تبليغاتX
< ایران مرز پر گهر
سه شنبه 25 دی1386

سفرهای حماسه عاشورا (۱)

ماجرای امام حسین از آغاز تا پایان شامل چند سفر مهم بود. اولین سفر بیشتر جنبه رسانه­ای و خبررسانی داشت. وقتی یزید پس از مرگ معاویه به فرماندار مدینه نامه نوشت که از امام حسین و دو نفر دیگر بیعت بگیرند، امام حسین از این بیعت امتناع کرد و در خطابه­ای تند اعلام کرد که باید فاتحه اسلام را خواند، وقتی این امت به رهبری مثل یزید مبتلا شده است. در اولین گام تبلیغی در مدینه در کنار قبر پیامبر که مرکز تجمع مردم بود؛ آمد و خطاب به پروردگار و در حضور مردم گفت: خدایا این قبر پیامبر توست و من فرزند دختر او هستم. امر به معروف و نهی از منکر را دوست دارم. توجه مردم مدینه که جمع شد، حرکت مهم امام حسین استفاده از امکان رسانه­ای حج بود. مردم فراوانی از نقاط مختلف به حج می­آیند و این بزرگ­ترین امکان خبررسانی بود. امام حسین به مکه رفت با خانواده اش. با این که می­دانست باید به کربلا برود ولی مستقیماً آن مسیر را نپیمود. تمام حاجیان خود را تا روز هشتم ماه ذی­الحجه به مکه می­رسانند. روز نهم روز آغاز مراسم حج است. امام حسین صبح روز هفتم ذی­الحجه خطاب به حاجیان در خطابه­ای اعلام کرد برای من قتلگاهی اختیار شده که من آن را دیدار خواهم کرد و هر کس از بذل جان و مال در راه پیغمبر و فرزندش دریغ ندارد با ما همراه شود. من فردا، هشتم ذی­الحجه مکه را به مقصد شهادت ترک می­کنم. روز هفتم که آخرین افراد او نیز از دورترین راه­ها خودشان را به مکه رسانده بودند امام حسین عازم کوفه شد. کاروان حسین از محلی به نام بطن عقبه کوچ کردند و در محلی به نام اشراف اقامت گزید. در این نقطه حربن یزید ریاحی از طرف دشمن راه را بر امام حسین بست و امام در دوم محرم همان سال وارد سرزمینی به نام کربلا شد. خبر مسافرت امام حسین از مدینه به مکه و استفاده از مردم برای خبررسانی به همه نقاط دنیای اسلام اولین سفر ماجرای عاشورا و امام حسین بود. برای امام حسین ۴ روز اضافه ماندن در مکه حتماً کار سختی نبود ولی آن ماجرا خبر تلقی نمی­شد تا توسط مردم به همه نقاط خبررسانی شود. حالا مردم فهمیده بودند که امام حسین با یزید بیعت نخواهد کرد و عازم شهادت­گاه شده است.

نقل از سایت وب نوشتهاhttp://www.webneveshteha.com/

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 24 دی1386
آیت‌الله احمد مجتهدی تهرانی، رئیس حوزه علمیه ملا محمدجعفر تهران، پس از يك دوره بيماري در چهارمين روز ماه محرم، همزمان با ايام عزاداري سالار شهيدان(ع) دار فانی را وداع گفت.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، آیت‌الله مجتهدی که طی روزهای اخیر گاه به حال اغما رفته بود، ساعت 11:30 امروز در سن 85 سالگی در بیمارستان بازرگانان تهران درگذشت.

اهمیت و معروفیت آیت‌الله مجتهدی به مدیریت کم‌نظیر ایشان بر مدرسه ملامحمد جعفر بود که بیشتر به نام خود وی شناخته می‌شد و نقطه آغاز آموزش بسیاری از جوانان تهرانی برای ورود به حوزه‌های علمیه بود. چنان که اشخاص مشهور و برجسته‌ای چون آیت‌الله استادی، علی‌اکبر ناطق نوری و سید علی‌اکبر محتشمی از دانش‌آموختگان مدرسه ایشان به شمار می‌روند.

