلاش دست بر ندار ..

خودتو بتکون و يه پله برو بالاتر

مرسی از سایه شبانه که این نوشته را برام میل کرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 27 خرداد1386

فردا شهادت زهراي مرضيه سلام اله عليهاست. دختر پيامبر اسلام  و مادر همه امامان شيعه. با عمر كوتاهي كه داشت تاثير شگرفي در تاريخ بعد از پيامبر از خود به جاي گذاشت. تنها دختر و يادگار پيامبر كه بعد از او مورد بي‌مهري قرار گرفت، خيلي عبرت‌آموز است.

در آن دوران تلخ بعد از پيامبر، فعال بزرگ سياسي شد. خطبه مي‌خواند. مردم را به احقاق حق دعوت مي‌كرد. صادقانه مظلوميت علي را افشا مي‌كرد. تنها زن معصوم برگزيده خدا بود. فردا در روز شهادت آن حضرت، در ايران تعطيل عمومي است و مردم شيعه سراسر جهان عزا دارند.

عزاداري‌هاتان مورد قبول حضرت حق باد

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146308795

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 26 خرداد1386

در گذشت عالم ربانی...حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ محمد فاضل لنکرانی(مدظله العالی) برعموم دوست داران خاندان عصمت و طهارت به خصوص مقلدان ایشان تسلیت عرض مینمایم

 

سیمرغ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

سه شنبه 22 خرداد1386

                                      سایه

 امشب خاطره ام با تو بود

 ولی نگاهم نه...

 شاید باران شسته بودش

 چیزی در موسیقی

 ناسروده ام بر جا مانده بود

 که نمی شد آنرا نگاشت

 تا نتی شود شاید

 بنوازمش ورها شود

 شاید باران شسته بودش.

 از جلوی آینه کنارمیروم

 پنجره بر حواسم می گشایم

 ولی سرماست

 که در وجودم  می دمد

 حتی آن کبوتر در برف

 عاطفه ام را تحریک نکرد.

 خودم را در کوچه یافتم

 فقط نور پنجره ای روشن بود

 که سایه ها را می کشید

 سنگ فرش کوچه هم قدمم بود.

 چشمانم را بستم

 باد آهسته در گوش درختان

 مرثیه اش را می خواند

 و او تنها سراینده خیال بود

 و من می نگاشتم-

 در اعماق وجودم

 اما امشب انگار مرثیه اش

 تغییر کرده بود

 معنی اش را می دانستم

 او هم تاب همراهیم را نداشت

 و من خسته پی سایه ام می رفتم

 کاش می شد سایه ها

 می ایستادند،برای همیشه

 تا زمان متوقف می ماند

 آن وقت می شد

 مال خود شد

 و رفتن... تا خورشید

 تا سوختن

 و یکی شدن.

 افسوس که

 سایه ها بر تنمان تار تنیده اند.        تهران  30/11/80

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

سه شنبه 22 خرداد1386
شاید من بیش از آنچه سزاوار است

زنی هستم که می خواهد

به راستی زندگی را دریابد

ودر میان رازهای این دشت تاریک

در پی چاه ها بگردد

چه کسی با عصیان نسیان برسرم میکوبد

تابرق حقیقت درچشمانم بدرخشاند

وستارگان نیمروز

مرا به شب راستین

راهبری کنند؟..........

غاده السمان شاعر فلسطینی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 21 خرداد1386
اي يار
كه در گريبانت
دوكبوتر توآمان بي تابند
و قلب پاك تو
با لرزش خوش كبوتران
به تنظيم ايقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرماي مهربان دستت
مرد را مرد مي كند
ومن
ايستاده ام
و به نيمه ي كهكشان مي نگرم
كه درآنسويش
تو
عشق تقدير مي كني
و من
كامل مي شوم
اي زن زن !


عبدالحسین فرزاد
2/2/1383


به مناسب شهادت حضرت زهرا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 21 خرداد1386
در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را در انزوا میخورد و می تراشد عموما این دردها را نمی توان اظهار کرد
صادق هدایت بوف کور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 20 خرداد1386
روزی از خواب بر می خیزی ولی  چه افسوس که بر آن امید بر بستر رفته بودی که چشم در آغوش خاک بگشایی..اما بدان که زندگی شوخی بزرگی است و خیام میفرماید

ایام زمانه از کسی دارد ننگ

 کو در غم ایام نشیند دلتنگ

می خور تو در آبگینه با ناله سنگ

زان سان که آبگینه آید بر سنگ

ودرجایی دیگر برتفکر نکردن بر اصل طبایع عالم میفر ماید

اجرام که ساکنان این ایوانند

اسباب تردد خردمندانند

هان تا سر رشته خرد گم نکنی

کانان که مدبرند سر گر دانند!

