تبليغاتX
< ایران مرز پر گهر
سه شنبه 30 مرداد1386

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک میشود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

وبه قدر آرزوی تو گسترده میشود

و به قدر ایمان تو کارگشا میشود

 

یتیمان را پدر میشود ومادر

محتاجان برادری را، برادر میشود

عقیمان را طفل میشود

نا امیدان را امید میشود

نا امیدان را امید میشود

گمگشتگان را راه میشود

رزمندگان را شمشیر میشود

پیران را عصا میشود

محتاجان به عشق را عشق میشود

خداوند همه چیز میشود، همه کس را...

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر آلودگی در بازار

وبپرهیزید از نا جوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک تکه ای نان مینشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند

ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند...

مگر در زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 29 مرداد1386
به مناسبت کودتای ننگین ۲۸ مرداد چیزی میخواستم بنویسم.از استاد باستانی پالیزی مطلبی به خاطرم آمد که در زیر میآورم

در کتاب کاسه کوزه تاریخ در مورد تاریخ مینویسد:

علم تاریخ، علمی است مثل تلویزیون، که عمر آدمی را مثل یونجه میخورد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 27 مرداد1386

دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگ‌ها خالی از فایده نخواهد بود
 

برای لاغر شدن ، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند


 
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز

آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد 
 

اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد
 

اگر از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس ، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید

 

افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ

زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی می‌شود 
 

اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش

استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است 
 

اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید، رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط   | 

سه شنبه 23 مرداد1386
نمیدونم چطوری بایدشروع کنم

متاسفم

متاسفم برای خودم

متاسفم برای دختران ایران زمین

متاسفم از اینکه خبری با این عنوان شنیدم ارسال لایحه ای از طرف قوه قضاییه با این عنوان

حمایت از کانون خانواده

شاید شما هم با شنیدن این خبر خوشحال شوید اماهنگامی که کمی پایینتر این جمله را می خوانید شما هم متاسف و متاثر می شوید

شرح لایحه:  ازدواج مجدد آقایان بی اجازه همسر اول و فقط درصورت کسب اجازه از دادگاه

این یعنی خداحافظ امنیت خداحافظ شخصیت خداحافظ تعصب و خداحافظی های دیگراما فقط برای زنها  

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط   | 

یکشنبه 21 مرداد1386

نقش چشمان اثیری

نقش زندگیست

فارغ از تصویر های مجازی بر روی آن

تو چون نت زیبایی

سراسر وجودم را لبریز کردی

از وجود عشق

چون گرمای اَمرداد

اما...

تنهاییهایم را با خود قسمت میکنم

بودن با نسیم چون تجربه ای

دیگریست که از پشت سایه های

نارنج به تن پوش عطر اقاقیا میرسد

پشت دیواری از نبودن ها

که بلندای آن به اندازه دوران است

و در پشت آن

با توهستم

رها از هجمه نور وصدا

زیباتر از نوشتن

بی قید زمان بودن

ولی...

باز بر میگردم

در تنهایی

و جایی که مرا نمی شناسند

چه هراس از این بیشتر

که در میان این همه دوست

تنها باشی بی دوست؟؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 21 مرداد1386

لحظات دشوار نوشتن,

آنچنان می نماید که از نبودن ها

تا به کنون زمان ایستاده

و گیسوان سپید روزگاران

نظاره گر در معنی شگرف زندگیست

و ضربان تند نفسهایم

دیگر توان نوشتن ندارد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 21 مرداد1386
از غزل خالی

اما

دلهره های ساده را

یک نفر با نوک انگشتانش نقاشی کرد

دخترک در وهم و خیال، این نجوای دلتنگیش را با من کرد....

به انتظار بازگشتنش نشسته ام شبها بیدار

تا سرودی از مهر بر این

ساعتها جوانه کرد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 21 مرداد1386
لحظاتم را با خدا قسمت کردم

چه سروده ای تازه تر از مرگ؟

چه راهی ساده تر از رفتن؟

رفتن تا به بینهایت ها

خنده دار است که کودکی از درون تو...

در هیاهوی اطرافیان...

