آنقدر دیر شد؛
که نگاهت به چار چوب در پژمرد.
نفست به رنگین شیشه، پنج دری ِ خانه
خاکستری شد.
با این همه بودن
تو رفتی...
آنقدر دیر شد؛
که نگاهت به چار چوب در پژمرد.
نفست به رنگین شیشه، پنج دری ِ خانه
خاکستری شد.
با این همه بودن
تو رفتی...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
یاد تو؛
لبخند کودکانه ات بود؛
در شب چشمانت .
حلقه شده روحم در طره گیسویت،
ایمانم زان رو سوخت که؛
بر باد سپردیش.
عشقت میکـٌــشد،(ک: به ضم)
از بر میکـــَـــند بنیادم(ک:به فتح)
ز فریاد این بسته لبانت
در قاب می کند دستانم.
سیمرغ؛
زان روز که در بند تو شد؛
آزاد است.
بگشا لبانت ؛
تا برود خماری بد مستی ز حالم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|