تبليغاتX
< ایران مرز پر گهر
پنجشنبه 26 شهریور1388
کاش روزگار را در ذهن نمی نگاشتم که این روز ها برای به یاد نداشتنش سخت نباشد.

و آنچه بر کاغذ بود را سوزاندم....بهتر میفهمم که بیشتر دوستت دارم...تصویر گر میشود در من...آخر حرفام اسم تو بود...عاشق اون نگاه بودم که سنگین بر من نبود...عاشقتم مثل همون کوچه که در سیاهی چشمانت بود... و رفتی چشمامو بستم تا جای پاهاتو بهتر ببینم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  |