با این حال، وی چندان به تدریس دورس سطح بالاي حوزه نمی‌پرداخت و هم و غم خود را بر مدیریت طلاب تهران گذاشته بود.
آیت‌الله مجتهدی در کنار آیت‌الله میرزا عبدالکریم حق‌شناس، وارث مرحوم شیخ عبدالحسین زاهد به شمار می‌رفتند که در دوران رضاشاه که برای قلع و قمع تدریس علوم دینی، مانع فعالیت حوزه‌‌های علمیه شد، به آموزش طلاب در تهران ادامه دادند.

بسیاری از مردم، آیت‌الله مجتهدی را به واسطه پخش مباحث اخلاقی دلنشین ایشان می‌شناسند که در دو ـ سه سال اخیر، جمعه‌ها از شبکه قرآن و معارف سیما پخش می‌شد.
 
رسول كاتوزيان داماد آيت‌الله مجتهدي تهراني، در گفت‌وگو با  فارس، با تأييد خبر فوت آيت‌الله مجتهدي تهراني اظهار داشت: مراسم تشييع جنازه اين عالم ديني فردا صبح از مقابل مدرسه عالي شهيد مطهري برگزار مي‌شود. وي افزود: آيت‌الله مجتهدي در حوزه علميه‌ خودشان به خاك سپرده خواهد شد.
 
 
نقل از:http://www.tabnak.ir/
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 24 دی1386
سيدجعفر شهيدي، استاد زبان و ادبيات فارسي و پژوهشگر تاريخ، ساعت 10 صبح امروز در پي تحمل رنج بيماري، در منزل دخترش درگذشت.

به گزارش «تابناك»، سيدجعفر شهيدي فرزند سيدمحمد سجادي كه از دانشمندان و مفاخر بزرگ ادبي ايران به‌شمار مي‌رفت، در سال 1297 هجري شمسي در شهر بروجرد به دنيا آمد.
وي دوران تحصيل ابتدايي و اندكي از متوسطه را در بروجرد و سپس ادامه آن را در تهران به پايان رسانيد.

شهيدي قبلا به نام سجادي معروف بود كه بعدها تغيير شهرت داده و با نام شهيدي در مراكز علمي و دانشگاهي شهرت پيدا كرد.

وي چند سالي را براي خواندن درس طلبگي در قم سپري و محضر آيت‌الله بروجردي و بسياري از مراجع و بزرگان ديني را درك كرده بود. برخورد با شادروان محمد معين باب آشنايي و معرفي وي را به حضور استاد علامه، مرحوم دهخدا فراهم كرد و بعد از تشكيل سازمان لغت‌نامه دهخدا، معاونت سازمان را به‌عهده گرفت.
اخذ درجه دكتري با امتياز والا و استادي دانشكده ادبيات در فاصله سال‌هاي 1340 به بعد جزو مرحله دوم زندگاني استاد شهيدي بود.

بعد از مرگ مرحوم معين، شهيدي مسئوليت اداره سازمان لغت‌نامه دهخدا را بر عهده گرفت. او در زمينه‌هاي ادب عرب و فارسي استادي بنام بود و درك محضر و مجالست با استاداني نظير بديع الزمان فروزانفر، دهخدا، جلال همايي و محمد معين اعتبار علمي و معنوي او را دو چندان كرد.

تأليفات و مقالات علمي و ادبي اين استاد بزرگ فراوان است كه از جمله آنان مي‌شود به اين آثار اشاره كرد: زندگينامه ابوذر غفاري، انقلاب بزرگ، زندگي حضرت سجاد (ع)، زندگاني حضرت فاطمه (س)، زينب (س) شيرزن كربلا، محدوديت در اسلام، جنايتكاران چه مي‌انديشند، تصحيح و حاشيه بر كتاب دره نادره، ميرزا محمد خان استر آبادي كه از نثرهاي مصنوع متكلف است و تعليقات شهيدي بر آن و بررسي دقايق و مشكلات تنها با خامه قدرتمند وي توانست مقبوليت عامه پيدا كند.

شهيدي تا پيش از بيماري‌اش در مقطع دكتري ادبيات فارسي چند ساعتي را به افاضه علمي مشغول بود و بقيه اوقات را در سازمان لغت‌نامه دهخدا به نظارت و مديريت سپري مي‌كرد.
 
                                    تشييع پیکر استاد شهیدی، چهارشنبه
 
پیکر استاد جعفر شهیدی چهارشنبه 26 دی ماه از مقابل موسسه لغت نامه دهخدا تشییع می شود.

