مکافات حس پنهان نگاه است،
ای کاش به جای دل، سنگی با خود داشتم،
تابلور اعتماد را میشکستم.
مکافات حس پنهان نگاه است،
ای کاش به جای دل، سنگی با خود داشتم،
تابلور اعتماد را میشکستم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
به شادابی نفست بود و عطر از تو بر میداشت،
برشانه ات نشسته بود تکیه من،
گونه ام نشسته بود از پک سیگارم،
نگاهت برایم گرم بود و سرپنجه در حواسم،
به چشمانم سخت می دیدم و راستش ندیدم تردید نگاهت را،
آنقدر سرد بود که لبانم لرزید بر خنده!
چشمانت آینه بود و نگاهم نزدیک بر لبان تو...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
تقدیم به او که لحظه دیدارت کوتاه چون نگاه تنهایم بود:
کاش فرصت دوست داشتن
به زمان رویش گل تازه بود،
کاش دل تنهایی دریا
به لطافت دیدار دوباره ات بود،
لبخند شبنم از بلندای نگاهت
به مستی گشوده بود زنجیر بر پایم،
تاب رفتنم ربوده بود
آن نگارین منقش در تاب روی زیبایت.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
آنقدر دیر شد؛
که نگاهت به چار چوب در پژمرد.
نفست به رنگین شیشه، پنج دری ِ خانه
خاکستری شد.
با این همه بودن
تو رفتی...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
یاد تو؛
لبخند کودکانه ات بود؛
در شب چشمانت .
حلقه شده روحم در طره گیسویت،
ایمانم زان رو سوخت که؛
بر باد سپردیش.
عشقت میکـٌــشد،(ک: به ضم)
از بر میکـــَـــند بنیادم(ک:به فتح)
ز فریاد این بسته لبانت
در قاب می کند دستانم.
سیمرغ؛
زان روز که در بند تو شد؛
آزاد است.
بگشا لبانت ؛
تا برود خماری بد مستی ز حالم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
این روزها عاشق شدم!
نمی دانم عاشقم یا درگیر با خود بر سر قسمتی که نامش عاشقی بود …
در این روزها که نوشته ها سیاسی شده…
همه در حال کشیدن گلیم خود از آب هستند…
من عاشق شدم!
عاشق؟
هیچ گاه 6 ماه اول سال را دوست نداشتم،
هیچ وقت از پاییز دل نمیبریدم…
هیچ …
از هیچ با این همه .
ای کاش که باز میشناختمت
ای کاش عاشق نمی شدم…
که ترس از عشق بی شک از نبودن با تو مرا نمیکشد.
در آن لحظه که هستی, دیده نمی شوم,
در سایه بوده هایت فرو می روم.
در شمارش نبودن با تو نمی رسم؛
که عذاب آور بود
عشق در کالبد تن قد نمی کشد,
عشق در نگاه پا می گیرد,
به تن نمی آلاید,
در نفست گرم می نشیند,
در گامهایم متکبر می شود!
آه…
باز عشق خاطره گر روزهای پاییزیم می شود…
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
در برابرم بود،
از برگشتن نگاهت،
در فریاد بی حسی این همه انسان.
بهترین لحظه...
در پیراهن تو،
که عطر هوایت را ماندنی کرد.
بهترین لحظه...
در تنهایی نگاهمان.
آن لحظه ...
که نگاهت ،
از مرز وجودم گذشت،
در فراروی تو،
هیچ بودم از وجود،
از باتو بودن، همه وجود.
بهترین لحظه هایم،
از نگاهت پر میکشید،
هر غروب دلگیر پاییز،
و عاشق تر از پیشم می کرد،
ضرب آهنگ تند قدمهایم،میان همهمه باران،
بهترین لحظه هایم بود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
چشام غروب پاییز
توی بازی نگاه
دلمو میبندم به تو زود
دل تو
تو تنهاییام
میاد و میگیره دلمو تو آغوش
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
از بی رنگیست!
بهتر از ساده بودن است
گاهی هم سپید و سیاهی بهتر از هر رنگیست
پاییز بر یک رنگیش زیباست نه به بهار ملون
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
چون کودک نگریستن، زیباست،
گریستن بر آنچه میخواهی ،اگر کودکی ،زیباست،
صد اندوه...
تولدی در مرگ خاموش،
در خنده های تلخ بود.
پشت به پشت شمعی دود میشد.
این روزها بر نوشته هایم بی باور شدم و
دست از خط بر میدارم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:5 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
وجودت خاطره گر ِ آرزوهای تهیست؛
و دیدن نگاهی نو،
از جنس رویاگری آبی من است.
بی هیچ تردیدی,شک مرا در زندگی بر می انگیزد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
این بغض خفته
این بغض به لجاجت آمیختهِ من؛
به حسد بر می انگیزد؛
از آن یک نگاه.
می کوبد آنچه بر دیوار سینه ام,
از جنس بوده های من نیست.
