لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
و آنچه بر کاغذ بود را سوزاندم....بهتر میفهمم که بیشتر دوستت دارم...تصویر گر میشود در من...آخر حرفام اسم تو بود...عاشق اون نگاه بودم که سنگین بر من نبود...عاشقتم مثل همون کوچه که در سیاهی چشمانت بود... و رفتی چشمامو بستم تا جای پاهاتو بهتر ببینم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
یوتاب : سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است . وی درنبرد با اسکندر گجستک همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست . ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد . از او به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای ٢٠ قبل از میلاد تا ٢٠ پس از میلاد نیز یادشده است . با اینهمه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند .
آرتمیز : نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان تا به امروز . او به سال ۴٨٠ پیش از میلاد به مقام دریاسالاری ارتش شاهنشاهی خشیارشا رسید و در نبرد ایران و یونان ارتش شاهنشاهی ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد . تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی - برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.آرتمیس نیز درست میباشد .
آتوسا : ملکه بیش از ٢٨ کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریوش بزرگ . هرودوت پدر تاریخ از وی به نام شهبانوی داریوش بزرگ یاد کرده است و آتوسا را چندین بار در لشگرکشی ها داریوش یاور فکری و روحی
داریوش بزرگ دانسته است . چند نبرد و لشگر کشی مهم تاریخی ایران به گفته هرودوت به فرمان ملکه آتوسا صورت گرفته است .
آرتادخت : وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی . به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روسی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید .
آزرمی دخت : شاهنشاه زن ایرانی در سال ۶٣١ میلادی . او دختر خسرو پرویز بود که پس از" گشتاسب بنده" بر چندین کشور آسیایی پادشاهی کرد . آذرمیدخت سی و دومین پادشاه ساسانی بود . واژه این نام به چم ( معنی) پیر نشدنی و همیشه جوان است .
آذرآناهید : ملکه ملکه های امپراتوری ایران در زمان شاهنشاهی شاپور یکم بنیانگذار سلسله ساسانی . نام این ملکه بزرگ و اقدامات دولتی او در قلمرو ایران در کتیبه های کعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایش کرده است . ( ٢۵٢ ساسانیان )
پرین : بانوی دانشمند ایرانی . او دختر کیقباد بود که در سال ٩٢۴ یزدگردی هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار کامل آنرا نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است . از او چند کتاب دیگر گزارش شده است که به احتمال زیاد در آتش سوزی های سپاه اسلام از میان رفته است .
زربانو : سردار جنگجوی ایرانی . دختر رستم و خواهر بانو گشسب . او در سوار کاری زبده بوده است که در نبردها دلاوری ها بسیاری از خود نشان داده است . تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال - آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرده .
فرخ رو : نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریخ ایران ثبت شده است وی از طبقه عام کشوری به مقاموزیری امپراتوری ایران رسید .
کاساندان : پس از شاهنشاه ایران او نخسین شخصیت قدرتمند کشور ایران بوده است . کاساندان تحت نام ملکه٢٨ کشور آسیایی در کنار همسرش کورش بزرگ حکمرانی میکرده است . مورخین یونانی ( گزنفون ) از ویبا نیکی و بزرگ منشی یاد کرده است .
گردآفرید : یکی دیگر از پهلونان سرزمین ایران . تاریخ از او به عنوان دختر گژدهم یاد میکند که بالباسیمردانه با سهراب زور آزمایی کرد . فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یادمیکند .
آریاتس : یکی از سرداران مبارز هخامنشی ایران در سالهای پیش از میلاد . مورخین یونانی در چند جا نامیکوتاه از وی به میان آورده اند .
گردیه : بانوی جنگجوی ایرانی . او خواهر بهرام چوبینه بود . فردوسی بزرگ از او به عنوان هسمرخسروپرویز یاد کرده که در چند نبردها در کنار شاهنشاه قرار داشته است و دلاوری بسیاری از خود نشان دادهاست . ( ساسانی ٣۴٨ + شاهنامه فردوسی )٢٧۴
هلاله : پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی بندهش ( ٣٩١ یشتها 1+274 یشتها 2)کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست . از او به عنوان هفتمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را "همایچهر آزاد" ( همای وهمون ) نیز گفته اند . او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهیایران نشست . وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود و هیچ گزارشی مبنی بر بدکردار بودن وی و ثبتقوانین اشتباه و ظالمانه از وی به ثبت نرسیده است .
پوران دخت : شاهنشاه ایران در زمان ساسانی . وی زنی بود که بر بیش از ١٠ کشور آسیایی پادشاهی میکرد .او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود .
شیرین : شاهزاده ارمنی . ارمنستان یکی از شهرهای کوچک ایران بود و شاه ارمنستان زیرا نظر شاهنشاه ایران . خسرو پرویز و شیرن حماسه ای از خود ساختند که همیشه در تاریخ ماندگار ماند . شیرین از خسرو ۴ فرزند به نامهای نستور - شهریار - فرود و مردانشه بدنیا آورد که هر چهار فرزند وی در زندان کشته شدند .
پس او سر بر بالین ( جسد بی جان ) خسرو نهاند و با خوردن زهری عشق اش به خسرو را جاودانه ساخت و هردو جان باختند .
بانو گشنسب : دختر دیگر رستم – خواهر زربانوی دلیر . نام بانو گشسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسیار آمده است . یکی از مشهورترین حکایت های او نبرد سه گانه فرامرز – رستم و بانوگشسب است . او منظومه ای نیز به نام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پاریس و در کتابخانه ملی بریتانیاموجود است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
To laugh .......laugh. ........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد
************ ****
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم
کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم
نوشته زنده یاد نادرابراهيمي
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
اینم از بیانات جدید خودم...انشا الله لذت ببرین:
وقتی یه مرد عاشق میشه
اونوقته که؛
احساس خوشبختی میکنه.
ولی وقتی عشقش اونو ترکش میکنه
تازه میفهمه؛
درهای رحمت خدا به روش باز شده!!!!
اما یک زن وقتی عاشق میشه
که دیگه دیره!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
فرمانیه
در گذشته املاک زمینهای این منطقه متعلق به کامران میرزا نایبالسلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.
فرحزاد
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.
شهرک غرب
دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.
آجودانیه
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا میکند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه بوده، او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.
اقدسیه
نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمینهای آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد.
جماران
زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است. برخی از اهالی معتقدند که در کوههای این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگهای بزرگ به دست می آمده است، آنجا را جمران، یعنی محل بهدست آمدن جمر نامیدهاند.
پل رومی
پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می کرده است. عدهای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلالالدین رومی گرفتهشده است.
جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.
داودیه (بین میرداماد و ظفر)
میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش، میرزا داودخان، خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت.
درکه
اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می شده است دانسته اند.
دزاشیب (در نزدیکی تجریش)
روایت شده است که قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو میگفتند.
زرگنده
احتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. در گذشته این منطقه ییلاق کارکنان روسیه بوده است.
قلهک
کلمه قلهک از دو کلمه "قله" و "ک" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله، مخفف کلات به معنای قلعه است. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاههای لشگرک، ونک و شمیران بوده است، به آن( قله- هک) گفته شده است.
کامرانیه
زمینهای این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان، وزیر امور خارجهتعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه، با خرید زمینهای حصاربوعلی، جماران و نیاوران، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمینها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.
محمودیه ( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک)
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه میگفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش، محمودخان احتشامالسلطنه، محمودیه نامید.
نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت) ؛"ور" (صاحب) و "ان" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت.
ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر میشود.
یوسف آباد
منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفیالممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید.
پل چوبی
قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازهها، دروازه شمیران بود با خندقهایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن، از پلی چوبی استفاده میشد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.
شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند و همچنین برخی نیز معتقدند که یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.
گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) میباشد.
منیریه (در جنوب ولیعصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامرانمیرزا، یکی از صاحبمنصبان قاجر، به نام منیر گرفته شدهاست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
اولین شانس
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود
دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!!!
غم و شادی
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است. او به من گفت: غمهايت را در جعبه سياه و شادي هايت را در جعبه طلايي
جمع كن. من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شادي هايم را در جعبه طلايي! با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد! در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند؟! خداوند لبخندي زد و گفت: غمهاي تو اينجا هستند، نزد من!
از او پرسيدم: خدايا، چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را به من دادي؟ و خدا فرمود: بنده ي عزيزم، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را بداني و جعبه سياه، تا غمهايت را رها كني!
نیمه پر لیوان
بعضي فکر مي کنند این منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است.
بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
و اما شعر!
:
عشق در اعجاز معنای دو چیز است:
یکی را گفتم،
آن یکی با توست!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
روز والنتین
(روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمنماه) و در برخی فرهنگها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتین به جشنی که به افتخار قدیس والنتین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد.
در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بودهاست بنام کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلاودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت نگرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در دوران کنستانتین اول، موسوم به کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام والنتین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، والنتین را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به منظور منصرف ساختن والنتین از باور خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت و او را مورد محبت فراوان قرار داد. این در حالی بود که والنتین نیز به گونهای متقابل کوشید تا کلاودیوس را به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم به اعدام وی داد. هنگامی که والنتین در زندان به سر میبرد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان میآمد به تفصیل با وَلِنتَین سخن میگفت و درست پیش از آن که والنتین به اعدام محکوم گردد، برای آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته بود: ллاز طرف والنتین ِ تو╗ (From Your Valentine)╗ امضاء کردهاست، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای والنتین مشاهده میشود.

افسانه دیگر حاکی از آن است که هنگامی که والنتین را به زندان افکندند، مردم برای وی یادداشتهایی کوچک که در لفافه پیچانده بودند و در شکافهای دیواره سلول وی جاسازی میکردند میفرستادند و او آنها را یافت و در حق آنان نیایش کرد. به دیگر سخن، بنیاد تاریخی کارت والنتین همین امر است. کشیش والنتیوس در ۱۴ فوریه ۲۷۰ میلادی (در برخی روایات ۲۶۹ و مطابق با برخی روایات دیگر ۲۷۳ بعد از میلاد) اعدام شد. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان والنتین تبدیل به نمادی برای عشق شدهاست و بدین روست که در کشورهای جهان، به ویژه کشورهای اروپایی و امریکای شمالی، مراسم روز والنتین همه ساله در ۱۴ فوریه برگزار میگردد.
شهرهای منتسب به والنتین قدیس
بر اساس باورهای کنونی، بقایای والنتین قدیس که در قرن ۱۹ میلادی در قبرستانی باستانی در ایتالیا کشف شد هماکنون در سه شهر رم، دوبلین و گلاسگو نگهداری میشود. بخشی از این بقایا پس از انتقال به یک تابوت طلایی توسط پاپ گرِگوری شانزدهم به کلیسای کاتولیک وایت فرایر در دوبلین پایتخت جمهوری ایرلند اهدا شد. بخش دیگری از این بقایا که گفته میشود شامل استخوانهای والنتین قدیس هم هست توسط یک خانواده متمول فرانسوی در قرن ۱۹ به کلیسای فرانسیس مقدس در شهر گلاسگو در اسکاتلند منتقل شد.