به گزارش مهر، با هماهنگی مسئولان دفتر ریاست دانشگاه تهران با شکوفه شهیدی فرزند دکتر جعفر شهیدی پیکر استاد چهارشنبه 26 دی ماه حدود ساعت 9 از مقابل موسسه لغت نامه دهخدا به سمت دانشگاه تهران تشییع می شود
 
 
 
نقل از:

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 24 دی1386
سلام

دوستان نمی شود ننوشت...نمی شود کوتاه نوشت...نمیشود و یارا ندارد که نوشت.....

مهران عزیز با آنهمه شور و انرژی از میان ما رفت....

این چند روز دلم نمی آمد بنویسم....اما خب..

در گذشت مهران قاسمی را به همسر وی، سر کار خانم سارا معصومی ، تسلیت می گویم.

آخرین نوشته های خانم معصومی در وبلاگ مشترکشان با مهران را حتماً بخوانید

http://www.sabokbaran.blogfa.com/

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 23 دی1386
تا دوهفته‌ي ديگر سالن تئاتر "تونيولو"ي ونيز در ايتاليا ميزبان همايون شجريان و گروه "دستان" مي‌شود.
به گزارش خبرنگار بخش موسيقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين اجرا براي روز پنجشنبه 24 ژانويه‌ي 2008 - چهارم بهمن‌ماه - ساعت 21 از سوي خانه‌ي فرهنگ ايرانيان در ايتاليا تدارك ديده شده است.
در اين كنسرت، همايون شجريان آواز مي‌خواند و پژمان حدادي - تمبک، بهنام ساماني -دف، حسين بهروزي‌نيا - بربط، سعيد فرجپوري - کمانچه، حميد متبسم - تار، مي‌نوازند.
قرار است، گروه دستان در بخش نخست، با مايه‌ي دشتي به آهنگ‌سازي حميد متبسم،
تصنيف "عاشقانه"، ساز و آواز "بوي عشق"، بداهه‌خواني با اشعار سعدي، تصنيف "قيژک کولي" با شعر محمدرضا شفيعي کدکني، قطعه‌ي بي‌كلام "مستانه"، اجراي ساز و آواز "کمند زلف"، بداهه‌خواني از اشعار حافظ و تصنيف "زهي عشق" با شعري از مولانا را اجرا كنند.
بخش دوم هم در مايه‌ي اصفهان،‌ با آهنگ‌سازي سعيد فرج‌پوري، قطعه‌ي بي‌کلام "اشتياق"، "خورشيد آرزو"ي فريدون مشيري، تصنيف "چين زلف" - عطار نيشابوري، "عشق پاک" با شعر فريدون مشيري، تصنيف "اسرار عشق" با شعري از حافظ، ساز و آواز "دلشده" بداهه‌خواني از اشعار عراقي و تصنيف "وطن" با شعري از سياوش کسرايي همراه است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

شنبه 22 دی1386
پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است

آهی کشید و گفت که ماه محرم است

گفتم که چیست محرم

به ناله گفت

ماه عزای اشرف اولاد آدم است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط   | 

جمعه 21 دی1386
دانشگاه آزاد اسلامی اعلام کرد: در پی سرما و برودت هوا و مشکلات رفت و آمد دانشجویان، کلیه امتحانات دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی که پیش از این مقرر شده بود در هفته آخر دی ماه برگزار شود، لغو شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، دانشگاه آزاد اسلامی به صدور بیانیه ای اعلام کرد: امتحانات دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی که پیش از این برای تاریخ 22 تا آخر دی ماه برنامه ریزی شده بود به بهمن ماه موکول شد.

کلیه امتحانات از اول بهمن ماه طبق اعلام قبلی در واحدها و مراکز آموزشی دانشگاه آزاد اسلامی برگزار می شود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

چهارشنبه 19 دی1386
اسلام علیک یا ابا عبد الله و علی الارواح

 

                 التی حلت بفنائک

فرا رسیدن ماه زیبایی یکه تازی عشق بر صحرای کربلا ، ماه سرخی واژه های بی کلام، جاریه همیشه ماندنی...

                                      بر همه دوستان عاشق تسلیت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 17 دی1386
آنچه در کوتاهی مرز بین

دیدگانمان ماسیده

آن است که در بیانی ساده جاریست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 17 دی1386

نقشهایی که بر تار و پود قابی آب میشود...