مرا ز ِ زمان جدا ساخته
و بر کالبد سنگی من
چنگ انداخته,
گاه خاطره است و نانوشته از آن,
یک تلنگر بر دیوار زمان
تا بلرزاند,
لرزشش گاه؛ نشاط
گاه؛ می شکند
گاه؛ خالی ست جایش که بلرزد!
و فروخوردم این فریاد را از تولد
تا آخرش بر سرم فریاد ها خواهند زد!
بر لبه گردابی می گردم
به خیال آسوده سایه امن روزگار
به لرزش یک نگاه گاهی دست
آنچنان فرومیروم
که این همه سال را به یاد بیاورم!
دست تکان میدهم,
به خیالی از شادی در رقصم...
اشک میریزم,
به خیالی از شادی می بارم...
دیگر تک رنگ میان درختان, مرا نمیکشاند
در بر خود
زان تیر آخر
جان وا میگذارد سیمرغ؛
فسانه می شود...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
در تب و تاب فراغش بر دل آموحتیم:
کین ریشه بر سر در گمی دارد و بس
لیک طنابی ساخته و بر کنج دل آویختیم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
یلدای ِ شبهایم...
به بلندایِ گیسوان توست یلدا.
یلدای من...
به بلندای گیسوانت سحر جاریست.
یلدای من...
به بلندای گیسوانت زندگی جاریست،
زندگی،سر شار از مهر توست،
مهر، عشقست که
من بی کلام زیر لب دارم:
یلدای من
یلدای شب هایم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
به وسعت شبی
و به کوتاهی کلام.
یلدا ایهامی از از زندگی من است.
در پایان تاریکی میکاوید نگاه ترسناک شب
که شاید به ناگاه بیابد
چشمانی درخشان از جنس امید را
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
و به بلندای گیسوان یلدا.
من آویخته ام دل کوچکم را در
گذر گاه حس عاشقی.
لیک تو میکشی بر کاغد این نگاه تلخت را
ناباورانه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
تاب رفتن را این،
سکوت،
شادی را،
بس که من در پیچ این کوچه
خم بر پشت ناتوان،
روزگار خود به سر بردم.
بی تو،
گذار از این تنهایی
چون بی سر انجامی
به تلخی، آخرین کامم را می آزرد این
نگاه هرز آلود بیگانه ،
می درید شب را،
به درندگی دژخیمان.
لیک
همچنان پا بر جاست آن نفس،
می روید از نگاهم خیال
روی او به خورشید است.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
دلربایی بی حد تو
انگیزه از کلمات می رباید،
دل بستگی معصومانه تو،
چون چشمانت،
در ترنم نفس سردم میشکند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
دختری دست در دست پسری دارد،
در چشمان اتش ناکش،پسر،کودک وار،
زنجیری از حماقت بر گردن آویخته!
و دختر به پلیدی روح شیطان،
آنگونه است که،
افسار گسیخته در واژگانش،
بدنبال دزدی از روح اوست.
سیمرغ:لطفاْ به کسی بر نخوره!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
که حافظ وارِِ، غرلی چون سرود، *هزار میخواند،
کسی نجوا گر بود در من
که قافیه بندی در این شعر
ترجیع بند است؟ !
بهتر نباشد از این
که از سروده های من تهیست بر گذار این وادیه!
و رها تر ز نوشته،
رویا گونه است و بی هیچ دوستی می بافی این کلاف سر در گم را،
در روزی که فرصت بر بودن تو نبود
و می اندیشی که شاید خدا
به تو زندگی را دوباره داده
تا نفسی از روی بهتر سکه تازه کنی!
و بیندیشی که هنوز عشق در پشت دیوار
و روزگار کاغذ رنگیها و باد بادکها، معلق مانده
یا که عشق، طوقی است!
گویند کار شاعر عاشقی است ، پس کار عاشق شاعری نیست؟!
عاشق پاک می بازد و می سازد و می دوزد زبان خود را در کام
که نگوید واژگان نا امیدی.
انگاری کار شاعر نا امید واری بود قبل آن،
نمی دانم چگونه بر امیدواری این ناامیدوار ، می توان امیدوار بود؟
نوشته های پایانی را وا میگذارم
در این نوشته ها
که دگر با تو هیچ گونه عهدی بر نوشتن نیست!
*(هزار به فتح ه.به معنی بلبل)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
که حافظ وارِِ، غرلی چون سرود، *هزار میخواند،
کسی نجوا گر بود در من
که قافیه بندی در این شعر
ترجیع بند است؟ !
بهتر نباشد از این
که از سروده های من تهیست بر گذار این وادیه!
