گه گاهی از کودکی خطر کردن! خشم بر نوشته هایم مستولی میشود و آن همه عشق که در قلم دارم و بر قلمم،دیگر واژه ای به حد سطریست که بر پهنای این کاغذ آرامش یابد،همه در گریز و ستیز و مجادله با هم هستند و با من!
روی اولش را با من دارند و آخر خطش را بر نوشته که در آن نقطه پایان بخش می شود.
خط کشی میکنم زندگی وارونه خود را که، از حد قانون نانوشته هایم جدا نشود، می ترسم که شاید پا فراتر بگذارد!کشش حروف در بند بند کلمات می آمیزد با نثر خزعبلی که حتی واژه ای در خور تفکر ندارد.
نمیدانم،ریتم زندگی به تندی العان بوده؟؟!!
شاید دلربایی بی حد فصول که در گرو، گره کور تنهاییهای من است،آن چنان سپید است که سرخی گل سرخ برایش از یک سکوت حماقت بار نانوشته پر احساس می گوید.
روی نوشته هایم با تو بود، گاه گاهی می خواندی و میگفتی که چه؛ به!
از سر ناسازگاری و نادانی بر من بود و بر ناتوانی گذران دقایق بیهوده با من؟؟!!
یا تورا وسوسه داشت چون ماهی تمامی حماقت اطرافت را ببلعی!
که مگر برای سایه ها جای سکوتی بر تنهایی پست نشینی نگذاری!!
از چانه مثلثی تو! چون چال پست کننده به پرتگاه چشمانت در غرقه فهمم یک بیت تر از لبان بی وصال تو امروز را میگفت؛ آری و فردا را هم آری!!