خارج از حلقههای مذهبی از مردم عادی کمتر کسی از وجوداین بقایا در شهر اطلاع داشت تا اینکه در سال ۱۹۹۹ تصمیم به انتقال این بقایا به کلیسای دیگری به نام The Blessed John Duns Scotus گرفته شد. این اقدام توجه گستردهٔ رسانهها و به طبع آن عموم مردم را به دنبال داشت بهطوری که شهر گلاسگو به خاطر میزبانی والنتاین قدیس лشهر عشاق╗ لقب گرفت و از سال ۲۰۰۲ این شهر در روز والنتین میزبان فستیوالی به نام лفستیوال عشق╗ میباشد.
رسوم والنتین
در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار میرود. از نظر علمی هم ثابت شدهاست که خوردن شکلات دارك یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا میبرد البته نه مصرف بیرویه آن.
در دیگر فرهنگها
برخی بر آنند که والنتین فراتر از سنتی غربی است که پیش از این در بسیاری کشورهای جهان موجود بودهاست. در کشور چین، روزی مشابه والنتین موجود است که تحت عنوان лشب هفتها╗ نامیده میشود. برابر با افسانهای چینی، پسر گاوچران و دختر بافنده، در هفتمین روز هفتمین ماه از تقویم قمری در آسمان با یکدیگر ملاقات کردند. آخرین лشب ِ هفتها╗ در ۳۰ اوت ۲۰۰۶ بود. روایتی دیگر از این روز با اندکی تفاوت نسبت به چین، در ژاپن نیز موجود است که از آن به عنوان лتاناباتا╗ یاد میگردد و برابر با هفتم ژوئیه تقویم خورشیدیست. در کشور مصر، روز عشق دیگری موجود است که برابر با ۴ نوامبر هر سال است. در کره جنوبی، در ۱۱ دسامبر هرسال، روزی تحت عنوان лروز پـِپـِرو╗ موجود است که در آن زوجهای جوان هدایایی به یکدیگر تقدیم میکنند.
در فرهنگ ایرانی
سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنان خود، با محبت هدیه میدادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی مینشاندند و از آنها اطاعت میکردند.
اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کردهاند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمزگان بجای والنتین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
واقعا امسال فیلم ها دوزار ارزش نداشتن...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
روزی شیطان نزد پیامبر اکرم (ص) حاضر شد و شروع کرد به شکایت کردن , گفت : به خاطر چهار عمل امت تو من آرامش ندارم , اول اینکه هر وقت به هم میرسند سلام میکنند , دوم اینکه هر کاری را با نام خدا آغاز می کنند . سوم اینکه هرکاری در آینده می خواهند انجام دهند انشا الله می گویند و از همه مهمتر اینکه دسته دسته بر توو آل تودرود می فرستند !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
و میبیند که شوهرش در رختخواب
نیست، ربدشامبرش را میپوشد و
به دنبال او به طبقه ی پایین
میرود. شوهرش در آشپزخانه
نشست بود در حالی که یک فنجان
قهوه هم روبرویش بود. به دیوار زل
زده بود در فکری عمیق فرو رفته
بود...
زن او را دید که اشکهایش را پاک
میکرد و قهوهاش را
مینوشید.
زن در حالی که داخل آشپزخانه
میشد آرام زمزمه کرد: ((چی شده
عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا
نشستی)).
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر
میدارد و میگوید : ((هیچی فقط
اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰
سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات
میکردیم، یادته)).
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات
شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش
پر از اشک شد و گفت: ((آره یادمه))
شوهرش به سختی گفت: ((یادته که
پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب
ماشین بودیم پیدا کرد؟)).
آره یادمه... (در حالی که بر روی
صندلی کنار شوهرش نشست)
یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت
من نشون گرفته بود گفت که L(یا با
دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال
میفرستمت زندان؟))
اونم یادم، آره...
مرد آهی میکشد و میگوید:
اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده
بودم...!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
گه گاهی از کودکی خطر کردن! خشم بر نوشته هایم مستولی میشود و آن همه عشق که در قلم دارم و بر قلمم،دیگر واژه ای به حد سطریست که بر پهنای این کاغذ آرامش یابد،همه در گریز و ستیز و مجادله با هم هستند و با من!
روی اولش را با من دارند و آخر خطش را بر نوشته که در آن نقطه پایان بخش می شود.
خط کشی میکنم زندگی وارونه خود را که، از حد قانون نانوشته هایم جدا نشود، می ترسم که شاید پا فراتر بگذارد!کشش حروف در بند بند کلمات می آمیزد با نثر خزعبلی که حتی واژه ای در خور تفکر ندارد.
نمیدانم،ریتم زندگی به تندی العان بوده؟؟!!
شاید دلربایی بی حد فصول که در گرو، گره کور تنهاییهای من است،آن چنان سپید است که سرخی گل سرخ برایش از یک سکوت حماقت بار نانوشته پر احساس می گوید.
روی نوشته هایم با تو بود، گاه گاهی می خواندی و میگفتی که چه؛ به!
از سر ناسازگاری و نادانی بر من بود و بر ناتوانی گذران دقایق بیهوده با من؟؟!!
یا تورا وسوسه داشت چون ماهی تمامی حماقت اطرافت را ببلعی!
که مگر برای سایه ها جای سکوتی بر تنهایی پست نشینی نگذاری!!
از چانه مثلثی تو! چون چال پست کننده به پرتگاه چشمانت در غرقه فهمم یک بیت تر از لبان بی وصال تو امروز را میگفت؛ آری و فردا را هم آری!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
دکتر شریعتی فلسفهی تاریخ را بر اساس کربلا ترسیم میکرد. همهی نسل انقلاب جملهی معروفش را حفظ بودیم که گفته بود: آنها که رفتهاند کاری حسینی کردند؛ آنها که ماندهاند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی هستند. کار حسینی، شهادت بود. کار زینبی، رسالت اطلاع رسانی شهیدان. بیتفاوتی را نمیپذیرفت. دیگران را همه یزیدی میدانست.
نقل از سایت : www.webneveshteha.com
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
فردا روز تاسوعا است. به خاطر نهم ماه محرم به این روز تاسوعا میگویند. آرایش جنگی برای کشتن ابی عبدالله از تاسوعا آغاز و محاصرهی خیمههای امامحسین علیهالسلام در این روز تکمیل شد. عصر روز تاسوعا شمر نامهی امیر را آورد که حسین یا باید تسلیم شود و یا کشته! امام حسین از تسلیمشدن امتناع کرد. از عبرت آموزترین جملات تاریخی این است که ابنسعد پس از اطلاع از عدم تسلیم حسین، برای جنگ با حسین علیهالسلام، خطاب به لشکریانش بانگ بر آورد که: یا خیل الله! ارکبی و بالجنه ابشری. یعنی ای لشگریان خدا بر اسبان خود سوار شوید و به بهشت بشارت دهید. حسین را هم به این راحتی بهنام خدا و بشارت بهشت، کشتهاند. اولین تیر را هم به نشانهی آغاز جنگ، در تاسوعا رها کردند. امام حسین یک روز مهلت خواست. شب عاشورا یاران را جمع کرد. به آنان گفت: اکنون که معلوم شده فردا ما را خواهند کشت، هر کس که میخواهد برود، از تاریکی شب استفاده کند و برود. خیلیها رفتند و عدهای هم باقی ماندند که همانها حماسهسازان تاریخی کربلا شدند. روز تاسوعا روز تجلیل از رشادتهای ابوالفضلالعباس هم هست. عباس در میان شیعه به عنوان سمبل شجاعت و رشادت و جوانمردی شناخته میشود. همان صفاتی که امروز خیلی به آن نیازمندیم. تاسوعا و عاشورا و عزاداریهاتان قبول حضرت حق.
نقل از :http://www.webneveshteha.com/
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
امروز متوجه شدم والده محترم سید محمد ابطحی در گذشت.
به وی و خانواده داغدار ایشان تسلیت می گویم
و در اینجا سید عزیز! شعری را که چندی پیش گفته بودم به شما و مادر عزیزتان تقدیم می کنم.روحشان شاد:
لحظات دشوار نوشتن,
آنچنان می نماید که از نبودن ها
تا به کنون زمان ایستاده
و گیسوان سپید روزگاران
نظاره گر در معنی شگرف زندگیست
و ضربان تند نفسهایم
دیگر توان نوشتن ندارد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
نقل از وب نوشتها:www.webneveshteha.com
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
نوشته زیبایی از دوست وبلاگ نویسم که برایم نظر گذاشته است بر روی سایت می گذارم.به همه توصیه می کنم حتما به سایتش بروید که مطالب زیبا و لطیفی دارد.www.klaris.blogfa.com
شب یلدای ما:
صبحی با یاد آوری شبی طولانی.....
به نظرم این شب فرقی با شبهای دیگه نداره ... داره ؟ ولی خیلی پر رمز و رازه ....
شبی طولانی تر از شبهای دیگر آیا واقعا هست؟؟
نمی دونم چرا مرا به یاد شبهای یلدایی می اندازه که نبودم شبی که همه دور هم می نشستند بدون هیچ چیز سرگرم کننده ای (تلویزیون و ....) فقط خودشان ...حرفها.... خنده ها .... شب زنده داری ها ..... ظرف آجیل ... ظرف انار ... ولی حالا چی .... هیچی
مثل بقیه شبها ...... دلواپس زود بیدار شدن ... کارهای عقب افتاده ... و و و
در هر صورت صدای پای یلدا می آید .... شب یلدا مبارک
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پريشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ريگهای بيابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را میشناسند
هم تو گلهای اين باغ را میشناسی
هم تمام شهيدان تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را میشناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست
ای که آيات قرآن تو را میشناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری
آی پيدای پنهان تو را میشناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد
چون تمام غريبان تو را میشناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم
کوچههای خراسان تو را میشناسند
قیصر امین پور
نقل از سایت وب نوشته ها:
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
|
داستان اول: يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام كه توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن!» نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه.
داستان دوم: يه روز يه كشيش به يه راهبه پيشنهاد مي كنه كه با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و كشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… كشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و كشيش موقع عوض كردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… كشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينكه كشيش به كليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي كتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي كنه و مي بينه كه نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري كن… كار خود را ادامه بده و بدان كه به جلال و شادماني كه مي خواهي مي رسي!» نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت كاملاً آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي.
داستان سوم: بلافاصله بعد از اينكه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله رو دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفكر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: كي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري كه به من بدهكار بود نگفت؟! نتيجهء اخلاقي: اگه اطلاعات حساس مشترك با كسي داريد كه به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد كه بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري كنيد!
داستان چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي. نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.