*(هزار به فتح ه.به معنی بلبل)
ادامه دارد
ادامه شعر را در پست زیر تکمیل کردم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
وقتی وجود نفرت انگیز خاکی را وا میگذارم
به آسمانها پناه می برم
در آنجاست که بر دیوار هایش نقش آجرهای زندان ندارد و هوا هوای آزادیست
گاه گاهی از پشت دیوارهای خاکی
گاهی از پشت پنج دری چوبی
حس عاشقی را پاک تر از آن
گرمای تب وار گونه عشق خاکی پیدا میکنی
در ته صدایی که لرزشی مهر وار دارد و
بر وجودت مینشیند و
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
اندیشیدن به اینکه در تنهایی آن گونه باشی
که میابی هیچ چیز نمانده جز
واپسین لحظه های نا امید واری,
و می بینی که تنها ترین تنها بودی
و کلام شریعتی درذهنت نقش می بندد که:
اگر تنها ترین تنهای شوم باز خدا هست.
شعرت متبلور می شود ازنوشته های زیبا
گاهی این نوشته ها به تلخی یک روز بی پایان تابستان می انجامد
که می فهمی چون کودکی
از کودکی وجودت چگونه بهره برده
و با رخنه بر وجودت آن
لطافت پاکی تورا بی اختیار و بی هیچ
قیمتی بردند
و خودت اینگونه تسلیم وار روبرویش
نشستی که او بیاید و با ارزش ترین داراییهایت را ببرد
دزدی از وجودت و از آنچه زیبایی میپنداشتی و پاکی میدیدی,
خیلی ترسناک تر از قدم گذاشتن بر آن روزیست که
دنیا تو را خواند و تو نمی خواستی
تو را بخوانند
با آن واژگان پست احمقانه شان و سپس
توهم وارد بازی کودکی آنها شدی
و پذیرنده نقش اصلی آن!
و بازهم همه را هم بازی با پستی دنیا کردی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
از بی رنگی با تو بودن بود!
تویی که همیشه ملون وار اینگونه
رنگ سیاهی را فقط هدیه به من میکردی!
تو را از تمام خاطره هایم پاک می کنم...
امروز به عکس هایم نگاه میکردم...
چقدر رنگ شادی در آن موج می زد،
چرا من آنها را سیاه و سپید می دیدم؟!
از امروز رنگ تازه شدن دارم ،
پس سلام سلام سلام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو .
من هم در جوابش این چنین گفتم:
چو بر خلوت کده دل نهادم روی،
نه دلي يافتم و نه پری روی،
گویی رفته به تاراج ایمانم
بی هیچ گمانی به هر سوی،
صاحب این منزلگه کنون در خواب است،
انگاری که نشنیده آواز کوس از هر سوی،
لیکن آن چه بود که من را با خود برد
عطر خاطر تو بود در هر کوی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
در میان ِحضور سرد نگاه ها،
زمین هم قدم با آرزوهایم بود.
از هول تمام شدن لحظه های تنهایی
بی تکرار بر تابوت زمان می کوبیدم ،گام.
انعکاس نور بر گامهای خیس این دقایق
چون چکه باران
اطراف را نشانه میرفت
و بر امتداد باران...
انگاری پیدایش رنگها بود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
نمی دانم عاشق کیست...
حتی دخترکی گل فروش مرا بیاد حس عاطفی که گذر بر زمان بود چون دختر کبریت فروشی وا نمیدارد
چه تنها ترین واژه را بی هیچ ترسی از بودن تا رسیدن انتخاب میکنم
این گذر بی سرنجامی روزی به دورانِ من نسبت داشت، روزی دیگر بر باید های بی تقید
این بیهوده کاوی من دراین سطور را کلافیست سر درگم، که بر باور هایم بی هیچ دقدقه ای نشسته...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
تا چه حد این نا باوری ِ شرم احمقانه
می برد مرا باخود؟
گاهی تا منتهای رسیدن به احساس کودکانه.
اعتماد بر کسی ،
تهی از خویشتن ِ خویش.
من خود اندوه وار بر تقید خود،
در قاموس کوتاهِ مکتب او.
و در پس آن به انتظار آرامشی بی هیچ تن
در این بودنهای سرد.
من در میان دستان تو رها می شوم چون خیالی واهی .
می پنداشتم حماقت خاصّ ِ کودکان است!
لیک تو آموختی آنرا به من،
در پس نگاه های ساده،
میتوان آن چنان بیرحم از ناگفته ها،
داستانی بر کوتاهی ِ
یک خط مصرع ،خالی از روح بود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:9 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
در پس آن نا امنی و نا امید واری!
و تهی شدن از درون،
در بی سر انجامی آینده که
روزی ساده تر از امروز میپنداشتیم.
شکستن قالب...
در ماورای آن رسیدن به آنچه از دست دادیمش
دریغا که هوسناک در پی رسیدن به آن میرویم...
و تو را با تمام شوقم در بر میکشم،
شراب نقره فام را زلب تو نوش میکنم،
و سپس ...
در هوای بی سر انجامی،
نفسم به سویی دیگر، بیهوده وار، روان نیست.
مرگ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
من به پرواز نمی اندیشم
به تو می اندیشم
که تو زیبا تر از اندیشه یک پروازی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط
|
آهی کشید و گفت که ماه محرم است
گفتم که چیست محرم
به ناله گفت
ماه عزای اشرف اولاد آدم است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط
|
دیدگانمان ماسیده
آن است که در بیانی ساده جاریست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
نقشهایی که بر تار و پود قابی آب میشود...