رنگ می بازد.

از این دنیای به هم ریخته ...

دنیای بهم ریخته شما،

بر سرم خراب می شود.

چه آرام می گوید او

رسم راهی را که، آغاز بر نوشته هایش،

در زندگیست،

و باز شروع دوباره

از آشفته بازار تنهایی ...

چه کسی خریدار تن رنجور زمانه است،

که بر دستان تاول زده پیر مردی روان است؟

سخت است

سخت ...

از ابتدا با آن،

به شروعی بیاندیشی که انتهایی ندارد،

به سوی پایانی بروی که آغازی ندارد،

و بند بند این همه خاک ...

سر تا سر وجود توست بی هیچ مدعایی

جذابیت گفته هایم به نوشته های او نیست!

به دیدن های شماست،

به رسیدن های شما،

 با آن بلوغ کرده،

در این وانفسای..هیهات کشیدن شغاد ها.

و یا که می نویسم از او

که با هم بودیم این همه سال

برایش نوشتم بی مدعا

او را چون خواسته هایم خواستم

و ناخواسته هایم به پیش

اما ماندن ها انگاری در این روزگار چیزی کم دارد

که از نقطه و لام گذشته.

جوهر می خواهد و قلمی استوار

که تو را خیال پرداز کند،

بلکه کودک وار راست بگویی از این چه نمی خواهی

نمی بینم...

نمی شنوم...

چشمانم را بر آنچه می بینیم نمی گشایم.

ذره ها، خود، از بی وجودی نشئات گرفتند

و من از ذره،

پس نیست می شوم از هست ها

رشته این مهمل بافی را به دست تو دادم

تا برایم کلافی سر در گم از ترسهایم ببافی،

که رختی شد که بر تن عقایدم زار میزد.

صلابت نداشت... که یاوه گویی در هم ریخته

گاه مایه شرم من بود.

و  آخرش را می زدود،

از من؟

از تو؟

از این که ترسش در وجودش نطفه بود و

 بافته بود با او خود را.

می ترسی؟

میترسی!

از این که خیس شوی؟

با این همه رویای من؟

مگر چه میشد رویایی به بلندای رویای خیال ما بود

زیر این همه باران ترانه...

این همه عاشقانه...

این همه بی بهانه...

خود ما سختش میکنیم ،

بی دلیل،

از این همه تنهایی میترسم،

از این گذار بی سر انجامی،

از نوشته هایی که بی دلیل

به این بی سر انجام تنهایی وا می گذارم

کاش...

کاش ، آینده را میشد با یک نگاه از تلاءلو روزنه دیوار

رو به خورشید کودک وار نقاشی کرد.

تنهاییم را به خود وام دارم،

از آن رو که جنس من نیست،

او را که با خود هم خوان می دانم،

چون آینه در برابرم درویش وار ،

می اندیشم با خود ،

گرمی دستشان

ره در پی این سر درگمی به ناکجای ِ این ناباوری میرسد؟

کسی بود که پی ره در این روزگار به دنبال قدمهایم بیاید.

آفرینش جدیدی جوهری نو میخواهد

و  آنچه در جوهر دیگرانست

بی شک نسیبی از عشق ندارد.

سر درگم از این دوران

به دَوران میرسم.

گردشی در رویشی نو،

رو در رو ایستا

چون تجربه که به خاک ریشه دوانده

آنچه مرا رها میکند،

که نوشتن.

کاش بر نوشته هایم مهری بود

نه آبشخور افکار دیگران،

که حسرت صد تن از نا بوده هایم

غرقه در آن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 17 دی1386
یلدای من..

یلدای ِ شبهایم...

به بلندایِ گیسوان توست یلدا.

یلدای من...

به بلندای گیسوانت سحر جاریست.

یلدای من...

در بلندای گیسوانت زندگی جاریست،

زندگی،سر شار از مهر توست،

مهر، عشقست که

من بی کلام زیر لب دارم:

یلدای من

یلدای شب هایم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 10 دی1386
سلام امروز داشتم به این مسئله فکر می کردم

که بلاخره : آخرش که چی ؟؟؟؟؟؟؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط   | 

پنجشنبه 6 دی1386
سلام بر دوستان

عید سعید غدیر،عید ولایت بر حق مولا علی(ع)، بر شیفتگان خاندان پاک محمدی و تمامی عاشقان مبارک.