داستان پنجم: يه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح برميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نميكن! يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵تاشون تأييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست! نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!
داستان ششم: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون... اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد... دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!
داستان هفتم: توي اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن... مرد: الو؟ صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟ مرد: آره. زن: من توي يه فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي داره اگه بخرمش؟ مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره. زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود. مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري. مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي. مرد: خداحافظ. بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!
داستان هشتم: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متأسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد! نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند!
داستان نهم: يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش |
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
نمی دانم فرصت آنرا داری که نوشته مرا هم بخوانی یا نه؟!
مصاحبه ات را در سایت تابناک خواندم.به واقع در تمام دنیا این رفتار های کوچک در عالم سینما و نقد آن از طرف منتقدین در جراید وجود دارد.من نام آنرا دشمنی نمی گذارم.به نظرم نوعی احساسی برخورد کردن بی تعهدبودن به نوشته و همچنین میتوان گفت نگاه نداشتن حرمت قلم نقد است.سالیان است که فیلم های برگزیده مردم در جشنوارها جایزه نمی برند و فیلمهایی که به قولی با بی مهری و عدم استقبال عمومی مواجه اند در بوق و کرنا شده و همه مرغها و سیمرغها را میربایند!
من نیز کما بیش این باند بازی ها را حتی در خانه سینما، که خانه این صنعت است، دیده ام.
در مستندی که در سیما تهیه شده بود شما در مقابل سوال خانم جعفری گفتین: ((مگه ما جنگ را شروع کردیم.چرا از ما طلب کارید؟))
شاید هم نسلان ما هنوز طلب کار جنگند که چه در حاشیه آن فیلم بسازی و چه ساخته هایت از وسط میدان آن باشد....حالا هم که در جایی دیگر و نوعی دیگر....
فیلمهایت را دوست دارم.چون آنچه باید بدانم در هر سکانسش میبینم و راضیم میکند.
در انتها نقل قولی از چارلی چاپلین دارم و به آن، نوشته ام را به پایان میبرم :
((دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست،به جای آنکه جای دیگران را بگیرید،سعی کنید جای خود رابیابید))
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
او ۲۱ مهر در یزد به دنیا آمد
کسی که ما به قولی نسل سومی ها از ۷۶ بیشتر شناختیم.هنوز به او اعتقاد دارم نه بیشتر از انچه گفت و نه کمتر از آنچه می خواست و نتوانست
این مطلب را نمی خواستم اینگونه بنویسم که نوشته ای بر طرفداری از سید محمد خاتمی باشد ولی گویی این طور شد.
سید عزیز! سالروز تولدتان مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
رمضان آمد و روان بگذشت بود ماهی، به یک زمان بگذشت
گوئیا عمر بود ، زود برفت تا که گفتم چنین ، چنان بگذشت
شب قدری به عارفان بنمـود این معـانی از آن بیـان بگذشت
هر که با ما نشست در دریا نام را ماند و از نشان بگذشت
میـلِ دنیــا و آخــرت نکند هرکه بر کوی عاشقان بگذشت
زود بیدار شو ، درآ در راه تو بخوابی و کـاروان بگذشت
در طریقی که نیست پـایانش نعمت الله از ایـن و آن بگذشت
این شعر صوفی بزرگ ایرانی شاه نعمت الله ولی تقدیم به همه ی شما. چه زیبا و مهربان است خدائی که پایان یک ماه روزه داری و معنویت را به عید وشادمانی ختم می کند. آغوش گرم خدا بر روی همه تان باز و نماز و روزه ی آنان که گرفتندُ قبول حضرت حق. عید رمضانتان مبارک.
نقل از وب سایت محمد علی ابطحی: www.webneveshteha.com
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
نقل از :www.webneveshteha.com
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
امام سجاد وقتی با خدا حرف میزند خیلی عاشقانه حرف میزند. عشق و عاشقی کردن با خدا چه باشکوه و چه لذتبخش است؛ ابراز عشق به خدایی با آن همه قدرت و آن همه مهربانی و زیبائی. مناجاتی که اوج دعاهای ماه رمضان است دعایی است که ابوحمزهی ثمالی از قول امام چهارم نقل کرده است؛ طولانی است ولی آنقدر لطیف و عاشقانه است که اگر کسی معنای آن را بفهمد، گذر زمان را نمیفهمد. درست مثل صحبت هر عاشق و معشوقی که زمان را نمیفهمد و لحظهی پایان سختترین لحظههاست. در این دعا آن قدر امام سجاد راحت با خدا حرف میزند که در همان لحظه میتوان حس کرد که خدا با لبخند زیبائی آغوشش را باز کرده و "گناهکاران" را به آغوش گرمش دعوت میکند. در همه جای دعا میتوان دید که خدا لبخند مهربانانه دارد و تو را در آغوشش جا میدهد. امام سجاد میگوید: "خدایا من که نگفتم گناه نکردم. خودت و خودم بهتر از همه میدانیم که من چهقدر گناهکارم. اما هروقت گناه میکردم امید داشتم تو آن را میپوشانی. اگر میدانستم جز تو کس دیگری از گناهانم مطلع میشود که گناه نمیکردم. تو را مهربانترین میدانستم که جلوی تو گناه کردم. اما خودت میدانی همان زمان هم که گناه میکردم، وجودت را انکار نمیکردم و در عین گناه دوستت داشتم. حالا اگر قیامت به خاطر گناهانم مرا به جهنم ببری، حق داری؛ ولی همین که وارد جهنم شوم به همهی جهنمیها اعلام میکنم من خدا را دوست داشتم ولی باز هم من را به جهنمش آورده است. خدایا تو که هیچوقت به خاطر آنکه گناه میکردم نعمتهایت را از من دریغ نکردی. به هر دلیلی کمکم کردی. گناهانم را نادیده گرفتی. بدیهایم را پوشاندی. آنقدر مهربانی کردی که به جای آنکه من نگران باشم، گویا تو از من خجالت میکشی. پس مرا ببخش." این خدای مهربان و پرلطافت و پرلبخند، همان خدائی است که امروز جامعهی ما به آن نیاز دارد. امشب اولین شب قدر امسال است. شبهایی که خدا خودش دعوت کرده که در آغوشش جا بگیریم. با همهی گناهانمان اگر در این شبهای قدر که سرنوشت سال ما در آن مشخص میشود، نگاهی به درگاهش بیندازیم، حتماً لبیک مهربانانه و آغوش بازش را میبینیم. التماس دعا.
نقل از :www.webneveshteha.com
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
طبق در خواستهای مندرج در کارت که الزام به آوردن لباس گرم و چتر کرده بود من هم عمل کرده و از این همه توجه به برگذاری جشن تعجب کردم!
خلاصه روز موعود آمد و من به همراه دوستان به سمت برج میلاد و محل برگذاری روان شدیم،از آنجا که در کارت خواسته بودند زودتر بیاییم تا محل پارکینگ پر نشود ما زود رفتیم تا به افطار هم برسیم.ساعت ۶:۳۰ جلوی درب اصلی به ما فهماندند که کسانی که کارت پارک دارند می توانند داخل شوند و در غیر این صورت بیرون باید ماشین را پارک کرده و تا تالار پیاده برویم...البته در قبل نه اطلاعی داده بودند ونه کارت پارکی!
ما هم چنین کردیم.
به حمد الله بدلیل عدم وجود راهنما و حضور مسئولین در محوطه سرگردان بودیم تا بالاخره فهمیدیم باید از آسانسوری که در پارکینگ است به سمت سالن برویم.تا طبقه پنجم به همراه تعداد زیادی از مهمانان رفتیم که بعد از رسیدن ،آقایی با لحن بسیار زننده به همه فهماند که تا ساعت ۹ باید در همان حیاط یک لنگه پا باشن!!!!
خوب تا اینجا که سیستم مدیریتی بد نبود! چون عادت به همچین برنامه هایی بود!
خلاصه بعد از افطار و هجوم زیبای مهمانان عزیز به سمت آب! چای ! قهوه و حرکات زیبای دیگر به سمت آسانسور هجوم بردیم که سوار آسانسور شویم تا به بالا برسیم.در آنجا هم توسط نیروهای بدن سازی شده و زیبا هیکل! به اندازه کافی تحقیر شدیم تا در جایی که جایی برای نشستن نبود بشینیم!
مراسم ۱ ساعت دیر تر آغاز شد!البته جای نگرانی نبود که در این مدت به اندازه کافی سرمان به انواع حرکات گرم بود!!!
البته یادم رفت بگویم که خنده مردم به چتر و لباس گرم که در دستم بود برای من شبی به یاد ماندنی از این همه حسن توجه مسئولین ساخت!
اما در انتها از همه دست اندرکاران خانه سینما و آقای تارخ تشکر میکنم.که به واقع جدا از مسائل حاشیه بسیار ،جشن امسال به یاد ماندنی و متنوع و در این حال در برخی موارد حیرت آور بود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
امروز سالگرد در گذشت آیت اله طالقانی است.مردی که نمیتوان در مورد او کوتاه نوشت در یادبودش و نمیتوان نوشت بی هیچ گونه مطالعه عمیق در زندگی و احوال زندگانی و روحانی و عرفانی وی.
بار ها قلم به دست گرفتم ولی زیبا تر از جمله بالا که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده بود نیافتم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
همچنان که ماه رمضان در میان ماه ها عزیز کرده ی خداست، شب جمعه هم بر اساس آموزه های دینی ما شب عزیز کرده ی خداست. امشب اولین شب جمعه ی ماه رمضان است. در روایات آمده است که از ابتدا تا صبح روز جمعه ملکی ندا می دهد که گناهکاران کجایند که بیایند و توبه کنند. بشر امروز و منجمله ما نیازمند توجه به معنویت هستیم. در شلوغی و هیاهوی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی موجود، خیلی ها یادمان رفته که خدای مهربان و پر لبخندی هم هست که می توانیم در آغوش او آرامش و شادی و مهربانی را باز یابیم. خیلی ها وقتی سختی ها و ناکامی ها و ریاکاری ها را می بینند که بنام دین و اسلام و خدا انجام میشود، با خدا قهر می کنند. بعضی ها به دلیل آن که گناه کرده اند و یا به دستورات جاری دینی عمل نمی کنند، گمان می برند خدا با آنها قهر می کند و دیگر از درگاه او نا امید می شوند. عده ای تصور می کنند که اگر می خواهند امروزی باشند و عضو دنیای مدرن، قید ارتباط با خدا را می زنند. اما واقعیت این است که هیچوقت آغوش خدا بر روی بندگانش بسته نخواهد شد. خدایی که ما می شناسیم آن قدر بزرگ است و آن قدر مهربان است که در ورای همه ی این تصورات باز هم به "همه" ی آنها که حتی برای یک لحظه بی آن که کسی بفهمد، در دل یکبار یا خدا میگویند لبیک بگوید. این نیاز خدا نیست. این نیاز همه ی ما است، حتی اگر به روی خود هم نیاوریم. شب جمعه و ماه رمضان یکی از آن ایامی است که می توانیم صمیمانه تر لبخند خدا را ببینیم. یک یا خدایی امشب بگوئیم، می بینیم که خدا هم چه زیبا پاسخ می دهد و آن لبخند چه آرامشی را به ارمغان می آورد. این ارتباط مستقیم با خدا حق هر کسی است که مخلوق اوست.