رنگ می بازد.
از این دنیای به هم ریخته ...
دنیای بهم ریخته شما،
بر سرم خراب می شود.
چه آرام می گوید او
رسم راهی را که، آغاز بر نوشته هایش،
در زندگیست،
و باز شروع دوباره
از آشفته بازار تنهایی ...
چه کسی خریدار تن رنجور زمانه است،
که بر دستان تاول زده پیر مردی روان است؟
سخت است
سخت ...
از ابتدا با آن،
به شروعی بیاندیشی که انتهایی ندارد،
به سوی پایانی بروی که آغازی ندارد،
و بند بند این همه خاک ...
سر تا سر وجود توست بی هیچ مدعایی
جذابیت گفته هایم به نوشته های او نیست!
به دیدن های شماست،
به رسیدن های شما،
با آن بلوغ کرده،
در این وانفسای..هیهات کشیدن شغاد ها.
و یا که می نویسم از او
که با هم بودیم این همه سال
برایش نوشتم بی مدعا
او را چون خواسته هایم خواستم
و ناخواسته هایم به پیش
اما ماندن ها انگاری در این روزگار چیزی کم دارد
که از نقطه و لام گذشته.
جوهر می خواهد و قلمی استوار
که تو را خیال پرداز کند،
بلکه کودک وار راست بگویی از این چه نمی خواهی
نمی بینم...
نمی شنوم...
چشمانم را بر آنچه می بینیم نمی گشایم.
ذره ها، خود، از بی وجودی نشئات گرفتند
و من از ذره،
پس نیست می شوم از هست ها
رشته این مهمل بافی را به دست تو دادم
تا برایم کلافی سر در گم از ترسهایم ببافی،
که رختی شد که بر تن عقایدم زار میزد.
صلابت نداشت... که یاوه گویی در هم ریخته
گاه مایه شرم من بود.
و آخرش را می زدود،
از من؟
از تو؟
از این که ترسش در وجودش نطفه بود و
بافته بود با او خود را.
می ترسی؟
میترسی!
از این که خیس شوی؟
با این همه رویای من؟
مگر چه میشد رویایی به بلندای رویای خیال ما بود
زیر این همه باران ترانه...
این همه عاشقانه...
این همه بی بهانه...
خود ما سختش میکنیم ،
بی دلیل،
از این همه تنهایی میترسم،
از این گذار بی سر انجامی،
از نوشته هایی که بی دلیل
به این بی سر انجام تنهایی وا می گذارم
کاش...
کاش ، آینده را میشد با یک نگاه از تلاءلو روزنه دیوار
رو به خورشید کودک وار نقاشی کرد.
تنهاییم را به خود وام دارم،
از آن رو که جنس من نیست،
او را که با خود هم خوان می دانم،
چون آینه در برابرم درویش وار ،
می اندیشم با خود ،
گرمی دستشان
ره در پی این سر درگمی به ناکجای ِ این ناباوری میرسد؟
کسی بود که پی ره در این روزگار به دنبال قدمهایم بیاید.
آفرینش جدیدی جوهری نو میخواهد
و آنچه در جوهر دیگرانست
بی شک نسیبی از عشق ندارد.
سر درگم از این دوران
به دَوران میرسم.
گردشی در رویشی نو،
رو در رو ایستا
چون تجربه که به خاک ریشه دوانده
آنچه مرا رها میکند،
که نوشتن.
کاش بر نوشته هایم مهری بود
نه آبشخور افکار دیگران،
که حسرت صد تن از نا بوده هایم
غرقه در آن...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگـــــــــان و شیران شود
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط
|
چه روز های سختی
نمی دانم تا به کی ادامه خواهد داشت
و این تن افسرده تا بکی این گونه خواهد ماند
نمی دانم در کدام کور سوی ته مانده بینایی قراراست دیده شوم
نمی دانم
فردا چه خواهد شد
من تنهاخواهم بود
تنها خواهم ماند
و تنها خواهم مرد
روز مرگم را هیچ کس بیاد نخواهد آورد
و روز تولدم را
من خواهم رفت به دور ترین نقطه دنیا دور ترین لحظه عمر
من خواهم رفت
این آخرین حرف است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط
|
آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستـــــان مروت با دشمنـــان مدارا
حضرت حافظ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط
|
امشب با سایه شبانه صحبت می کردیم
خیلی دلخور بود...از دنیا ،از همه چیز
به اوگفتم :
زندگی همچون ضرب آهنگ تند نفسهای دم کرده پشت غبار جاده هاست،
زندگی چون آخر ِ آرشه که بر سازی نت مینوازد ،پایان ندارد،
زندگی در امروز بودن و فردا را دیدن است،
با همه دلبستگی هایش،
هر تجربه، چون غبار ،بر خواسته از راه، در پیچ بعدی جاده گم نمی شود،
عشق یعنی دوست داشتن،دوست داشتن یعنی به روز بودن ،
دوست داشتنن در همان شام آخرست
آفرینش میدانی عشق می خواست؟
تنهایی شبها، بی عشق کامل نمی شد
اما بی عشق...