به سکوت ِ وجود هستی برسد؟

و از آن سخن بگوید؟

در قرنی که آنرا فراسوی

تجدد قرار دادند

وبه اجبار عقاید

تن را پایبند دنیا بودن کردند

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 21 مرداد1386
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس كردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تك ستاره ای خاموش دیدی برای یكبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست، وفا آنست که نامت را همیشه روی لب دارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط   | 

جمعه 19 مرداد1386
به كسي عشق بورز كه لايق عشق تو باشد نه تشنه عشق ... چون تشنه عشق روزي سيراب ميشود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

پنجشنبه 18 مرداد1386
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با
سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره
آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید
که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او
را سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست
توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی
صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور
می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین
افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.
"برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد.
برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل
گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید
که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم،
او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

چهارشنبه 17 مرداد1386
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا پرسید
تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخش گفتم:
اگر وقت دارید!
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است.
پرسیدم :
چه چیز بشر، شما را سخت متعجب می سازد؟


خدا پاسخ داد :
کودکی شان،
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
عجله دارند که بزرگ شوند،
بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو می کنند که کودک شوند...
اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،
و بعد ثروتشان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.
اینکه با اضطراب به آینده نگاه می کنند،
و حال را فراموش می کنند
نه در حال به سر می برند و نه در آینده
به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم.
هر دو سکوت کردیم.
من پرسیدم:
دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟
او گفت:
بیاموزوند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند
ولی زمانی زیاد می خواهد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد.
بیاموزند آدمهایی هستند که دوستشان دارند،
فقط نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.
بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند،
ولی آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند،
بلکه باید خود را نیز ببخشند.
و با تمام اینها بدانند که من همیشه با آنها هستم،دوستشان دارم و از دور مراقبشان هستم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

چهارشنبه 17 مرداد1386

اگر می خواهید مثل چیزی باشید ، پیشنهاد میشود مثل مداد باشید و 5 خاصیت او را دارا باشید تا با آرامش بیشتری زندگی كنید: 

1- مداد هر گز فراموش نمی كند كه دستی حركت او را هدایت می كند ، و تو نیز فراموش نكن كه دست خدا همبیشه تو را هدایت می كند .

2-  مداد گاهی مجبور است تراشیده شود البته تراشیده شدن كمی سختی دارد ولی این كار باعث میشود كه مداد بهتری شود ، تو نیز باید گاهی سختی هایی را تحمل كنی تا بتوانی انسان بهتری شوی

3- مداد همیشه اجازه دارد كه برای پاك كردن یك اشتباه ،‌از پاك كن استفاده كند و تصحیح اشتباه خطا نیست ، تو نیز برای اینكه در مسیر درستی قدم برداری لازم است كه گاهی اوقات برگردی و جاهایی را اصلاح كنی.

4-چوب یا شكل خارجی مداد مهم نیست بلكه ذغال داخل مداد است كه كیفیت مداد را نشان می دهد ، تو نیز همیشه مراقب درونت باش تا بتوانی خود را بهتر بشناسانی.

5- مداد پس از پاك كردن باز اثری بر جای می گذارد ، پس تو نیز آن چنان راه برو كه به اصلاح كمتری نیاز داشته باشی و همیشه هوشیار عمل كن 

همیشه بانشاط و پر انرژی باشید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط   | 

سه شنبه 16 مرداد1386

امروز قبل از اینکه از خونه بیام بیرون خیلی اتفاقی چششم خورد به یکی از کتابهایی که اگر اشتباه نکنم روزهای پنج شنبه همراه با روزنامه همشهری چاپ می شه بی اختیار برش داشتم پیش خودم فکر کردم تا برسم به محل کارم بد نیست نگاهی بهش بندازم  با اینکه معلوم بود خیلی وقته که توی سبد روزنامه ها و مجلات خونه ما جا خوش کرده

اون لحظه نمی دونستم که حکمتی در این بوده که من اون روز این کتاب رو ببینم روزی که بیشتر از هر روز  دیگری از زندگی سیر بودم