نقل از سایت: http://www.webneveshteha.com
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
تولد دوباره نوشته هایم است
مرسی بهار
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
استاد عزیز که سوادی به حمد الله نداری و با طراحی سوالات سخت در پی حال گیری از دانشجوهستی...بدان که دست بالا دست بسیار است...البته از تویی که خود این عقده های دوران دانشجوییت را بیرون می ریزی زیاد جای شگفتی نیست...حس من به تو ،حال ترحم انگیز ترین موجودی است که تا به حال دیدم!!!!
اصولا استادانی که از نظر علمی پر هستند و خوب درس میدن و احیاناْ اگر جزوه محترم رو از دستشون بگیری نمی میرن! ...سوالات به مراتب آسان تری می دهند...چون قصد خود نمایی ندارند.
اما با یک ترم روانشناسی در دانشگاه که خوندیم...خوب تونستم این استادان عزیز را بشناسم....
اینم یک نوشته به تلخی یک درس که مانده واسه یک دانشجوی ترم آخری که با مرحمت استاد برنامه من زرشک شد!
اما استاد بدان که در روزی گذر پوست به دباغ خانه می افتد و آن روز دیر نیست
اینم تهدید نیست!بلکه حرفی عاشقانه بود!!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
سیمرغ:نوشته های پیش روی شمادوست عزیز که در این رویه مشاهده میکنید گزارش شب سوم از کنسرت استاد شجریان است که توسط فرحناز نازنین تهیه شده و ایشان مثل گذشته لطف داشته و اجازه دادند بر سایت من نیز قرار گیرد.
چند ماه است که انتظار میکشی. چند ماه است که میدانی استاد بیمار هستند و خبرهای سلامتیشان را لحظه به لحظه دنبال میکنی. بعد یکباره از آلبوم جدید، خبری میشنوی و میفهمی که استاد با گروه جدیدی به صحنه خواهد آمد. شب به شب اخبار کنسرت آمریکا و کانادا را پیگیری میکنی. «مرغ سحر»های جدید استاد را از اینترنت میگیری و... ناگهان خبری میخکوبت میکند: کنسرت استاد شجریان، پایان بهار و آغاز تابستان برگزار خواهد شد. با تلاشی که برای دیگران غیرقابل درک و گهگاه خندهآور است، بلیت میگیری و پرداخت میکنی و چشمت به جمال دلخواهش روشن میشود.
روز موعود فرا میرسد. از ترافیک خفقانآوری که میگفتند و انتظارش را داری، خبری نیست. روند آمد و شد اتومبیلها معقول است. دم در مطمئن میشوند که شنوندهی خوبی هستی و دوربین ـ و بعضاً بمب و اسلحه ـ همراهت نیست. میروی داخل سالن و مینشینی سرجایت. در حال و هوای خودت نشستهای که صدای دستها از بالکن به گوش میرسد. آنها زودتر استاد را میبینند. استاد موسیقی اصیل ایرانی پای بر صحنه مینهد. جمعیت هلهله سر دادهاند و صدای کفها به اوج میرسد. خسرو آواز ایران بر اریکهاش جلوس میکند. (نگاهت بهدنبال کسی میگردد که عادت کردهای همیشه پس از استاد ببینیاش. «همایون شجریان» که اینبار با پدر نیست.)
نواختن شروع میشود... صدای غالب سنتور است که بیداد میکند. با خودت میگویی خدا کند موبایلها را خاموش کرده باشند تا مانند شبهای گذشته نیازی به تذکر استاد نباشد. ناگهان نوازندهها از نواختن میایستند. استاد با «درخشانی» صحبت میکند و منتظر هستی که تذکر را بشنوی و دلدل میزنی که استاد عصبانی نشود. اما با لبخند زیبای استاد همهچیز از نو آغاز میشود.
نوازندهها یکدست هستند. هماهنگی و نواختنشان در اوج است. نه مثل شبهای پیش صدای ناهنجار میکروفنها گوشات را میآزرد و نه صدای نوازندهای خارج از ریتم گروه است. چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست... استاد تا نیمی از ساز و آواز را با سنتور میرود. تصنیف «چشم یاری» را میخواند و صدایش را به اوج میکشاند. دیگر بار باز میگردد و از شعر پیشین، ابیات باقیمانده را با همراهی عود میخواند. کمانچه و قیچکها هماهنگ و مسلط، استاد را همراهی میکنند.
تکنوازی نی شاهو عندلیبی را میشنوی، بیاختیار زمان و مکان فراموشت میشود. انگار در صحنه کسی جز او و استاد نمیماند. تصنیف «بادصبا» را انگار سالهاست شنیدهای. آنقدر خوب خوانده میشود که مات و زلزده به سن میمانی. باورت نمیشود که شعری با این ترتیب قوافی و وزن را بشود به این صلابت اجرا کرد.
در آواز «شوشتری»، سازهای کوبهای جان تازهای میگیرند ؛ اما مانده است تا نوای دف «رضایینیا» به وجدت آورد. تار درخشانی، استاد را به تنهایی همراهی میکند. آنقدر گروه را هماهنگ مییابی که بینظیر است. ساز و آواز را کمانچهی «سینا جهانآبادی» همراهی میکند تا برسد به:
کاشکی خاک بودمی در راه / تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان / نکند خدمت خداوندی
صدای استاد اوج میگیرد. دلت میلزرد که صدایش بگیرد ؛ اما اوج استاد، بر اوج است. صدای دف بلند و بلندتر میشود. بلندت میکند و میبردت به آسمان. «مولانا» هست و شعرش و نوای استاد. نیامده صدای دف تو را به سماع میخواند! رندان سلامت میکنند، جان را غلامت میکنند / مستی ز جامت میکنند، مستان سلامت میکنند... کل گروه نیممصراع آخر را همخوانی میکنند و برای نخستین بار صدای «مژگان شجریان» را هم میشنوی که بهدلیل تُن زنانهاش بهراحتی قابل تشخیص است و خوب هم میخواند.
تنفس ٣۵ دقیقهای، سالن را خالی میکند. استاد امیرخانی را میبینی. هنرپیشهها و مجسمهسازها و نقاشها. از خوانندهها «مختاباد» را میبینی که در کنار همسرش میایستد و عکس میاندازد. نوازندگان گروه پیشین استاد پیش چشمت میآیند که تکتک و دوتا دوتا در آمد و شدند. خانوادهی نزدیک او را میبینی که به پشت صحنه میروند و میآیند و...
قسمت دوم با ساز مجید درخشانی آغاز میشود. «شور»ش امشب همراهش هست! میزند و پای بر زمین میکوبد و پروازت میدهد. در آستین مرقع پیاله پنهان کن... صدای استاد کمی میگیرد اما تکنیکهای آوازیاش به یاریاش میشتابند! باز هم تکنوازی نی، کوتاه و اثرگذار.
با تصنیف «پیام نسیم» شجریان را بر فراز قلههای تصنیف فارسی میبینی. آنقدر قدرت دارد که انگار میکروفن شیءِ بیکاری بیش نیست! در میانهی شعر، پایین میخواند. آنقدر پایین که تنها از حنجرهی شجریان بزرگ بر میآید و بهیاد «هر دمی چون نی/ از دل نالان/ شکوهها دارم...» میافتی. تکنوازی سنتور هست و کمانچه و...
استاد اما به یکباره صدایش در اوج همراهیاش نمیکند! مکثی میکند و دوباره میخواند. نگاه نگران گروه را میبینی که بر استاد خیره میماند. اما تکرار میکند و تکرارش آنچنان بالاست که اگر نبودی و اجرای زنده هم نبود، مطمئن میشدی که خودت اشتباه کردهای. فکر میکنی واقعاً استاد در آستانهی هفتاد سالگی است؟ آیا اینچنین اوجی برای کسی که بهتازگی جراحی ریه کرده، امکانپذیر است؟! اوجگیری استاد تو را به سالهای سال خواندنش، مژده میدهد.
سرمست از صدای سازها، «آواز مثنوی» را میشنوی. بیش از بیست نفر از مسئولین و دلآوازیها را میبینی که میآیند و سر جاهاشان میایستند (البته برخی هم مینشینند!).
برنامه تمام میشود، خودت را آماده میکنی که مثل دیگر کنسرتهای استاد، ده دقیقهی تمام دست بزنی و درخواست کنی تا سیمرغ آواز ایران برایت «مرغ سحر» بخواند. استاد اما اینبار انگار خودش خواهان سر دادن ناله است. میدانی که از اوجخوانی خبری نیست ؛ اما غم صدای استاد همهچیز را از یادت میبرد. بیش از سه هزار نفر همراه استاد، دخترش و گروهش میخوانند:
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن...
بیرون میآیی. هر که را میبینی نظری دارد. آنهایی که دو شب پیش، کنسرت بودهاند امشب را بسیار متفاوت میدانند. شور و حال استاد برای امشب چیز دیگری بود. حتی نسبت به پارسال. حتی با اینکه همایونِ استاد نبود و از همخوانیهای دلخواهشان هم خبری نه.
هنوز بر آسمان گام مینهی...
هنوز آوای آسمان در گوشت طنینانداز است و
هنوز
سرمست ساز ماهتاب اول تیرماه هستی.
در حاشیه
١. لباس اعضای گروه، شاد و ناهماهنگ بود. همان لباسهای پیشین نبود ؛ اما چندان تفاوتی هم نداشت!
٢. مژگان شجریان با همهی محدودیتهایی که داشت، لباس جالبتوجهی پوشیده بود. خانم گیتی حسابی (طراح لباس) فقط در این زمینه سلیقه به خرج داده بودند!
٣. آقایان حمیدرضا نوربخش و داریوش پیرنیاکان هم در سالن حضور داشتند.
٤. فیلمبردای صورت میگرفت و مانیتورها برای اولین بار پخش نسبتاً خوبی داشتند.
۵. چند عکاس هم دیده میشدند.
۶. هوای سالن هم نه گرم و نه سرد بود. حداقل در همکف اینگونه بود.
۷. آرامش مژگان شجریان خیرهکننده بود.
و بالاخره اینکه جای همایون شجریان در این کنسرت، خیلی خالی بود.
پوزش نامه!
سیمرغ:مطلبی را دوست عزیز-فرحناز- اشاره فرمودند که به حق بود و میبایست این جانب از وبلاگ وزین "همایون شجریان" و آقای سلطاندوست که برای نخستین بار این نوشته را وارد این دنیای مجازی کردند، یادی میکردم که انشا الله با این پی نوشت که اخیرا آنا اضافه کردم جبران شود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
شاید کم لطفیست اینگونه بر خاکش کنیم،میبایست بال پرواز سیمرغ را به آن داد تا بپیماید این فاصله های بی بدیل از پیدایش را













لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
فردا روز تلخیست...از آن رو که جامعه ما فردی چون شریعتی را از دست داده است.