درختان در پاییز عاشق میشن،
واژگان در پی هم عشق می شوند
اما میدانی آخرش با توست
پس به زیبایی آنرا ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
ایشان شعر خود را برای مادربزرگی سروده که اکنون خاطره ای از وی به بلندای گیسوان سپید روز گاران است
کمی آرامتر مردم.
در آن گهوار نا آرام .
که بر دستان بی رحم شما جاریست تنی رنجور خوابیده است.
کمی آرام تر مردم.
مگر این لحظه آرامد
تن یک عمر نا آرام
.در آن گهواره و احرام که بر دستان بی مهر شما جاریست زنی مهجور خوابیده است.
زنی از نسل خاموشی ...
زن قوم فراموشی
زن یک آسمان قصه
زن یک دشت دلتنگی
عروس حجله ی قسمت
کنیز قصر تنهایی...
زنی در خانه ی مردش
همانند کت مردش
زنی که زیر لب می گفت
زنی که بی صدا می خواند
زنی که با اجازه زیست
زنی که بی اجازه مرد
زنی که مرد و راحت شد
زنی که مادر من بود
آدرس وب سایت :
http://5shanbehhaanjm.blogfa.ir/
حتما سر بزنید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
حجاب چشمم افتاد
تا دانه های...
و سرخی چشمانم برای
دل ساده ام ماند.
دوست داشتم نسیم صبح
قاصدکم را به تو می داد
ولی تورا دیگر پیدا نکرد
حالا که دستان خاک
چشمانت را پوشانده...
خود را در شب و سپیدی صبح رها کردم
ناله شب را از بیشه می شنوم
می بینی شب هم غم دارد
او هم به:
بوسه بر خاک
در سحر عشق
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
ماه امشب
بیشتر بر پرده ابر می ماند
وسایه تکیده نارون را
بر باغچه خشک
حیاط می کشد.
هر روز خورشید را می بینم
که از پشت آجرها بالا می آید
و آن سوی بامها غروب می کند
آنچه را می گویند زیباست
و شادی می نامند
در خنده های مبهم
که رهگذری می برد باید جست.
قلم خشکم را بر کاغذ کشیدم
و جز زجه هیچ بر نخاست.
مهرم را نثار گلدان خالی
لب پنجره کرده بودم
و فقط آه من بر دفترم پر کشیده بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
به آینه چشم می دوزم
به لبانی بسته
که شاید او بخواند.
نه!
منتظرم درخت بگو!
بگو از عشقهایی که
زیر این چتر کهنت دیدی
از پرنده و باد و گل و عشق پروانه بگو!
((دوست دارم از ناگفته هایم
برایت بگویم از آن ناگفته های ناشنیده
آن ندیده هایی که در خودم سپرده ام
آن زخمهای ِ
عشقی که بر تنم کشیدند
و شیرینی وصف دوبارهء آن،
وصف دوبارهِء
دوبارهِء وصفهای ناتمام زندگی
از خنده هایی که روی لبها ماسیده
و حرفهایی که برای گفتن دیر شده.
دلم می گیرد از این قدمهای بیتفاوت_
که بر خاک می گذارند
و از این دوران دلتنگی که برایم بر جا مانده))
برگی از آن بالا
به پایین افتاد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
چون غرالی به دامم افتاد٬
و چه زود خاطره های رنگیم رنگ باخت.
چشمانش چه ملتمسانه٬
وجودی دیگر در من خواست
چه تنها...
من بودم او٬
پیش این همه تاریکی
چه سحر گاه پلیدی بود
در پشت این ناباوری چشمانش
و آخر...
نگاهش کار خود را کرد
در میان همهه٬ دشت بیدار بود
به سویش نگاه میکردم٬
غزال آزاد بود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
نقش چشمان اثیری
نقش زندگیست
فارغ از تصویر های مجازی بر روی آن
تو چون نت زیبایی
سراسر وجودم را لبریز کردی
از وجود عشق
چون گرمای اَمرداد
اما...
تنهاییهایم را با خود قسمت میکنم
بودن با نسیم چون تجربه ای
دیگریست که از پشت سایه های
نارنج به تن پوش عطر اقاقیا میرسد
پشت دیواری از نبودن ها
که بلندای آن به اندازه دوران است
و در پشت آن
با توهستم
رها از هجمه نور وصدا
زیباتر از نوشتن
بی قید زمان بودن
ولی...
باز بر میگردم
در تنهایی
و جایی که مرا نمی شناسند
چه هراس از این بیشتر
که در میان این همه دوست
تنها باشی بی دوست؟؟!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لحظات دشوار نوشتن,
آنچنان می نماید که از نبودن ها
تا به کنون زمان ایستاده
و گیسوان سپید روزگاران
نظاره گر در معنی شگرف زندگیست
و ضربان تند نفسهایم
دیگر توان نوشتن ندارد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
اما
دلهره های ساده را
یک نفر با نوک انگشتانش نقاشی کرد
دخترک در وهم و خیال، این نجوای دلتنگیش را با من کرد....
