تبليغاتX
< ایران مرز پر گهر
چهارشنبه 28 شهریور1386
شعر زیبای زیر از دوست وبلاگ نویسم است که به تازگی افتخار آشنایی با ایشان را داشته ام

ایشان شعر خود را برای مادربزرگی سروده که اکنون خاطره ای از وی به بلندای گیسوان سپید روز گاران است

کمی آرامتر مردم.
در آن گهوار نا آرام .
که بر دستان بی رحم شما جاریست تنی رنجور خوابیده است.
کمی آرام تر مردم.
مگر این لحظه آرامد
تن یک عمر نا آرام
.در آن گهواره و احرام که بر دستان بی مهر شما جاریست زنی مهجور خوابیده است.
زنی از نسل خاموشی ...
زن قوم فراموشی
زن یک آسمان قصه
زن یک دشت دلتنگی
عروس حجله ی قسمت
کنیز قصر تنهایی...
زنی در خانه ی مردش
همانند کت مردش
زنی که زیر لب می گفت
زنی که بی صدا می خواند
زنی که با اجازه زیست
زنی که بی اجازه مرد
زنی که مرد و راحت شد
زنی که مادر من بود

آدرس وب سایت :
http://5shanbehhaanjm.blogfa.ir/

حتما سر بزنید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

سه شنبه 27 شهریور1386
حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیتهای ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک, فیل و دلفین مثالهای خوبی هستند.

ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند . اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد . کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید . دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد . این کار مدتی تکرار می شود . سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد.

فیلها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند علت این است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند . از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند.

دکترادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم " می توانید بر خود غلبه کنید " است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود . دلفین به سرعت ماهیها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می گیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهیها را ندیده می گیرد . محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد ؟ دلفین از گرسنگی می میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد .

ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می شود و به همان مستحکمی . چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط   | 

دوشنبه 26 شهریور1386
نمیدانم کجا این دل اسیره

همین جور بگذره ترسم بمیره

نفهمیدند دردم را طبیبان

بگین یانگوم بیاد نبضم بگیره!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 25 شهریور1386
زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود  و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو  به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 25 شهریور1386

همیشه یادت باشه هرکی زود رفت وشکست
یه روز یه جا کم می یاره
...........................................................................................
۱ اس ام اس ها گاهي پيامي ندارن
فقط ارسال مي شن كه باور كني
اونيكه فكرشو نميكني الان به يادته
................................................................................................
صداقت خواستم داشتی
,مهربای خواستم داشتی ,
عشق خواستم داشتی ,
قور قوری جون گل کاشتی هر چی که خواستم داشتی تقدیم به قورباغه ی زندگی من
.....................................................................................................
طبق آخرين تحقيقات دانشمندان اعلام شده است كه
منگل ها با انگشت شصت اس ام اس چك مي كنند ..
ديگه دير شده انگشتت رو عوض نكن
..........................................................................................................
به حساب بانكي شما هزاران بوسه واريز كردم ..
شما مي توانيد به طور شبانه روزي از طريق مهر كارت برداشت نماييد
.....................................................................................................
حواسمان به امتحان هاي نهايي خداوند باشد.
......................................................................................................
چرا وقتت را براي چيزي كه در كنترل تو نيست تلف مي كني ؟
................................................................................................
یادم باشه که یادت بدم که یاد بگیری که یادت نره که یادت همیشه در یاد منه
و یادت هیچ وقت از یادم نمی ره ، اینو یادت نره
…………………………………………………………………. .
ای سزاوار محبّت،
ای تو خوب ای بينهايت،
همه ذرات وجودم،به وجودت کرده عادت،
به خدا دوست داشتن تو،هم يه عشقه هم عبادت..
.............................................................................................
ناب ترين لحظه ي زندگي من روياي پرواز با توست و اينکه گرميه دستاتو حس کنم
پس بيا در درياي خيال غرق بشيم
------------------------------------------------------------------------
زيبايي در صورت نيست زيبايي نوري در قلب انسان است
جبران خليل جبران
......................................................................................
خوشبختي يعني هر روز مژده اي خوب شنيدن
ژان پل سارتر
............................................................................................
به یمن ورودت به قلب یخ زده ام
شب های تار ذهنم را ستاره باران می کنم و
روزهای وجودم را گلستان

.............................................

.........................................................
اين اس ام اس رو براي سه نفر بفرست،
1:بهترين دوستت
2:عزيز ترين کست
3: نفست ،
بعد بشين فکر کن ببين تو کدوم اينا بودی که
من اين اس ام اسو برات فرستادم!
...............................................................................
دوست دارم تو سيب باشي و من چاقو پوستتو بکنم
مي دوني چرا؟؟؟
چون چاقو بخواد پوست سيب رو بکنه بايد همش دورش بگرده.
..................................................................................
امشب میخوام طی یه عملیات شهادت طلبانه
.............................
.فدات شم
................................................................................
من یه لیوان چای رو بهت ترجیح میدم.
چون چای فقط زبونمومی سوزونه
ولی تودلمو.
............................................................................
تنهاتوهستی که نیمه شب
صورتم رانوازش میکنی
تنهادلیل شب بیداری من توهستی.
باتو هستم!ای پشه!!!
..............................................................................
اگه یه روز توپت افتادخونه همسایه وپارش کرد،
اصلاناراحت نشو
.چون یه دوستی داری،
که حاضره
دلشوبندازه زیرپات،
تاباهاش بازی کنی.