کسی که به واقع سهم بزرگی بر تفکرات روشنفکری و دینی دوره خود گذاشته و هم اکنون نیز آنرا میبینیم.
امید است در نسلهای ما همچون او کسی ظهور کند.
زیاد مقال گفتن نیست...پس از همه می خواهم کتابها و نوشته های وی را ،حتی سخنرانی های او را تهیه و بخوانید و بشنوید .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
امسال شمع ۲ سالگی وبم را به یاد خاطره های بر جا مانده چون طراوت بهار، خاموش میکنم.
گرچه ناملایمات بر خی دوستان به ظاهر رفیق ولی رفیق نما! - که حتی سطری بر نوشتن اتلافیست در زمان و جوهر - ،سبب بر آن بود تا نوشته ای نباشد و اگر بود تلخ.
سال نوشته های جدیدی را ورق می زنم.با یاد پروردگار بی نیاز. پروردگار گلها و پرندگان.پروردگار زیبایی.
امید بر آن که آنهایی که می پنداشتم هم قدم با من بر زمین گام میگذاردند، همچنان راسخ باشند و به نا چیزی بهای دنیا را طلب بر مصلحت خود نکنند و به درهمی یاد واره دوستی، بر کتیبه نوشته های دل را، ارزانی بیگانه نکنند.
از دوست عزیزم ـ ساده ـ که در این سال ،مدتی هر اندازه کوتاه با من بود نیز سپاسگذارم.
در انتهای این سال نوشته ها و گذر به سال نوشته های جدید:
دگر بار، شکر گذار پروردگار یکتا هستم.
سیمرغ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
۵شنبه این هفته یعنی ۵ اردیبهشت،سالروز تولد وب نویسی من هست!امسال ۲ساله می شم.(یعنی وبلاگم)![]()
مرسی از همه دوستانم،چه آنهایی که درنوشتن در این مدت کمکم کردن و چه آنهایی که حضور گرمی داشتند و گر چه از خود پیامی نگذاشتند!!!(ناشناس بودند)![]()
و با تشکر از دوستم سایه شبانه(ساده) که در مدتی هر اندازه کوتاه وب را به روز آوری میکرد.![]()
انشا الله دوره بهتری را شروع کنم در خدمت همه دوستان![]()
![]()
![]()
همهتون رو دوست دارم![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
برایش جانمان را می دهیم و گستاخی و تجاوز به آنرا نمی پذیریم.
امید است سایر ایرانیان پاک نهاد، در مقابل این گستاخی امارات ،جوابی در شان ایرانی بدهند.
می گویید چه گونه؟
دوست عزیز!
شما که برای تفریح دبی را انتخاب کرده اید...
تو دوست عزیز که خرید ملک در دبی را پیشنهاد می کنی(رضازاده و سایر به اصطلاح قهرمانان ملی!) و تو دوست عزیزی که آنرا خریداری می کنی!...
دوست عزیزی که شعبه ای از واحد تجاری خود را به آنجا منتقل کرده ای...
کسانی که کنسرت در آنجا بر گذار می کنید...
و و و و و
دبی و امارات بدون نام بلند ایران و ایرانی هیچ است،هیچ...
از دوستان هکر خوبم می خواهم به خاطر نام باند آوازه ایران عزیزمان جوابی محکم به آنها بدهید...
با تمام کاستی ها که و جود دارد بجنگیم و بیایید در کیش خودمان کاری بکنیم، تمامی مشکلات را می دانم.ولی ما بجای رفع مشکلات فقط از زیر بار مسئولیت فرار می کنیم.به خدا، برای آنها که می خواهند، این مملکت با آغوش باز پذیراست.
فقط یک چیز را بهتر است بدانیم. و آن اینست که ایرانی هستیم و این وطن مال من و توی ایرانیست.
من به شخصه دیدن سایت هایی که در آنها تبلیغ از دبی است و شبکه هایی که به نوعی تبلیغ از دبی می کنند و سفر به آنجا و ... را بر خود حرام کردم!
از ایرانیانی که در آنجا سرمایه گذاری کردند به عنوان برادری کوچک می خواهم ، حداقل به صورت نمادین خشم خود را نشان داده و تهدید به خروج سرمایه خود از دبی بکنید.
به دلیل ثبت نام جعلی ((خلیج عربی)) در سایت گوگل، دوستان عزیز میتوانید با فرستادن شکایت به این آدرس نسبت به این عمل اعتراض کرده تا تغییر در سایت google انجام شود.
Petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html
پیروز و همیشه سر بلند است ایِران
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
و می رود و همچنان در خواب است.
شاید این آخرین نوشته از نوشته های بی سر و ته باشد که نوشته شده و بعدش دیگر هیچ...
پس به خوبی یاد کنید از هر که رفت.
خدا حافظ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
از ابتدای تعطیلات تا به کنون ما به تهران رفته ایم!(یعنی در تهران مانده ایم)!
و در ادامه این عمل تحیر آور(البته نمیدانم از کجاش دقیقاْ)، چون فردا ۱۳ به در می باشد و من همانند سال های گذشته به همراه خانواده در خانه سکونت داشته! تا خدای ناکرده نحسی به منزل ما یورش نیاورد و وسایلمان خراب نشود ....مخصوصاْ اون جا شمعی که خودم امسال خریدم....!!![]()
آخه برم ۱۳ بدر چه کنم...نه دختر دم بختم که بخوام شوهر کنم ،نه نحسی به سمت وسوی من میاد! از بس که گلم..دافعه دارم بد جور... بیگی می کته (نکته: زور نزن! اگه بلد نباشی نمی تونی بخونی!)
انشا الله مشکل بی شوهری در این مملکت ریشه کن بشه تا دیگه این سبزه های بیچاره در این روز به این وضع دچار نشن!!![]()
به به! خیلی هم خوب!![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
دکتر محمود روح الاميني/ ديباچه: انسان، از نخستين سال هاي زندگي اجتماعي، زماني که از راه شکار و گردآوري خوراک هاي گياهي روزگار مي گذراند، متوجه بازگشت و تکرار برخي از رويدادهاي طبـيعي، يعني تکرار فصول شد. زمان يخ بندان ها موسم شکوفه ها، هنگام جفت گيري پرندگان و چرندگان را از يکديگر جدا کرد. نياز به محاسبه در دوران کشاورزي، يعني نياز به دانستن زمان کاشت و برداشت؛ فصل بندي ها و تقويم دهقاني و زراعي را بوجود آورد. نخستين محاسبه فصل ها، بي گمان در همهً جامعه ها، با گردش ماه که تغيـيـر آن آسانتر ديده مي شد، صورت گرفت. و بالاخره نارسايي ها و ناهماهنگي هايي که تقويم قمري، با تقويم دهقاني داشت، محاسبه و تنظيم تقويم بر اساس گردش خورشيد صورت پذيرفت. سال در نزد ايرانيان همواره داراي فصل نبوده، زماني شامل دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده؛ و زماني ديگر تابستان هفت ماه ( از فروردين تا آبان) و زمستان پنج ماه ( از آبان تا فروردين ) بوده، و سرانجام از زماني نسبتاً کهن به چهار فصل سه ماهه تقسيم گرديده است. گذشته از ايران: "سال و ماه سغدي ها، خوارزمي ها، سيستان ها در شرق و کاپادوکي ها و ارمني ها در مغرب ايران، بدون کم و زياد همان سال و ماه ايراني است".
آغاز سال
مردم شناسان را عقيده بر اين است که محاسبه آغاز سال، در ميان قوم ها و گروه هاي کهن، از دوران کشاورزي، همراه با مرحله اي از کشت يا برداشت بوده و بدين جهت است که آغاز سال نو در بيشتر کشورها و آيـيـن ها در نخستين روزهاي پائيز، يا زمستان و يا بهار مي باشد. آغاز سال ايرانيان، هر چند زماني دستخوش تغيـيـر گرديد ولي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و الا نبـيـاء و ابوريحان بـيـروني در آثار الباقيه گويند که آغاز سال ايراني، از زمان خلقت انسان ( يعني ابتداي هزاره هفتم از تاريخ عالم ) روز هرمز از ماه فروردين بود. وقتي که آفتاب در نصف النهار، در نقطهً اعتدال ربـيـعي بود، و طالع سرطان بود.
پيدايش جشن نوروز
در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند. شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود :
جهان انجمن شد بر تخت اوي از آن بر شده فره بخت اوي
به جمشيد بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين بر آسوده از رنج تن، دل ز کين
به نوروز نو شاه گيتي فروز بر آن تخت بنشست فيروزروز
بزرگان به شادي بياراستند مي و رود و رامشگران خواستند
محمد بن جرير طبري نوروز را سر آغاز دادگري جمشيد دانسته :
جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد مي باشيد تا هر چه در او داد و عدل باشد بنمايـيـد، تا من آن کنم. و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.
ابوريحان بـيـروني پرواز کردن جمشيد را آغاز جشن نوروز مي داند : چون جمشيد براي خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد، و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم براي ديـدن اين امر به شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و براي يادبود آن روز تاب مي نـشـيـنـند و تاب مي خورند.
به نوشته گرديزي، جمشيد جشن نوروز را به شکرانهً اين که خداوند " گرما و سرما و بيماري و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود " برگزار کرد و هم در اين روز بود که " جمشيد بر گوساله اي نشست و به سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. " و سرانجام خيام مي نويسد که جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکي آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همي کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آيـيـن آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند.
در خور يادآوري است که جشن نوروز پـيـش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز، با آنکه جشن را به جمشيد منسوب مي کند، ياد آور مي شود که، " آن روز را که روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت؛ اگر چه پـيـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " . گذشته از ايران، در آسياي صغير و يونان، برگزاري جشن ها و آيـيـن هايي را در آغاز بهار سراغ داريم. در منطقهً ليدي و فري ژي، براساس اسطوره هاي کهن، به افتخار سي بل، الههً باروري و معروف به مادر خدايان، و الههً آتيس جشني در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاري، برگزار مي شد. مورخان از برگزاري آن در زمان اگـُوست شاه در تمامي سرزمين فري ژي و يونان و ليدي و آناتولي خبر مي دهند. به ويژه از جشن و شادي بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردين ) .