به انتظار بازگشتنش نشسته ام شبها بیدار
تا سرودی از مهر بر این
ساعتها جوانه کرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
چه سروده ای تازه تر از مرگ؟
چه راهی ساده تر از رفتن؟
رفتن تا به بینهایت ها
خنده دار است که کودکی از درون تو...
در هیاهوی اطرافیان...
به سکوت ِ وجود هستی برسد؟
و از آن سخن بگوید؟
در قرنی که آنرا فراسوی
تجدد قرار دادند
وبه اجبار عقاید
تن را پایبند دنیا بودن کردند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط
|
سایه
امشب خاطره ام با تو بود
ولی نگاهم نه...
شاید باران شسته بودش
چیزی در موسیقی
ناسروده ام بر جا مانده بود
که نمی شد آنرا نگاشت
تا نتی شود شاید
بنوازمش ورها شود
شاید باران شسته بودش.
از جلوی آینه کنارمیروم
پنجره بر حواسم می گشایم
ولی سرماست
که در وجودم می دمد
حتی آن کبوتر در برف
عاطفه ام را تحریک نکرد.
خودم را در کوچه یافتم
فقط نور پنجره ای روشن بود
که سایه ها را می کشید
سنگ فرش کوچه هم قدمم بود.
چشمانم را بستم
باد آهسته در گوش درختان
مرثیه اش را می خواند
و او تنها سراینده خیال بود
و من می نگاشتم-
در اعماق وجودم
اما امشب انگار مرثیه اش
تغییر کرده بود
معنی اش را می دانستم
او هم تاب همراهیم را نداشت
و من خسته پی سایه ام می رفتم
کاش می شد سایه ها
می ایستادند،برای همیشه
تا زمان متوقف می ماند
آن وقت می شد
مال خود شد
و رفتن... تا خورشید
تا سوختن
و یکی شدن.
افسوس که
سایه ها بر تنمان تار تنیده اند. تهران 30/11/80
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
خاکستر شده ... زمان و لحظه های رفته بر باد
چون آخر عمری که گذشت .
دوست برآن دارم تاهمه عمر بگذرد.
راحت توانم از خود دل بریدن
از زندگی دست شستن
و از نامردی های دوستان
رفتن تا به بینهایت پستی رسیدن.
اف روزگاران بر تو
بر تو که گر نثری بر تو نوشتن
فنا کردن عمریست بر بیهوده نویسی
و نگاهی که رذلانه ترین نگاهست
و از بدایت بوده و من چه نمی فهمیدم آن را
روزگار تنهایی تو نیز چون برسد
در این روزگاران نه بلکه در بینهایت
آن را چون جدول ضربی کودکانه بر خاطر
تخته کلاس مینویسم
تا دست آویزی بر آینده باشد
این یاوه گویی ها دیگر بر من نمی آید
پس منتظر بر چشم گشودن برخاک
و رهایی از دنیای شما دنیا دوستان میمانم
دنیای زیبای شما ارزانی شما
....
چون فرهاد:
گرم و زنده بر شنهای تابستان
زندگی را بدرود خواهم گفت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
می پیمودم این راه حزن انگیز را
سکوت تو در برابر دیدگانم
چه بی رحمانه رقم می خورد
کاش تمامی فاصله ها را میشد گلی کاشت
اما آنگاه راه جدایی عشاق
گلستانِ حضور لحظه هایِ خاطره انگیز با هم بودن بود
و چه زیباست انسانی بتواند راه خود را از بی راهه هایِ دور پیدا کند
پس من بر این اتفاق خوش دلبندم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
دیریست چون روزگار من را بی تاب رفتن
در غروب پاییز مینماید
آنچه که بوده درمن دگرگون نشده
اما قانون طبیعتست که مرا در بازی فلک
وبازیگرانش راهی پیش بر کوره راهم
ندارد
چون پیچکم که دردلم رویید .... به دیوار
احساسم
پا گذاشته و .....حال از دیوار بدنم گذشته وبر
خاکی
دیگری رسیده
عطر یاست در هوای وجوم چه جاودانه
ماندگار
ترین سرود تنهایی را میخواند
باز چشمانت بهاریست چون دلم.
دیگر نوشتن از آنچه نیست و بر من تا امروز چه
بوده جز عذابی از آنچه درگذشته بر من میرسد
چیست
پی سطور این نوشتها به دنباله نامی نگرد !!!!!!
چون جوهرنوشتهایم به نام تو سفید است بر این
کاغذ ...نمی شود رنگی تازه تر از بودن زد
چه زیباست که تنهایی هایم را با همه میتوانم
قسمت کنم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
فارس: امروز روز ولادت امامي است كه روزي تمام جهانيان تشنه ديدارش ميشوند. به همين مناسبت غزلي سروده آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب، در پي ميآيد.
