تبليغاتX
< ایران مرز پر گهر
دوشنبه 27 مهر1388
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

 
دسته اول 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 

دسته دوم 
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است. 

دسته سوم 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 

دسته چهارم 
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

یکشنبه 26 مهر1388
تن عریانت به لطافت پوست شب،

بر خود میکشیدم نفسم را در لحظه بودن تو،

در تاب تو میشکست نگاهم بر گیسویت،

بر دیوار میکشید قامت تلخش را سایه،

بر نفست کوتاه بود،

وجودش بر نور بود و بسته به تردید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط سیمرغ  | 

چهارشنبه 15 مهر1388
عشق،

مکافات حس پنهان نگاه است،

ای کاش به جای دل، سنگی با خود داشتم،

تابلور اعتماد را میشکستم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  | 

چهارشنبه 15 مهر1388
نقشهای دوتاییمان را دوباره میدیدم...دوباره و باز دوباره میدیدم.

به شادابی نفست بود و عطر از تو بر میداشت،

برشانه ات نشسته بود تکیه من،

گونه ام نشسته بود از پک سیگارم،

نگاهت برایم گرم بود و سرپنجه در حواسم،

به چشمانم سخت می دیدم و راستش ندیدم تردید نگاهت را،

آنقدر سرد بود که لبانم لرزید بر خنده!

چشمانت آینه بود و نگاهم نزدیک بر لبان تو...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط سیمرغ  |