صدرالدين عيني دربارهً برگزاري جشن نوروز در تاجيکستان و بخارا ( ازبکستان ) مي نويسد: ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستـني ها، راست آمدن اين عيد، طبـيـعت انسان هم به حرکت مي آيد. از اين جاست که تاجيکان مي گويند : " حمل، همه چيز در عمل ". در حقيقت اين عيد به حرکت آمدن کشت هاي غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و ديگر حاصلات زميني است که انسان را سير کرده و سبب بقاي حيات او مي شود. وي در جاي ديگر مي گويد : در بخارا " نوروز " را عيد ملي عموم فارسي زبانان است، بسيار حرمت مي کردند. حتي ملاي ديني به اين عيد که پيش از اسلاميت، عادت ملي بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم اين عيد را ترک نکرده بودند، رنگ ديني اسلامي داده، از وي فايده مي بردند. از آيت هاي قرآن هفت سلام نوشته به " غولونگ آب " که خوردن وي در نوروز از عادت هاي ملي بيـش تره بوده، تر کرده مي خوردند. ولي برگزاري شکوهمند و باورمند و همگاني اين جشن در دستگاه هاي حکومتي و سازمان هاي دولتي و غير دولتي و در بيـن همهً قشرها و گروه هاي اجتماعي، بي گمان، از ويژگي هاي ايران زمين است، که با وجود جنگ و ستيزها، شکست ها و دگرگوني هاي سياسي، اجتماعي، اعتقادي، علمي و فني، از روزگاران کهن پا بر جا مانده، و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ هاي ديگر نيز راه يافته است؛ و در مقام مقايسه، امروز جامعـه و کشوري را با جشن و آيـيـن چندين روزه اي، که چنين همگاني و مورد احترام و باور خاص و عام، فقير و غني، کوچک و بزرگ و بالاخره شهري و روستايـي و عشايـري باشد، سراغ نداريم.
روزها يا ماه جشن نوروز
مدت برگزاري جشن هايي چون مهرگان، يلدا، سده و بسياري ديگر، معـمولا يک روز ( يا يک شب ) بـيشتر نيست. ولي جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آيـيـن هاي نوروزي " گوياتر است، دست کم يک يا دو هفته ادامه دارد. ابوريحان بيروني مدت برگزاري جشن نوروز را، پس از جمشيد يک ماه مي نويسد :
چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهاي اين ماه را عيد گرفتند. عيدها را شش بخش نمودند : 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف ،5 روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهي، 5 روز چهارم را به نديمان و درباريان، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزيگران.
کمپفر در سفرنامهً خود آورده که، در زمان شاه سليمان صفوي، مهماني ها، تفريح و جشن هاي نوروز در ميدان هاي عمومي تا سه هفته طول مي کشيد. "درو ويل" مدت تعطيلي جشن نوروز را در زمان فتحعليشاه دو هفته مي نويسد. ولي برگزاري مراسم نوروزي امروز، دست کم از پنجه و " چهارشنبه آخر سال " آغاز و در " سيزده بدر " پايان مي پذيرد.
رسم ها و آيـيـن هاي نوروزي که از روزگاران کهن برگزاري آن ها از نسلي به نسل بعد به ارث رسيده، به ناگزير با دگرگوني شيوه هاي زندگي، تکنولوژي هاي صنعتي و ماشيني، سازمان هاي اداري، شغـل ها، قانون ها، وسايـل ارتباط جمعي جديـد - چنان که خواهيم ديد - بدون آنکه هويـت خود را از دست بدهد، تحول يافته است. از آداب و رسم هاي کهن پـيـش از نوروز، بايستي از پنجه ( خمسه مسترقه )، چهارشنبه سوري و خانه تکاني ياد کرد.
پنجه ( خمسه مسترقه )
بنابر سال نماي کهن ايران، هر يک از دوازده ماه سال سي روز است و پنج روز باقي ماندهً سال را پنجه، پنجک، خمسه مسترقه، پيتک( در زبان و تقويم مازندراني ) يا بهيزک ( در روز شمار زردشتيان ) گويند. ابوريحان دربارهً پنجه مي نويسد :
... هر يک از ماه هاي فارسي سي روز است و از آن جا که سال حقيقي سيصد و شصت و پنج روز است، پارسيان پنج روز ديگر سال را " پنجي " و " اندرگاه " گويند. سپس اين نام تعريب شده و " اندرجاه " گفته شد و نيز اين پنج روز ديگر را روزهاي مسترقه نامند، زيرا که در شمار هيچ يک از ماه ها حساب نمي شود ....
اين پنج روز را که همزمان با يکي از شش " گهنبار " است، جشن مي گرفـتـند. مراسم پنجه تا سال 1304، که تقويم رسمي شش ماه اول سال را سي و يک روز قرار داد، برگزار مي شد.
برگزاري جشن خمسه در بين همهً قشرهاي اجتماعي رواج داشت. به طوري که در 1311 هجري قمري مردي نيک انديش در هزينه کردن درآمد موقوفهً خود، در استرک کاشان، سفارش مي کند که : " ... بقيه منافع وقف را هر ساله برنج ابتياع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالي استرک وضيع و شريف ذکور و اناث، صغير و کبـير بالسويه برسانند ". در گاهشماري تبري، که نوروز در مرداد ماه برگزار مي شد، مراسم پنجه، در دورهً صفويه، همزمان با جشن و روز آب پاشان بود : ... و حضرت اعلي شاهي ظل اللهي، به دستور ولايت بهشت آساي مازندران کامياب دولت بودند، و چون فصل نشاط افزاي بهاري سپري گشته، هواي آن ديار رو به گرمي نهاد، ارادهً تماشاي جشن و سرور پنجه که معتاد مردم گيلان است از خاطر خطير سر زد. رسم مردم گيلان است که در ايام خمسه مسترقه هر سال که به حساب اهل تنجيم آن ملک، بعد از انقضاي سه ماه بهار قرار داده اند، و در ميانه اهل عجم روز آب پاشان است؛ بزرگ و کوچک و مذکر و موًنث به کنار دريا آمده، پنج روز به سور و سرور مي پردازند و همگي از لباس تکليف عريان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب درآمده، با يکديگر آب بازي کرده، و بدين طرب و خرمي مي گذرانند و الحق تماشاي غريبي است.
مير نوروزي
از جمله آيـيـن هاي اين جشن پنج روزه، که در شمار روزهاي سال و ماه و کار نبود، براي شوخي و سرگرمي، حاکم و اميري انتخاب مي کردند که رفتار و دستورهايش خنده آور بود، و در پايان جشن از ترس آزار مردمان فرار مي کرد. ابوريحان از مردي کوسه ياد مي کند که با جامه و آرايشي شگفت انگيز و خنده آور، در نخستين روز بهار مردم را سرگرم مي کرد و چيزي مي گرفت. و هم اوست که حافظ به عنوان "مير نوروزي" دوران حکومتش را " بيش از پنج روز " نمي داند.
مسعـودي در اين باره مي نويسد : ... پنج روز آخر آن فروردگان است، که روز اول آن در عراق و ايران کوسه اي بر استر خود سوار شود ( و اين جز در عراق و ديار عجم رسم نيست و اهل شام و جزيره و مصر و يمن آن را ندانند )، و تا چند روز جوز و سير و گوشت چاق و ديگر غذاهاي گرم و نوشيدني هاي گرمازا و سرمابر به او بخورانند و بنوشانند و چنان وانمود کند که سرما را بـيرون مي کند و آب سرد بر او ريزد و احساس رنج نکند، و به فارسي بانگ زند: " گرما، گرما" و اين هنگام عيد عجميان است که در اثـناي آن طرب کنند و شاد باشند.
از برگزاري رسم ميرنوروزي، تا 73 سال پيش، آگاهي داريم؛ علامه محمد قزويني در پژوهشي ارزشمند دربارهً ميرنوروزي - که مانند همه پژوهش هاي آن علامهً فقيد ادبي و فرهنگي مي باشد - شرحي آورده است، که خود مي تواند پژوهش مردم نگاري باشد و دريغم آمد که به اشاره بسنده شود.
.... يکي از دوستان موثـق نگارنده، از اطباي مشهور، که سابق در خراسان مقيم بوده اند، در جواب استفسار من از ايشان در اين موضوع، مکتوب ذيل را به اينجانب مرقوم داشته اند که عيناً درج مي شود : " در بهار 1302 هجري شمسي براي معـالجه بيماري به بجنورد رفته بودم. از اول فروردين تا چهاردهم فروردين در آنجا بودم، در دهم فروردين ديدم جماعت کثيري، سواره و پـياده مي گذرند، که يکي از آنها با لباس فاخر، بر اسب رشيدي نشسته، چتري بر سر افراشته بود. جماعتي هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. يکدسته هم پـياده به عنوان شاطر و فراش که بعضي چوبي در دست داشتند، در رکاب او يعـني پيشاپـيش و در جنبـين و در عقب او روان بودند، چند نفر هم چوب هاي بلند در دست داشتـند که بر سر هر چوبي سر حيواني از قبـيل گاو يا گوسفند بود، يعـني استخوان جمجمه حيواني، و اين رمز از آن بود که امير از جنگي فاتحانه برگشته و سرهاي دشمنان را با خود مي آورد. دنبال اين جماعت، انبوه کثيري از مردم متفرقه، بزرگ و خرد، روان بودند و هياهوي بسيار داشتـند. تحقيق کردم، گفتند که در نوروز يک نفر امير مي شود، که تا سيزده عيد، امير و حکمفرماي شهر است، به اعيان و اعزه شهر حوالهً نقد و جنس مي دهد، که همه کم يا زياد تقديم مي کنند. به اين طريق که مثلا حکمي مي نويسد براي فلان متعـين : - که شما بايد صد هزار تومان تسليم صندوق خانه کنيد، البته مفهوم اين است که صد تومان بايد بدهيد. البته اين صد تومان را کم و زياد مي کردند، ولي در هر حال چيزي گفته مي شد، غالب اعيان به رغبت و رضا چيزي مي دادند. زيرا، جزو عادات عيد نوروز به فال نيک مي گرفتـند. از جمله به ايلخاني هم مبلغي حواله مي دادند که مي پرداخت. بعد از تمام شدن سيزده عيد دورهً امارت او به سر مي آيد، و گويا در يک خاندان اين شغـل ارثي بود ".
بي گمان امروز، کساني را که در روزهاي نخست فروردين، با لباس هاي قرمزرنگ و صورت سياه شده در کوچه و گذر و خيابان مي بيـنيم که با دايره زدن و خواندن و رقصيدن مردم را سرگرم مي کنند و پولي مي گيرند، بازماندهً شوخي ها و سرگرمي هاي انتخاب " مير نوروزي " و " حاکم پنج روزه " است که تـنها در روزهاي جشن نوروزي ديده مي شوند، نه در وقت و جشني ديگر؛ و آنان خود در شعرهايي که مي خوانند، مي گويند : حاجي فيروزه، عيد نوروزه، سالي چند روزه .
روزهاي مردگان و پنجشنبه آخر سال
يکي از آيـين هاي کهن پـيش از نوروز ياد کردن از مردگان است که به اين مناسبت به گورستان مي روند و خوراک مي برند و به ديگران مي دهند. زردشـتيان معـتـقدند که : " روان و فروهر مردگان، هيچ گاه کسي را که بوي تعلق داشت فراموش نمي کند و هر سال هنگام جشن فروردين به خانه و کاشانه خود برمي گردند ".