دلم قرار نميگيرد از فغان بي تو
سپندوار زكف دادهام عنان بي تو
ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ
زجام عشق لبي تر نكرد جان بي تو
چون آسمان مه آلودهام زتنگ دلي
پر است سينهام ز اندوه گران بي تو
نسيم صبح نميآورد ترانه شوق
سر بهار ندارند بلبلان بي تو
لب از حكايت شبهاي تار ميبندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بي تو
چون شمع كشته ندارم شرارهاي به زبان
نميزند سخنم آتشي به جان بي تو
ز بي دلي و خموشي چون نقش تصويرم
نميگشايدم از بي خودي زبان بي تو
عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم
چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو
گزارش غم دل را مگر كنم چو «امين»
جدا از خلق به محراب جمكران بي تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
فانوس خیال
هر شب فانوس خیالم
را بر در تنهایی شب می گذارم
شاید...
کسی بیاید و آنرا ببیند
و با من هم خیال شود
بر ابرهای بهاری
با آنها هم بباریم
دست باد را بگیریم
خسته گیمان را از روی شالیزار رد کنیم
و زیر درخت بیدی بگذاریم
جایی بریم که آخرین تیرهای خورشید
نتواند بر جانمان بنشیند.
کسی را می خواستم
تا دستانم را باز کند
اما او هم در زمین مانده بود.
نمی خواهم
به زمین باز گردم
شاید برای همیشه ...
شاید دریا باشم
و مثل رودخانه جاری
شاید پرواز را به دویدن ببخشم
شاید طاقچه خاطره ها را ز یاد برده ام
شاید گرمایم را به خورشید داده ام
و حال سرد شده ام
دوست داشتم
وقتی چشم می گشایم
روی مه سوار باشم
و وقتی چشمانم را ببندم
که ستاره ام در خواب باشد.
نسیم صبح را دوست دارم
که بیدارم کند
باچکاندن قطره ای اشک شبنم
بر لبان تر خاطره
تا خاطره ام دوباره زنده
و سبز شود
و در پی ام بیاید.
شب...
رد پایی بر ساحل
موج دستش
را می کشد
شاید می خواهد
شاخه گلی را ز ساحل برباید
دریغ که شب شده
آنقدر سبکم که شنهای ساحل هم
ردپایم را بر نمی دارند
شاید کسی فانوس خیالم را دیده...
تهران 2/11/80
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
یاد
امشب همه چیز در سکوت است
در تنهایی نور چراغ...
در پس دیوار باغی
در زیر اقاقی
یا سپیداری بلند
در لابلای خوشه های خاکی.
غبار بلند شتاب زیر مهتاب
سوسوی ِ فانوس.
ذکر تسبیح پیره زن
رد پای موری بر آب
تا آن سوی دریاچه
فرار آهویی
وصدای تپش هراس
فریاد باد در کوچه
تاریکی شب...
شاپرکهای دور زنبوری
جای ترکه های شناور
روی حوض
موج سواری باد روی دریاچه
یاد گوشواره های آلبالو
غبار دور زنبوری
سپیدی صبح
حس داشتن دفتری سپید
بوی نم شب روی علف
احساس خالی شدن از تو
زمین خوردن کودکی
تو کوچه خاکی
بازی نور و سایه
تصویر مبهم یه روز برفی
لذت جمع شدن دور کرسی
صورت قرمز-
از سیلی باد
یاد داستان....
بوی عطر پولو تو کوچه خاکی
یاد پنجره های چوبی
انعکاس نور از شیشه های رنگی
گشتن توی واژه ها-
واسه یه حس گم شده. تهران 30/7/80
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
پرواز
من بودم و غروب و دل کوه
کوهی که روحم اسیرش بود.
تنهایی شب...
سکوت جیرجیرکها
نفس خیس شبنم بر رُخ گل
خواب شب...
بوی نم روی دست تر دیوار
چیدن عشق از لب بهار
غاری تنها به وسعت خیال
حس گذر از شیب کوه-
با دویدن نگاهها
خیره شدن نور از لابلای سپیدار
نامهربانی روزگار با مرد دهاتی
شکستن بلور تنهاییم زیر پای رهگذر.
طنین تکبیر در دامنه دشت
شوق رسیدن کوله* ها به آغل
گم شدن ره پی غبار
لبخند آب بر دستان چوپان
چوبدستی خسته زیر درخت
شبها...
سوار بر شهاب آرزو
روی دشت
دویدن پی باد
صدای دویدن بچه ها توی کوچه
چشمک ستاره روی چشمه
بازی مه در ساحل امواج
پیرزن منتظر سر سو*...
میر (طالقان) 11/5/80
((* سو: محلی در مرتفع ترین نقطه ده که بتوان از آنجا جاده عبوری به ده را دید.)) (( *کوله: گوسفند))
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
خیال
چه زیباست آبتنی قو در شط شب
چه زیباست بازی گنجشکان بر لب رود
چه زیباست پرواز پرستو تا سرخی کبود
چه زیباست نشستن بر لب رود
در کناری خطی زموج
پاییدن خورشید
در غرق شدن در درییایی ز خون
خواهم همانجا بمانم
تا سلام دوباره نور
به انتظار پرواز دوباره ای
پروازی بر پر خیال
پروازی رها زین وجود
به یاد دل شکسته ات
که بند خورده با وجود
دست را می کشانم شاید
شاید دوباره روز باشد.