..............................................................................

مشترك گراي ضمن عرض خسته نباشيد.
شما را به ديدن سريال جواهري در قصر دعوت مي كنيم.
)انجمن اس ام اس بازان كره جنوبي )
............................................................................


دہ^>$µ¥£¤ دہ^>$µ¥£¤ **&&$$##@@~~@@#$
.
.
.
.
خودتو زياد درگير نكن .. اين اس ام اسه افسر مينجانگو به يانگومه

....................................................................................................


 خوش‌بخت‌ترين آدم دنيا . . . . . . . .

. . . . . . تو . . . . . . . . . .

 . . . . تو . . . . . . . . . .

 . . . . تو . . . . . . . . . .

. . . . تو نيستي، اونيه كه تو رو داره!

....................................................................................................

 

يه 206 جيگري به شماره ي 18-677 تهران 11
رينگ اسپرت متاليك روشن ،
صندلي تمام چرم ،
سي دي چنجر با دزدگير مجيك
و بيمه ي تكميلي 85
فداي يه تار موهات

....................................................................................................
اين اسم ام اس رو وقتي كسي دور و برت نيست بخون .
.
.
.
.
.
اگه هم عجله داري برو يه جاي خلوت و تنهايي بخونش
.
.
.
.
پشت سرت رو بپا
.
.
.

كسي نيست داري مي خونيش ؟
.
.
.
.
خدا رو شكر كسي نيست ببينه كه رفتي سر كار


عبارت «کلاه سرت گذاشتن تا زانو» يعنی چه؟ الف) فروش پرايد دوگانه سوز بدون مخزن. ب) قول تحويل ال نود تا پس فردا. ج) تحويل پژو 405 با يک مأمور آتش نشانی در صندوق عقب

....................................................................................................

جيرجيرك به خرس ميگه دوستت دارم خرس ميگه الان وقتخوابه زمستونيه بعد صحبت می كنيم خرس رفت خوابيد نمی دونست عمر جيرجيرك 3 روزه

....................................................................................................



در درياچه عشقت شنا كردم قورباغه اي گازم گرفت فرار كردم


 ....................................................................................................


اگر نوشته های "یک "نویسنده را بدزدی، به این کار می گویند "سرقت ادبی"، اما اگرنوشته های "چند" نویسنده را بدزدی به این می گویند "تحقیق"

....................................................................................................


خری گم کرده ام با بار کاشی ..اس-ام -اس میزنم بلکه تو باشی.
 


**************************************************************************************

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 19 شهریور1386

 Boy:I am not rich like John,I do not have a big car like John.But I really love you! Girl:I love you too,but tell me more about 

Yesterday is a HISTORY.....Tomorrow is a MYSTERY.....Today is a GIFT

That`s why it`s called the PRESENT

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 19 شهریور1386
دعاهاي بنزيني:

1-الهي بنزين بگيري.2-بنزين به قبرت بباره. 3التماس بنزين.4-دست به هر چي ميزني بنزين بشه . 5- خدا بنزينت بده ،يک ليتر در دنيا صد ليتر در آخرت

ضرب المثل بنزيني:

1بنزين ديدي نديدي 2-بنزين زرد برادر گريسه 3-با بنزين بنزين گفتن ماشين روشن نميشه 4-به اندازه بنزينت گاز بده 5-بنزين همسايه اورانيومه 6-بنزينش از باک ميريزه 7-بنزين حقه 6-از اين حرفا بوي بنزين مياد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 19 شهریور1386
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...

 هر که با ما بود از ما مي گريخت ...

 چند روزي ست حالم ديدنيست...

 حال من از اين و آن پرسيدنيست...

 گاه بر روي زمين زل مي زنم...

 گاه بر حافظ تفاءل مي زنم...

 حافظ ديوانه، فالم را گرفت...

يک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

 ما زياران چشم ياري داشتيم...

خود غلط بود آنچه مي پند

این را دوست عزیزم ، علی برایم فرستاد .حیفم آمد روی سایت نگذارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 18 شهریور1386

حجاب چشمم افتاد

 تا دانه های...

 و سرخی چشمانم برای

 دل ساده ام ماند.

 دوست داشتم نسیم صبح

 قاصدکم را به تو می داد

 ولی تورا دیگر پیدا نکرد

 حالا که دستان خاک

  چشمانت را پوشانده...

 خود را در شب و سپیدی صبح رها کردم

 ناله شب را از بیشه می شنوم

 می بینی شب هم غم دارد

 او هم  به:

  بوسه بر خاک

 در سحر عشق

 عادت داشت.                       به یاد مادر بزرگ(عزیزجان)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 18 شهریور1386

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین ساقه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل

رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط   | 

یکشنبه 18 شهریور1386

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت .

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .

همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند . هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید

ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !

عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند .

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند .

آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چیزشان یکسان است ؟

خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند .

هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد .

 غذای روح - آن لاندرز

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط   | 

جمعه 16 شهریور1386

خاطره ای جالب از محمدعلی ابطحی در سایت شخصی خود :

 

یک­بار بعد از سخنرانی­ای که در یکی از سمینارهای بین­المللی در آلمان داشتم، یکی از افراد اپوزسیون که وابسته به یکی از احزاب قدیمی چپ بود شروع کرد با من صحبت کردن؛ موضوع سخنرانی من درباره دینداری بود؛ ایشان ادعا می­کرد که در ایران هیچ­کس دین ندارد. من هم که قصد داشتم پاسخ منطقی بدهم گفتم آماری که اخیراً در ایران گرفته­اند نشان می­دهد مردم ایران هنوز هم بیشترین اسامی فرزندان خود را از میان اسامی محمد و حسین و رضا و زهرا و فاطمه انتخاب می­کنند. فرمودند این اسامی را انتخاب می­کنند که فرزندانشان را در مدارس و دانشگاه­ها ثبت نام کنند. پرسیدم تا به حال آماری از این که مثلاً افرادی را با نام شهرام و هومن و نگار و آیدا از دانشگاه یا مدرسه اخراج کنند دارید؟ مثال دیگری به روز عاشورا زدم و گفتم که حتی آن­هایی که از حکومت هم دل خوشی ندارند در سراسر کشور به عزاداری می­پردازند. اول گفت که دختر و پسرها برای ارتباط با یکدیگر در عاشورا به خیابان­ها می­آیند؛ گفتم یعنی دختر و پسرها آن­قدر ندید بدید هستند و مشکل برای دیدن یکدیگر دارند که فقط در این مراسم باید همدیگر را ببینند؟! افاضه­ی جدیدی فرمودند که رژیم عزاداران از فلسطین می­آورد! گفتم با هواپیما می­آورند یا با کشتی؟ این جمعیت خیلی زیادتر از این حرف­هاست. دیگر بحث ادامه پیدا نکرد. فقط من گفتم که جمهوری اسلامی شانسی بزرگتر از این ندارد که بخشی از اپوزسیونش چنین فکر می­کنند.

نقل از:

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146308933

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 11 شهریور1386

سالگرد ازدواج

1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق
بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن

1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد

1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2)
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

40 روز بعد از تولد بچه

1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد

1)
زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ

1) زن: عزیزم همیشه
دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه

وصیت نامه

1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

اون دنیا

1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط   | 

جمعه 9 شهریور1386

                                       

 ماه امشب

 بیشتر بر پرده ابر می ماند

 وسایه تکیده نارون را

 بر باغچه خشک

 حیاط می کشد.

 هر روز خورشید را می بینم

 که از پشت آجرها بالا می آید

 و آن سوی بامها غروب می کند

 آنچه را می گویند زیباست

 و شادی می نامند

 در خنده های مبهم

 که رهگذری می برد باید جست.

 قلم خشکم را بر کاغذ کشیدم

 و جز زجه هیچ بر نخاست.

 مهرم را نثار گلدان خالی

 لب پنجره کرده بودم

 و فقط آه من بر دفترم پر کشیده بود

 و خالی ها را پر می کرد.                            

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

سه شنبه 6 شهریور1386

به آینه چشم می دوزم

 به لبانی بسته

 که شاید او بخواند.

 نه!

 منتظرم درخت بگو!

 بگو از عشقهایی که

 زیر این چتر کهنت دیدی

 از پرنده و باد و گل و عشق پروانه بگو!

 ((دوست دارم از ناگفته هایم

 برایت بگویم از آن ناگفته های ناشنیده

 آن ندیده هایی که در خودم سپرده ام

 آن زخمهای ِ

 عشقی که بر تنم کشیدند

 و شیرینی وصف دوبارهء آن،

 وصف دوبارهِء

 دوبارهِء وصفهای ناتمام زندگی

 از خنده هایی که روی لبها ماسیده

 و حرفهایی که برای گفتن دیر شده.

 دلم می گیرد از این قدمهای بیتفاوت_

 که بر خاک می گذارند

 و از این دوران دلتنگی که برایم بر جا مانده))

 برگی از آن بالا

 به پایین افتاد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

جمعه 2 شهریور1386
تنهای٬

 چون غرالی به دامم افتاد٬

و چه زود خاطره های رنگیم رنگ باخت.

چشمانش چه ملتمسانه٬

وجودی دیگر در من خواست

چه تنها...

من بودم او٬

پیش این همه تاریکی

چه سحر گاه پلیدی بود

در پشت این ناباوری چشمانش

و آخر...

نگاهش کار خود را کرد

در میان همهه٬ دشت بیدار بود

به سویش نگاه میکردم٬

غزال آزاد بود!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  |