در روزهاي پنجه، از جمله رسم ها، تهيه کردن غذا، آيـيني مذهبي بوده، ابوريحان مي نويسد: ... و گبرکان در اين پنج روز خورش و شراب نهند، روان هاي مردگان را و همي گويند، که جان مرده بيايد و آن غذا گيرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : خوارزميان پنج روز آخر اسفند و پنج روز ديگري که در پي آن است و ملحق به اين ماه مانند اهالي فارس، در روزهاي فروردگان براي ارواح مردگان در گورستان غذا مي گذارند.
يکي از صورت هاي برجا ماندهً اين رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن " پنجشنبه آخر سال " است، به ويژه خانواده هايي که در طول سال عضوي را از دست داده اند. رفتن به زيارتگاه ها و " زيارت اهل قبور "، در پنجشنبه - و نيز، روز پـيش از نوروز و بامداد نخستين روز سال - رسمي عام است. در اين روز، خانواده ها خوراک ( پلو خورش )، نان، حلوا و خرما بر مزار نزديکان مي گذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، يا چراغ روشن مي کنند. در برخي از شهرهاي ايران، روز پيش از عيد، خانواده هاي عزادار، از خويشان و نزديکان با غذا و حلوا پذيرايي مي کنند و در سر مزار جمع مي شوند. و نيز رسم است که ايرانيان شيعه، در موقع سال تحويل، به زيارت قبر امامان و امامزادگان ميروند.
خانه تکاني
اصطلاح " خانه تکاني " را بيشتر در مورد شستن، تميز کردن، نو خريدن، تعمير کردن ابزارها، فرش ها، لباس ها، به مناسبت فرا رسيدن نوروز، به کار مي برند. در اين خانه تکاني، که سه تا چهار هفته طول مي کشد، بايستي تمامي ابزارها و وسيله هايي که در خانه است، جا به جا، تميز، تعـمير و معاينه شده و دوباره به جاي خود قرار گيرد. برخي از ابزارهاي سنگين وزن، يا فرش ها، تابلو ها، پرده ها و وسيله هاي ديگر، فقط سالي يک بار، آن هم در خانه تکاني نوروزي، جا به جا و تميز مي شود. در برخي از شهرهاي آذربايجان نخستين چهارشنبهً ماه اسفند ( چهارشنبه موله) به شستن و تميز کردن فرش هاي خانه اختصاص دارد.
خانه تکاني امسال، در خانه تکاني شهر نيز سرايت کرد : مسئـول خدمات شهري شهرداري تهران در مصاحبه اي گفت : از آن جا که ايراني ها براساس يک سنت حسنه همه ساله در واپسين روزهاي سال اقدام به نظافت و پاکيزه گي منازل خود مي کنند، شهرداري تهران نيز براي دستيابي به شهري پاکيزه و تميز همگام و همراه با مردم، نسبت به لکه گيري گذرگاه ها و جمع آوري نخاله ها و ضايعات شهري در مناطق بيست گانه شهرداري تهران اقدام مي کند.
کاشتن سبزه
اسفند ماه، ماه پاياني زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن " سبزه عيد " به صورت نمادين و شگون، از روزگاران کهن، در همهً خانه ها و در بين همهً خانواده ها مرسوم است.
در ايران کهن، " بـيست و پنج روز پيش از نوروز، در ميدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا مي شد، بر ستوني گندم، برستوني جو و به ترتيب، برنج، باقلا، کاجيله ( گياهي است از تيرهً مرکبان، که ساقه آن به 50 سانـتي متر است )، ارزن، ذرت، لوبـيا، نخود، کنجد، عدس و ماش ميکاشتـند؛ و در ششمين روز فروردين، با سرود و ترنم و شادي، اين سبزه ها را مي کندند و براي فرخندگي به هر سو مي پراکندند ". و ابوريحان نقـل مي کند که : " اين رسم در ايرانيان پايدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از رويـيدن اين غلات، به خوبي و بدي زراعت و حاصل ساليانه حدس بزنند ".
امروز، در همهً خانه ها رسم است که ده روز يا دو هفته پيش از نوروز، در ظرف هاي کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانه هايي چون گندم، عدس، ماش و ... مي کارند. موقع سال تحويل و روي سفره "هفت سين " بايستي سبزه بگذارند. در برخي از شهرهاي آذربايجان، سومين چهارشنبه به خيس کردن و کاشتن گندم و عدس براي سبزه هاي نوروزي اختصاص دارد. اين سبزه ها را در خانواده ها تا روز سيزده نگه داشته، و در اين روز زماني که براي " سيزده بدر " از خانه بـيرون مي روند، در آب روان مي اندازند.
سفره هفت سين
رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند. در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.
در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند. در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است. پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟
سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را
ميرزاده عشقي نيز در " نوروزي نامه " در اسلامبول در مسمطي براي آگاهي مردم آن ديار سروده :
همه ايرانيان نوروز را از ياد بود کي
بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ري
بساط هفت سين چينند و بنشينند دور وي
پوشيدن لباس نو
پوشيدن لباس نو در آيـين هاي نوروزي، رسمي همگاني است. تهيه لباس، براي سال تحويل، فقير و غني را به خود مشغـول مي دارد. در جامعه سنتي توجه به تهيدستان و زيردستان براي تهيه لباس نوروزي - به ويژه براي کودکان - رسمي در حد الزام بود. خلعـت دادن پادشاهان و اميران در جشن نوروز، براي نو پوشاندن کارگزاران و زير دستان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد : " رسم ملوک خراسان اين است که در اين موسم به سپاهيان خود لباس بهاري و تابستاني مي دهند ". مورخان و شاعران از خلعـت بخشيدن هاي نوروزي فراوان ياد کرده اند. و براي اين باور است که در وقف نامهً حاجي شفيع ابريشمي زنجاني آمده است :هر سال شب هاي عيد نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عوايد موقوفه تهيه و به اطفال يتيم تحويل شود.
سفرنامه نويسان دوره صفويه و قاجاريه، در شرح و وصف جشن هاي نوروزي، از لباس هاي فاخر مردم فراوان ياد کرده اند. خريد لباس نو و برخي وسيله هاي فرسوده اي که به مناسبت نوروز نياز به " نو " ساختن دارد، رقم عمدهً هزينه هاي فصلي - و گاه سالانه - خانواده ها را تشکيل ميدهد. بسياري از خانواده ها که در سوگ يکي از نزديکان لباس سياه پوشيده اند، به مناسبت نوروز، به ويژه هنگام سال تحويل، لباسي ديگر ميـپوشند. کساني که به هر علت لباس نو ندارند، مي کوشند هر قدر هم اندک - جوراب، پيراهن - در هنگام سال تحويل، نو بـپوشند.
در گذشته که فروشگاه ها و بازارهاي فروش لباس دوخته نبود و مردم دوختن لباس خود را به خياط ها سفارش مي دادند، نوبت هاي دوخت و کار شبانه روزي خياطان يکي از دشواري هاي خانواده ها بود. اگر در روزهاي پيش از نوروز، در خانواده ها، محله ها، مدرسه ها و سازمان هاي نيکوکاري رسم است که براي کودکان نيازمند لباس تهيه کنند، اين کار نيک پيش از آنکه براي کمک و همراهي باشد، براي لباس نو پوشاندن به کودکان در جشن نوروز است.
اين باور کهن را در نوشته ها، توصيه ها و توصيف هاي نوروزي، همواره مي بـينيم که : از طبـيعت پـيروي کنيم، از درختان ياد بگيريم و با آمدن بهار، لباس نو بـپوشيم، که شگون شادماني و آرامش است.
خوراک هاي نوروزي
در کتاب ها و سند هاي تاريخي و ادبي کهن، به ندرت از خوراکي هايي که ويژه جشن نوروز (يا جشن هاي ديگر) باشد سخن رفته است. نويسندگان و مورخان بحث از " خوردني " ها را، شايد، پـيش پا افتاده، نازيبا و يا بديهي مي دانستند. در کتاب هاي قرن چهارم به بعـد، شرح و وصف هاي دقيق، به شعر و نثر، دربارهً نوروز و مهرگان و جشن ها و آيـين هاي ديگر کم نيست، ولي از نوع و ويژگي خوراک هاي جشن ها، نه در دستگاه پادشاهان و اميران و نه در خانه هاي عامهً مردم، سخني نرفته است.
در مقاله ها و پژوهش هايي که در اين هفتاد و پنج ساله اخير درباره نوروز نوشته شده، افزون بر خوردني هاي سفره هفت سين، گاه از غذاهاي ويژه شب پيش از نوروز، و شب اول سال، در خانواده هاي سنتي شهرها و منطقه هاي مختلف ياد شده است. خوراکي هايي که با ويژگي هاي اقليمي و نوع فراورده هاي هر منطقه هماهنگي داشت، و در عين حال بهترين و کمياب ترين غذاي منطقه بود؛ و همه قشرهاي اجتماعي - فقيران نيز - ميکوشند که در اين روزها، براي فراهم آوردن غذاي بهتر، گشاده دستي کنند و به گفتهً ابوريحان:"اين عيدها، يکي از اسبابي است که تنگي روزي فقيران را به زندگي فراخ مبدل مي سازد ".
امروز در تهران و برخي شهرهاي مرکزي ايران، سبزي پلو ماهي خوردن در شب نوروز و رشته پلو در روز نوروز رسم است، و شايد بتوان گفت که غذاي خاص نوروز در اين منطقه است. " پلو " در شهرهاي مرکزي و کويري ايران ( مي توان گفت غير از گيلان و مازندران در همهً شهرهاي ايران ) تا چندي پـيش غذاي جشن ها، غذاي مهماني و نشانه رفاه و ثروتمندي بود. و اين " بهترين " غذا، خوراک خاص همهً مردم - فقير و غني - در شب نوروز بود. اگر نيک مردي در صد و پنج سال پـيش در استرک کاشان، ملکي را وقف مي کند که از درآمد آن " همه ساله برنج ابتياع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالي استرک، وضيع و شريف، ذکور و اناث، صغير و کبـير، بالسويه برسانند "، بي گمان به اين نيت بوده، که در شب نوروز سفرهً هيچ کس بي " پلو " نباشد.
با پـيدايش و گسترش رسانه هاي گروهي صنعتي امروز چون روزنامه ها، راديو و تلويزيون، و وجود برنامه هاي گونه گون در معرفي جشن ها و آيـين هاي کهن، نوعي يکنواختي در فراهم آوردن وسيله ها و برگزاري مراسم، در همهً شهرها و استان ها به وجود آمده است. بي گمان تبليغات مؤسسه هاي توليد کننده کالاها نيز عاملي موثر در اين يکنواختي هاست.