سیمرغ/سایه شبانه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 3 دی1386
سلام

منظور سایه از اینکه ایران ویران شود این است که:

دوست ندارد که زلزله بیاد! و اثرات بسیار بدی در زیست محیط ما و ... دارد!!!

از این که میگوید کنام پلنگان وشیران شود ...این است که:

از شیر میترسه! حالا میخواد شیر آب باشه یا شیر یارانه ای! یا شیر زندونی تو باغ وحش!(آخی ...دیدین چقدر مظلوم آدمو نگاه می کنه..منظورم شیر تو باغ وحشه نه سایه عزیز...اجب آدم های بد فکری هستین ها!)

خلاصه این که نتیجه می گیریم.. ..اگه خدای نا کرده زلزله بیاد اون وقت همه جا خراب میشه...اون وقت قفس شیر ها سوراخ میشه...آقا شیره گرسنه هست...کسی نیست تو این وضعیت به اون قاقا ...اإإإإإإ به بخشید ، غذا بده.پس آقا شیره میاد تو شهر ..بعدش به آدم ها حمله میکنه...اونوقت میان با تفنگ اونو می کشن..بعدش یه سری بیکار از اون ور دنیا به جرم حمله به حیوانات و عدم رعایت حقوق اونها! میان مارو محکوم میکنن!!!!!

خوب مگه آدم مرض داره ( دور از جون) که بیاد زلزله بده ، بعدش این همه اتفاق بیفته.

پس نتیجه می گیریم که:

شب ها شام کمتر بخوریم تا از این اتفاقات نیفته!

تا بر نامه بعد همه شما کودکان عزیز را به باع وحش میسپارم!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

دوشنبه 3 دی1386
 

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگـــــــــان و شیران شود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط   | 

دوشنبه 3 دی1386
نمی دونم چرا اما بی بهونه  دلم خواست بنویسم

اما بهتره ننویسم زیر انقدر حرفهایم سیاه است که دل تنهاییتان را  تاریک خواهد کرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط   | 

شنبه 1 دی1386
شب يلدا که در زبان عاميانه از آن به نام «شب چله» ياد مي‌کنيم، طولاني‌ترين شب سال ايرانيان است. از گذشته تا امروز، رسم بر اين است در چنين شبي، اقوام و فاميل دور هم جمع مي‌شوند و با خوردن انواع تنقلات و ميوه و شيريني و صحبت از سنت‌ها و رسوم قديمي‌ها، به استقبال نخستين روز زمستان مي‌روند.

به گزارش مهر، متأسفانه در سال‌هاي اخير به دليل فاصله و شکاف عميقي که بين طبقه مرفه و مستمد جامعه ايجاد شده است،‌مي‌بينيم که آداب و رسوم و سنن نيز تحت تأثير اين عامل قرار گرفته و حالا برداشت همه اقشار جامعه از چنين سنت‌هايي متفاوت از گذشته است، به گونه‌اي که عده‌اي معدود، در انتظار آمدن چنين شبي هستند و بسياري از مردم، نگران از نداري، در طلوع صبح طولاني‌ترين شب سال لحظه شماري مي‌کنند.

*تصوير اول
سوز سرماي آخرين شب پاييز، تن نحيف و رنجور پيرمرد را مي‌گزيد. بيني‌اش حسابي سرخ شده بود و او مجبور بود دست‌هاي پينه بسته‌اش را روي آن بگيرد تا از شدت سرماي خشک و کشنده کم کند.
 
ساعت از 9 شب گذشته بود، اما مرد هنوز جرأت رفتن به خانه را نداشت، چون بچه‌ها منتظر بودند تا پدر با دست‌هاي پر از ميوه و شيريني وارد خانه شود؛ هرچه بود امشب، شب چله بود.
رسم است در اين شب مردم دور هم جمع مي‌شوند و با خوردن انواع تنقلات، شيريني و ميوه، شب طولاني سال را سحر مي‌کنند.
 
اما او پول زيادي براي تهيه خوراکي‌هاي شب چله نداشت، اما نمي‌خواست بچه‌ها هم از دستش دلخور شوند. ناچار راهش را به سمت بازار کج کرد و رفت به طرف چرخي‌ها تا شايد بتواند چيزي تهيه کند.
 