حال من حود در اینجا نمی دانم  با وجود آنکه این رباعی به حق از منسوبات به اشعار وی خارج است و از دیدگاه آنکه وی خود عالم دهر خود بر پایه نجوم و ریاضی و گاه در جایی خواندم در طبابت.

حال بر اینچنین باوری چطور ویبر ندانستن اسرا تکیه دارد نمی دانم

آنچنان که می دانید ابن سینا و خیام اساتیدی بودند که توانستند جهان طبیعت و اتفاقات آنرا بر پایه ریاضیات استدلال کنند.وای بر ما که از اسرار کماهی  ندانستیم و این چنینیم

سخن بسیار و مجال کوتاه

انشا الله سر فرصت مطالبم را تکمیل خواهم کرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 18 خرداد1386
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
  امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

پنجشنبه 10 خرداد1386
سلام دوستان

به مدتی کوتاه برای چند روز از حضورتان مرخص میشوم

انشا الله با انرژی بر میگردم و ادامه میدهم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 6 خرداد1386
سایه شبانه!

 خوشحالم که تا انتها متن را خواندی و متقاعد شدی!!!!

شوخی کردم قرار نیست کسی دیگری را متقاعد کند

از این به بعدمطلب و یا نظراتت راکه بنویسی و یا می خواهی در مورد مطلبی بحث کنی بر روی سایت قرار میدهم تا بقیه هم استفاده کنند

پس در وبلاگ نویسی کمک کن

منتظرم.بحثی را باز کنی و ادامه بدهیم

سیمرغ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 6 خرداد1386
آورده اند که سید ابوالحسن اصفهانی، مرجع بزرگ شیعیان در نجف از وضع بد اقتصادی طلبه ها مطلع شد. برای کمک خرج آنان گفته بود هر طلبه ای وقتی دارای فرزند میشود نامه ای بنویسد و پولی دریافت کند. یک طلبه ی افغانی خبر تولد فرزندش را داد و پولی گرفت. دو ماه بعد به گمان آنکه سید حافظه ی درستی ندارد دوباره هم نامه نوشت و خبر تولد فرزند جدیدی را داد و تقاضای پول کرد. سید پول را داد و کنار نامه اش نوشت: قدر همسری که هر دو ماه یک بار می زاید را بدان!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 5 خرداد1386
سایه شبانه جان سلام

نمی دانم چرا وقتی مطلبی را تا انتها نمیخوانی باز عجولانه در مورد آن اظهار نظر میکنی؟؟

در تمام مطلب، من به مشکلات دو طرف اشاره کردم ،مشکلاتی که بر بی تدبیری دو طرف ایجاد میشود

 ،در یک جا هم حتی مردی را محق بر تمام موارد نمیدانم

 دائماْ بر سادگی پای فشرده ام ..... نه هزینه های هنگفت که به طرفین تحمیل میگردد

امیدوارم با مطالعه در فرصت مناسب از اظهار نظر عجولانه پر هیز کنی

درضمن من نمی دانم شما به چه پختگی در زندگی رسیده ای  که نوشته هایم را از روی خامی  می دانی؟؟

اما دوستم! بدان هر کسی کامل نیست...کامل بودن متعلق به خداوند است

شما از هر رویدادی تجربه ای بنا به ادراک  و شناخت خودت کسب می کنی...آن رویداد را از منظرخود می بینی

پس نمیتوانی آنرا بر دیگران تعمیم بدهی...که اگر اینکار رابکنی در حقیقت نوعی دیکتاتوری و تحمیل دیدگاه وعقاید است نه دموکراسی.

امید وارم از روی آرامش و بدون حب و بغض نوشته های بعدیدت را بخوانم

سیمرغ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 5 خرداد1386

سلام

دیر بازیست که خواستار آنم که بتوان در ارتباط با این موضوع مطلبی را به تحریر در آورم

هر کدام از ما تا به حال به مراسمی چون نامزدی و عروسی های بسیار با شکوه و پر خرج پا نهادیم

اما آنچه در این منظر به آن مینگرم آن است که چه چیز ما را بر اینچنین اعمال و واکنشهایی وا میدارد؟

چشم و هم چشمی.... که از دیر بازان با آن جامعه ما دست به گریبان است..... و یاحس به تجمل و تجدد گرایی؟

نظر من بر آن است که آمیزشی از این دو را باید محور قرار داد

خانواده هایی که به اجبار برای فرزندان خود همسری بر میگزینند ویا خانواده هایی که انتخاب را بر عهده فرزند می گذارند و هر دو چه لطماتی به بار میآورد

در مرحله بعد مراسم ها ومهرهای بالا و گفتن کلماتی چون(( کی مهر را گرفته کی داده!!)) وبیچاره نمودن عده ای

مراسم پرخرج و هزینه های زیادی که به زوج ها تحمیل میشود

افرادی که می توانستند با این پول زندگی راحت تر و بدون استرس تری را از ابتدا آغاز نمایند