این کتاب من رو به خودم یاد آوری کرد

این کتاب یادم انداخت که خدا من رو فراموش نکرده  این کتاب به من یادآوری کرد که نعمتهای اطرافم رو درست ببینم و برای هر کدام جداگانه شاکر باشد نمی دونم چرا اما بیشتر از اونی که فکرش رو می کردم نوشتهای این کتاب بر من تاثیر گذاشت شاید این خودش پیامی بود از طرف خدا

بخاطر همین اتفاقات اطرافتان را سرسری نگیرید  شاید این بار خدا برای شما پیامی فرستاده باشه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط   | 

یکشنبه 14 مرداد1386
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 14 مرداد1386
سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
با شب خلوت به خانه می روم
گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
صدای گامهای سکوت را می شنوم
خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام
چشمانم را اشک پر کرده است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 13 مرداد1386
شکایت نمی کنم، اما
ایا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمنک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغجه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
ایا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟●

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط   | 

جمعه 12 مرداد1386
دوروز مانده به پایان عمر تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد .آشفته وعصبانی نزد فرشته ی مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد وبدوبیراه گفت فرشته سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت فرشته سکوت کرد جیغ زد و جاروجنجال به راه انداخت فرشته سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت بازهم فرشته سکوت کرد دلش گرفت و گریست وبه سجده افتاد این بار فرشته سکوتش را شکست وگفت:بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!تنها یک روز دیگر باقیست.بیا ولا اقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت:اما بایک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد؟
فرشته گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید. وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد..... بعد با خود گفت:وقتی فردایی ندارم نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و بویید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود میتواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد ومی تواند ...
او در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی به دست نیاورد اما ..... اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز را آشتی کرد و
خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد وبخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا

 نوشتند: کسی درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 12 مرداد1386
I ran into a stranger as he passed by,
بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم

"Oh excuse me please" was my reply.

اوو!! معذرت ميخوام

He said, "Please excuse me too;

من هم معذرت ميخوام

I wasn't watching for you."

دقت نكردم

We were very polite, this stranger and I.

ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه

We went on our way saying good-bye.

خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم

But at home a difference is told,

اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه

how we treat our loved ones, young and old

با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

Later that day, cooking the evening meal,

كمي بعد آنروز، در حال پختن شام

My son stood beside me very still.

پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د

As I turned, I nearly knocked him down.

همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا" انداختمش

"Move out of the way," I said with a frown .
" اه !! ازسرراه برو كنار"

بااخم گفتم

He walked away, his little heart broken.

قلب كوچكش شكست ورفت


I didn't realize how harshly I'd spoken.

نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم

While I lay awake in bed,

وقتي توي تختم بيدار بودم

God's still small voice came to me and said,

صداي آرام خدا در درونم گفت

"While dealing with a stranger, common courtesy you use,

وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

But the children you love, you seem to abuse.

اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

Go and look on the kitchen floor,

برو به كف آشپزخانه نگاه كن

You'll find some flowers there by the door.

آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني

Those are the flowers he brought for you.

آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است

He picked them himself: pink, yellow and blue .

خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي

He stood very quietly not to spoil the surprise,

آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه

and you never saw the tears that filled his little eyes."

وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي

By this time, I felt very small,

در اين لحظه احساس حقارت كردم

and now my tears began to fall .

واشكام سرازيرشدند

I quietly went and knelt by his bed;

آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

"Wake up, little one, wake up," I said. "

بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

Are these the flowers you picked for me?"

اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟

He smiled, "I found 'em, out by the tree.

او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم

I picked 'em because they're pretty like you.

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

I knew you'd like 'em, especially the blue ."

ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو

I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today;

گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم

I shouldn't have yelled at you that way ."

نميبايست اونطور سرت داد بكشم

He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway."

گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

I said, "Son, I love you too,

گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

and I do like the flowers, especially the blue."
و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو


Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days.
But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives.
And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don't you think?
So what is behind the story?
What does the word FAMILY mean to us?

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد.اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد كرد.
و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كا رميكنيم ونه خانواده مان .چه سرمايه گذاري نا عاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!!پشت اين داستان چه پندي نهفته است. كلمه " خانواده " يعني چه ؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

سه شنبه 2 مرداد1386
روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند.

 در روز موعود، همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود   

                                      و

                                    اين يعني ايمان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط   |