يکي يکي قيمت سيب و پرتقال و انار و نارنگي را مي‌پرسيد و رد مي‌شد. بالاخره کنار يکي از چرخي‌ها ايستاد و رو به فروشنده گفت: اين ميوه‌هايي که پايين چرخ گذاشتي، فروشي هستند؟!
مقداري سيب و پرتقال لک‌دار و ريز بود که فروشنده آنها را داخل يک جعبه ريخته بود.

فروشنده که دوست داشت در شب يلدا، مشترهاي خوب به سراغش بيايند، وقتي قيافه خسته و رنجور پيرمرد را ديد، با کمي بي‌اعتنايي، گفت: آره . اگه ميخواي همه رو ببر، سه تومن بده... .

پيرمرد گفت: سه هزار تومان واسه اينا!! مگه چه خبره...؟

فروشنده که فکر نمي‌کرد اين جواب رو از پيرمرد بشنود، با صداي بلندتري گفت: اصلا نمي‌فروشم. برو... .
بعد زير لب با خودش غرولند مي‌کرد که ببين سر چراغي چه مشتري‌هايي گيرمون مياد.

اما پيرمرد که مي‌دانست نمي‌تواند با پولي که دارد جاي ديگر چيزي بخرد، ايستاد و پس از اين‌که فروشنده کمي آرام شد، با چهره‌اي از روي خواهش و التماس، گفت: جوون! من اينقدر پول ندارم. تازه همه ميوه‌ها هم زياده. به ‌اندازه هزارتومن بزار سوا کنم. خير ببيني... .

فروشنده شنيد پيرمرد چه گفت، اما اصلا توجهي نکرد و جواب ساير مشتري‌ها را مي‌داد.
پيرمرد يک بار ديگر درخواست خودش را تکرار کرد و منتظر جواب فروشنده ماند... .
 
* تصوير دوم
يکي دو هفته بيشتر نبود که دخترشان نامزد کرده بود و حالا در نخستين حضور، داماد به همراه خانواده و اقوام نزديک به رسم سنت شب چله بايد هدايايي براي عروس خانم بياورند.

چند ساعتي مانده به شب، ولي دل تو دل مادر نيست و مدام سرش را از در خانه بيرون مي‌آورد تا ببيند همسرش کي مي‌رسد.

مرد از راه مي‌رسد، اما هنوز جواب سلامش را نگرفته است که همسرش رو به او مي‌کند و مي‌گويد: زودباش برو سه چهارتا مرغ بخر، يه مقدار هم ميوه و شيريني بگير و بيار. ميدوني که امشب آقا رضا با خانواده و فاميل ميان، ده نفري ميشن. هيچي نداريم تو رو خدا زود بگير و بيا.

مرد همه حرف‌هاي همسرش را شنيد، اما پس از مکث کوتاهي رو به زن کرد و گفت: اما خوش انصاف! فقط پنجاه هزار تومن از حقوق اين ماه برامون مونده که اون هم بايد واسه يه ماه خرج کنيم. حالا چه جوري اينهارو بخرم؟ نمي‌شد بگي فقط دامادمون بياد آخه ما توقع نداريم که... .

هنوز حرفش تمام نشده بود که زن غرولند کنان گفت: بابا مهموني اوله خوب نيست. بايد آبروداري کنيم. دخترمون خجالت زده ميشه... .
مرد رفت و با مرغ و ميوه و شيريني و يه پيراهن کادويي براي دامادشان برگشت.

اون شب همه خوشحال دور هم نشسته بودند و از همه جا مي‌گفتند و مي‌خنديدند، اما مرد که تنها سه هزار تومان ته جيبش مانده بود، داشت با خودش فکر مي‌کرد چگونه تا 28 روز آينده خرج خانه را تأمين کند.

* تصوير سوم
مريم با اين‌که ده سال بيشتر ندارد، اما خوب مي‌داند که فقر و تنگدستي يعني چي. واسه همين هيچ وقت جلوي پدرش حرفي از پول و... نمي‌زنه، اما شب چله يه شب ديگه بود.
 