ولی به نا گاه خود را درهجوم بیگانه هایی میبینند که در گذشته از کنار آنها راحت می گذشتند

حال این دوستانی که در آن شب ها در کنارشان ( مرا ببخشید که مجبور به گفتن آنم: ) قر میدادند و هورای شادی میکشیدند و در قبل تر آن ترغیب به ازدواج و تشکیل زندگی می کردند کجا هستد؟؟ به واقع کدامین آن افراد زیر بال و پر آنها را خواهند گرفت؟ هیچکدام

پس هر آنچه ساده تر بهتر

کدامین ما میدانیم که میتوانیم بعد ازگذشت چند وقت با هم باز بمانیم.شاید دیگر امکانی بر ادامه نباشد.دیگر گذشته نیست که بگوییم رخت سپید رفتن و با رخت سپید باز گشتن

اصلا باید چند سالی با یکدیگر باشند شاید موارد تشابهی نبود

متاسفانه در ایران بعد از انکه ازدواجی صورت میگیرد...نقابها کنار میرود وذات انسانها مشخص می شود.نمیدانم چرا همه برای هم نقش بازی می کنند وآنچه نیستند مینمایند؟؟

.

.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

پنجشنبه 3 خرداد1386

سوم خرداد را خيلی از جوان‌ترها به ياد ندارند. مدت‌ها بود كه جنگ در سراسر جبهه‌های جنوب و غرب ادامه داشت. عراق آن روز به رهبری صدام حسين بهترين روابط را با دنيا داشت. عرب‌ها از او حمايت می‌كردند چون رژيم عراق خود را در مقام نمايندگی عرب‌ها در برابر عجم‌ها جا زده بود. اروپا و آمريكا هم از صدام حمايت می‌كردند چون او را نماينده خود در برابر موج فراگير انقلاب اسلامی ايران می‌ديدند. اين حمايت جهانی و منطقه‌ای و آن تنهايی و غربت ايران آن روز، جبهه‌های جنگ را به نفع رژيم عراق رقم زده بود. شهرهای فراوانی در استان‌های مختلف ايران در اشغال كامل دشمن بود. بزرگترين شهری كه در دست عراقی‌ها بود خرمشهر بود. وقتی همه شهر سقوط كرد و آن همه شهيد در راه آرمان دينی و ملی جان دادند نام آن را به خونين‌شهر تبديل كرده بودند. در خبرهای راديويی تلويزيون‌مان وقتی می‌خواستند اسم آن شهر را بياورند، خونين‌شهر می‌گفتند.

نيمی از ايران در تيررس حملات توپخانه‌ای و هوايی عراق بودند. بروبچه‌ها تصميم داشتند اين بار نگذارند بخشی از ايران جدا شود. در تمام جنگ‌های گذشته اين كشور، قسمتی از ايران از پيكره مام وطن جدا شده بود. عمليات بیت المقدس كه برنامه‌ريزی شد، قرار بود خرمشهر آزاد شود. اين خبر خيلی مهمی بود. رزمنده‌ها شور فوق‌العاده‌ای داشتند؛ سمبليک بود. سقوط خرمشهر پيروزی سمبليک عراق بر ايران تلقی شد.

قلب مجروح مردم و نگرانی از جدا شدن خرمشهر و يا خونين‌شهر آن روز از ايران بهترين مشوق فرزندان اين آب و خاک بود. هيچ‌كس گمان نمی‌كرد در آن عمليات خرمشهر آزاد شود؛ اما شد. وقتی اخبار روز سوم خرداد۱۳۶۱مارش می‌زد و بعد از مدتی برای اولين بار دوباره كلمه خرمشهر را به‌كار برد، اول طبق عادت با صدای پر از هيجانی اخبار اعلام كرد كه خونين‌شهر آزاد شد؛ بعد از چند دقيقه اعلام كرد خرمشهر آزاد شد. دوباره خرمی به شهری كه می‌رفت برای هميشه خونين بماند برگشت. خرمشهر به ايران بازگشته بود. آن‌قدر حادثه پيروزی خرمشهر باور‌نكردنی بود كه دشمن هم باور نمی‌كرد. روز ۴ خرداد آن سال، تلويزيون ايران ديدنی بود. يک ساعت فقط اسيرها را نشان می‌داد. بيشترين اسير تاريخ جنگ در آن عمليات بود. فتح خرمشهر روز ماندگار ايران شد. اين بار ملت تصميم گرفته بودند كه ديگر بخشی از ايران، از ايران جدا نشود. ياد همه آن افتخار آفرينان به خير.

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146308744

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

سه شنبه 1 خرداد1386
سلام به دوستان

نمی دانم اما دوست دارم گه گاهی هم شعر های انگلیسی بگذارم روی سایت

بد که نیست.

از یکنواختی درمیاد

اما دوستمان سایه شبانه ناراحت میشه!!!

پس ازاین   به بعد با ترجمه میگذارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  |