من التهاب ماندن در عشق را می خواهم
من صدای شره آب
بر دست سنگ را دوست دارم
صدای پرندگان که به بدرقه خورشید رفته اند
دست تکان دادن سپیدار برای خورشید
نوازش باد بر شا لیزار
نقش سکه در آب
بازی مه بر ساحل آفتاب
یاد روزهای کودکیم
یاد روزهای رفته ز یاد
هر دمی زنم چنگ بر روحم
تا نغمه ای گردد آزاد
لیک هر چه با چنگ زنم خاموش
هر چه با نی می زنم فریاد...
نی من شده همدم و غمخوارم.
و حال فاصله هاست که می شکند
و غم تنهاییهاست که در پس آن می رود
فرصت دیدار دوباره
نوید روزهای امید
روزهای خوش زندگی.
میر(طالقان) 10/5/80
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
قاب عکس
شب گذشت و
من در خاطره هایم قدم زدم.
خیالی از تو در من بود،
لحظه ای دیگر در اتاق.....
چه بیهوده چشمانم
ذهن زمان را می کاوید
که شاید تو بیایی
ولی افسوس که
صد خاطره در پشت چند سطر نوشته و
قابی که می خندید
ولی خیره به زمان بود،
روبرویم بر جای مانده.
دلم گرفت از این همه بی تفاوتی
بر خاطره ای که روزی سبز بود.
پس فاتحه ای و و باز یاد تو.
1/11/82
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
پرنده و درخت
نور پهنای سرزمینی را روشن کرد.
قطره ای لغزید و
به دستان برگ رسید.
و چه تنها بود
در میان همهمه باران...
و چه زیبا بود-
پرنده ای که آنرا برداشت
و به خاک سپرد
و پس از آن
روزها بود که به دیدارش رفت-
که جوانه ای سبز بود...
و روزهایی به دیدارش رفت-
که روی آن خانه اش بود...
و پناهگاه گرمش را از او داشت
و...
پرنده آن روز رفت
آن روز بارانی
و دیگر ندیدش هیچ...
درخت پژمرد
فرو ریخت
بر خاک افتاد و خاکستر شد
اما پرنده در کنارش بود.
تهران 26/2/82
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
شهر ِخاموش
از میان انگشتان تاک
ماه را می پایم
که به سپیدی نرود.
امشب جای خالی
دستانت را کشیدم
و باد را که برگها را
ورق می زد دیدم.
شب بر پهنای شهر
شهر خاموش زیر نور
سایه ها پیاده و
ابرها در پرواز-
ره به سوی جاده می برند.
و من در شب تورا جستجو می کنم
می دانستم که بیهوده می کوشم.
قطره ای باران..
آنرا به فال نیک گرفتم
که اشک من عاشق بود.
واژه را در پیش چشمانت گذاشتم
وحوصله را پای دیوار.
میر(طالقان) 14/5/82
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
شقایقهای وطن
خطرها کردند برای رسیدن به قله ها
قله های سر بلندی
جامه رزم پوشیدند
رفتند و خطرها کردند.
بر پیشانیش مادر بوسه زد
و نمی دانست
که آخرین بوسه عشق را می زند.
ولی اشک آخری نبود که جاری شد
پس برای کندن پاره ای از وجود
باید گریست....
وقتی ستاره صبح در آمد
ستاره اش پر فروغ تر از هر شب بود
خاموش نشد و
رو به زندگی گذاشت.
...حال که از او
تکه قابی فلزی مانده
که نام ستاره ای روی آن میدرخشد
و بچه ای او را پدر می خواند.......
او نرفت برای تو
تو که پشت شیشه های دودی
غباری از کینه و نفاق داری
او برای خودش رفت
چون می خواست.
و حال تنها نخوابیده
همه شان در کنار هم آرمیدند
تا مادری که
عشقش را به قطره ای اشک داد
نوازش را همچون باد
بر سر شقایق های وطن بکشد
و عدل نیست که
او در کنار کنجی تکیده شود
و مادری در خانه سپید موی
و مردمک چشمانش
به لنگه در خشک.
5/8/82
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
شبهای خاطره
شبهای خاطره
شبی که آغاز گرش باد است
با اذان عشق بر گلدسته گل سرخ.
شبی که گرمیش پشت
پنج دری چوبی ، سکوت است.
شبی که ماه را به سبزی گره می زند
ونگاههای انتظار را
پشت دیوارها با لبخندی جاری می کند.
شبی که مرا از یاد
به خاطره برد-
در غروب این کوه
پنهان از روزگار
در غار خیالهایم
شب را به پایان می برم. 3/7/82
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|