آن روز در مدرسه همه بچه‌ها از خوراکي‌هايي که در شب چله مي‌خورند، حرف مي‌زدند و مي‌گفتند که امشب به مهماني مي‌روند و يا مهمان دارند.
مريم در مدرسه هم هيچي نگفت. وقتي آمد خانه رو به مادرش گفت: مامان بابا امشب کي مياد؟
 
مادر که از اين سؤال مريم جا خورده بود و مي‌دانست واسه چي مي‌پرسد، بدون اين‌که توضيح اضافي بدهد گفت: مثل هميشه دير مياد، تو خوابي.
مريم گفت: ولي امشب شب چله است.

مادر: خب که چي؟! شب چله چه فرقي با شب‌هاي ديگه داره؟ اصلا امروز چت شده گير دادي به بابات؟

مريم: آخه بچه‌ها تو مدرسه مي‌گفتن امشب بايد با فاميل‌ها جمع بشيم يه خونه و آجيل و ميوه بخوريم. خب بابا زود بياد بريم خونه خاله ... اونجا خوبه.

اوضاع مالي شوهر خاله مريم قابل قياس با پدرش نبود. واسه همين پدر مريم زياد با آنها جور نبود و سعي مي‌کرد کمتر همديگر را ببينند، اما مريم که از اين قضايا با خبر نبود، تنها مي‌دانست که پدرش کارگر ساده يک شرکت خصوصي است و شوهرخاله‌اش يک کارگاه ‌تراشکاري دارد.

* تصوير چهارم
مرد دنبال جاي خالي براي پارک خودرو خارجي مدل بالاي خودش مي‌گشت تا آن را نزديک ميوه فروشي پارک کند.
بالاخره چند متر بالاتر جايي را پيدا کرد و پياده شد. دزدگير را زد و رفت به سمت ميوه فروشي.

البته اين ميوه فروشي مثل ميوه فروشي‌هاي پايين نبود که همه چي داشته باشد. فقط چند قلم ميوه مثل موز، نارنگي، آناناس، کيوي، گريپ فرود، سيب، خيار و انار اون هم از نوع درجه يک شون.

فروشنده مرد را شناخت و به محض اين‌که وارد شد، شروع کرد به پاره کردن تعارف و... بعد هم رو به مرد گفت: امشبم مثل شباي ديگه براتون جمع کنم؟
مرد جواب داد: نه، امشب مهمون داريم. لطف کن از هر کدوم پنج کيلو بريز.
 
فروشنده سفارش مرد را داد به کارگر مغازه ببرد داخل صندوق ماشين بگذارد و خودش شروع کرد به حساب کردن قيمت ميوه و دست آخر گفت: مي‌شه 75 هزار تومن، قابلي هم نداره.
مرد يک اسکناس دوهزار توماني هم گذاشت تو جيب شاگرد مغازه و رفت به طرف شيريني فروشي... .

وقتي وارد مي‌شدي، عطر شيريني‌ها آدم را مست مي‌کرد. جاي سوزن‌ انداختن نبود. چهارتا فروشنده مشغول راه‌انداختن مشتري‌ها بودن و دو تا هم پشت صندوق پول مي‌گرفتند.

مرد سفارش آجيل و شيريني داد و رفت پولش رو بده حسابدار که معلوم شد مي‌شه پنجاه هزار تومن.
تو راه که مي‌رفت زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد و همسرش از آن طرف سفارش غذاي امشب رو داد که چند جور از چي بگيره... .
 
* نماي آخر
وقتي پولي را که مرد واسه يک شب چله خرج کرد، با اون چيزي که پيرمرد و امثال او خرج مي‌کنند، مقايسه کردم، ديدم تقريبا با حقوق يک ماه آنها برابري مي‌کند!

با خودم گفتم: يکي مو را بيند و ديگري پيچش مو... ما رو باش که خيال مي‌کنيم زنده‌ايم و زندگي مي‌کنيم، اما زهي خيال باطل که مرده‌ايم و نفس مي‌کشيم!

بعد که کمي آرامتر شدم، به خودم دشنام دادم که مگر قرار نبود به آنچه ديگران دارند و تو نداري، حسادت نکني؟! پس چي شد، باز هم کم آوردي؟!

باز هم يک فقير ديدي و اشک حسرت براي او ريختي. تو را چه به اين کارها، قرار نيست که همه يه جور و يه ‌اندازه بخورند و بپوشند و بگردند... .

نقل از سایت http://www.tabnak.ir/pages/?cid=3566

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  |