ديد و بازديد نوروزي، يا عيد ديدني
از جمله آيـين هاي نوروزي، ديد و بازديد، يا " عيد ديدني " است. رسم است که روز نوروز، نخست به ديدن بزرگان فاميل، طايفه و شخصيت هاي علمي و اجتماعي و منزلتي مي روند. در بسياري از اين عيد ديدني ها، همه کسان خانواده شرکت دارند. کتاب هاي تاريخي و ادبي، تـنها از عيد ديدني هاي رسمي دربارها و اميران و رئـيسان خبر مي دهند. رسمي که هنوز هم خبرگزاري ها و رسانه ها، به آن بسنده مي کنند. " ديدن" هاي نوروزي که ناگزير " بازديد " ها را دنبال دارد، و همراه با دست بوسي و روبوسي است، در روزهاي نخست فروردين، که تعطيل رسمي است، و گاه تا سيزده فروردين ( و مي گويند تا آخر فروردين ) بـين خويشاوندان و دوستان و آشنايان دور و نزديک، ادامه دارد. رفت و آمد گروهي خانواده ها، در کوي و محله - به ويژه در شهرهاي کوچک - هنوز از ميان نرفته است. اين ديد و بازديدها، تا پاسي از شب گذشته، به ويژه براي کساني که نمي توانند کار روزانه را تعـطيل کنند، ادامه دارد.
تا زماني که "مسافرت هاي نوروزي" رسم نشده بود، در شهرها و محله هايي که آشنايي هاي شغـلي و همسايگي و " روابط چهره به چهره " جايي داشت، ديد و بازديد هاي نوروزي، وظيفه اي بـيش و کم الزامي به شمار مي رفت. و چه بسا آشناياني بودند - و هستـند - که فقط سالي يک بار، آن هم در ديد و بازديد هاي نوروزي، به خانهً يکديگر مي روند. به ياد دارم که در کرمان، در بـين زردشتيان، هنگامي که کسي از دوست و آشنايش گله مي کرد که چرا بديدنش نمي آيد، اين جمله مي گفت : " اگر با هم قهر هم بوديم، دست کم سالي يک بار به خانهً هم مي آمديم " و چه بسيار کدورت ها و رنجشن هاي خانوادگي و خويشاوندي که به يـُمن ديد و بازديد هاي نوروزي برطرف شده و مي شود.
گسترش شهرها، ازدياد جمعـيت، پراکندگي خانواده هاي سنتي، محدوديت هاي شغلي و نيز فرهنگ آپارتمان نشيني، از عامل هايي است که ديد و بازديد هاي نوروزي را کاهش داد. و بر اثر اين دشواري ها و محدوديت هاي زماني، بسياري از خانواده هايي هم که به مسافرت نمي روند، براي ديد و بازديدهاي نوروزي، از پـيش زماني را معـين مي کنند.
کتاب تذکره صفويه کرمان که گزارشي از رويدادهاي سال هاي 1063 تا 1104 است، " شرح وقايع " هر سال را، با اين که محاسبهً ماه و سال بر اساس تقويم قمري است، از برگزاري جشن ها، رسم ها، و آيـين هاي نوروزي، در دستگاه حکومتي آغاز مي کند، از جمله : حاکم و وزير و آصف حميده سير، در نوروز آن سال (1080 قمري) که مصادف با 15 شوال بود، در باغ نظر به عيش و خرمي گذرانده، علما و صلحا وشعرا را به صلات گرانمايه خرسند گردانيد (...) و دستار خواهان گسترده، اقسام طعام نزد خاص و عام کشيد. روز ديگر به ديدن اعزه ولايت رفته، دو سه روز هم چنين ديدن مردم مي نمودند، و بعد از آن هر روزه به ازاء ضيافت نوروزي، هنگامه تير اندازي گرم بود. تماشاي " جنگ گاو و قوچ " نيز در اين دوره از آيـين هاي نوروزي بود : روز نوروز سال 1101 که در 7 جمادي الثاني واقع بود، طرف عصر وزير به اتفاق ( ... ) در صحراي موًيدي ( در قسمت شمال شهر فعلي کرمان ) جنگ گاو و قوچ طرح انداخته، بعد از آن اسب دواني کرده، از حضور دوستان جناني خرمي، و به مقـتـضاي وقت کامراني مي نمودند.
نوروز اول
در ديد و بازديدهاي نوروزي رسم است که نخست به خانهً کساني بروند که " نوروز اول " در گذشت عضوي از آن خانواده است. خانواده هاي سوگوار افزون بر سومين، هفتمين و چهلمين روز، که بيشتر در مسجد برگزار مي شود، نخستين نوروز که ممکن است بيش از يازده ماه از مرگ متوفا بگذرد، در خانه مي نشـينند. و در اين روز است که خانواده هاي خويشاوند لباس سياه را از تن سوگواران در مي آورند. جلسه هاي " نوروز اول " که جنبهً نمادين دارد، در عين حال از فضاي ديد و بازديدهاي نوروزي برخوردار است. و ديدارکنند گان، در نوروز اول، به خانواده سوگوار تسليت نمي گويند، بلکه براي آنان " آرزوي شادماني " مي کنند، تا در آغاز سال نو فال بد نزنند. رسم نوروز اول بـيشتر در شهرهايي برگزار ميشود که آخرين روز اسفند را به عنوان ياد بود درگذ شتگان سال سوگواري نکنند.
هديه نوروزي، يا عيدي
هديه و عيدي دادن به مناسبت نوروز رسمي کهن است، کتابهاي تاريخي از پـيشکش ها و بخشش هاي نوروزي - پـيش از اسلام و بعد از اسلام - خبر مي دهند، از رعـيت به پادشاهان حکمرانان، از پادشاهان و حکمرانان به وزيران، دبـيران، کارگزاران و شاعران، از بزرگتران خاندان به کوچکتران، به ويژه کودکان.
رسم هديه دادن نوروزي را، ابوريحان بيروني از گفته آذرباد، موبد بغـداد چنين آورده : نيشکر در ايران، روز نوروز يافت شد، پـيش از آن کسي آن را نمي شناخت. جمشيد روزي ني اي ديد که از آن کمي به بيرون تراوش کرده، چون ديد شيرين است، امر کرد اين ني را بـيرون آورند و از آن شکر ساختـند. و مردم از راه تبريک به يکديگر شکر هديه کردند، و در مهرگان نيز تکرار کردند، و هديه دادن رسم شد.
پـيشکشي رعيت ( تاجر، صنعتگر، کشاورز) و حاکمان ولايت، به پادشاهان و خلفا، در واقع بخشي از باج و خراج و ماليات سالانه بود که - گفته يا نگفته - به آن متعـهد بودند. و " خزانه " کشور از آن آبادان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد : پادشاهان ساساني آنچه را که پنج روز عيد ( به ترتيب؛ اعيان، دهقانان، سپاهيان، خاصان و خادمان ) هديه آورده بودند، روز ششم امر به احضار مي کرد و هر چه قابل خزانه بود نگه مي داشت، و آنچه مي خواست به اهل انس و اشخاص که سزاوار خلوتـند مي بخشـيد.
کمپر، سياح دوره صفوي، از هديه هاي حاکمان و ثروتمندان محلي، که براي شاه سليمان مي آوردند، به عنوان " سومين رقم بودجه دربار " ياد مي کند. تاورنيه هديهً يکي از حاکمان را به پادشاه " ده هزار اشرافي " ذکر کرده، و شاردن هديه هاي به پادشاه را حدود 2 ميليون فرانک تخمين ميزند. " درو ويل " مي نويسد : اين هديه هاي نوروزي علاوه بر طلا، جواهر و سکه هاي زر، عبارت از اسب هاي اصيل، جنگ افزار، پارچه هاي گران بها و شال هاي کشمير و پوست هاي ممتاز و قـند و قهوه و چاي و مربا است.
در کتابهاي تاريخي و ادبي، بـيش از همه از هديه پادشاهان به شاعران سخن رفته، هديه اي که، بنا بر رسم، براي سرودن قصيده ها و مديحه هاي نوروزي داده مي شد. هديه به شاعران در جشن نوروز که انگيزه و وسيله اي براي سرودن شعر و مديحه بود، در واقع نوعي حقوق ماهانه و سالانه شاعر به شمار مي رفت. از جمله بيهقي مي نويسد : روز پنج شنبه هجدهم ماه جمادي الاخري، امير ( سلطان مسعـود ) به جشن نوروز به نشست، و هديه ها بسيار آورده بودند، و تکليف بسيار رفت و شعر شنود از شاعران که شادکام بود، در اين روزگار زمستان و فارغ دل، و فترتي نيفتاد و خلعت فرمود، و مطربان را نيز فرمود، و مسعـودي شاعر را شفاعت کردند، سيصد دينار فرمود.
اين بخشش ها گاه به اندازه اي بود که مي توانست شاعري را توانگر سازد : گويند روز نوروزي، جهت خالدبن برمک وزير، کاسه ها از زر و نقره هديه آورده بودند. يکي از شاعران عرب در اين باره شعري سرود و به اين موضوع اشاره کرد. خالد هر چه در آن مجلس اواني زر و نقره بود به آن شاعر بخشيد. چون اعتبار کردند، مالي عظيم بود و شاعر از آن توانگر شد.
رسم و ضابطه پـيشکش هاي سنگين بها به پادشاهان و حاکمان تا دوره مشروطيت رايج بود. برقراري ماليات ها و الزام به پرداخت هاي منظم و حساب شده، پـيشکش هاي باج و خراج گونه را به مقدار زيادي از اعتبار انداخت. ولي دادن عيدي و هديه به ويژه از طرف مقام بالا تر ( منزلتي، اقتصادي و سني ) از رسم ها و آيـين هاي ديرين فرهنگ ماست. امروز رسم عيدي دادن به جوانان و کودکان در خانواده، به کسان کم درآمد و خدمتگزاران در محيط کار، به رفتگر، به نامه رسان و ... در عين حال نوعي جبران زحمت و انـتـظار خدمت است. عيدي هاي امروز بيشتر به صورت نقد و اسکناس نو است. بانک ها پـيش بـيني تهيهً " اسکناس نو " کرده، و در اختيار مشتريان مي گذارند. در جامعـه کشاورزي، روستايي و عشايري، در گذشته اي نه چندان دور، پـيشکش هاي نوروزي فراورده هاي محلي بود و بخشش ها، کالا و فراورده غير محلي.
هد يه دادن ها، ک به مناسبت هايي، چون عيد، موفقيت، مسافرت، تولد، ازدواج، مرگ (در برخي شهرها، به ويژه جامعـهً عشيره اي رسم است که براي خانواده متوفا غذا، گوسفند، برنج و ... مي برند) و .. است، به ويژه در خانواده هاي سنتي، داراي اهميت و مفهومي در خور توجه است (که خود پژوهش و گفتاري جداگانه مي طلبد). هر چند که چند سالي است واژهً فرانسوي " کادو " براي هديه هايي چون ره آورد ( سوغات )، چشم روشني، مبارک باد، جاي خالي پا و ... به کار مي رود، ولي اهميت، کيفـيت و کميت هر يک متمايز است. البته اين باور وجود دارد که گرفتن عيدي از دست کسان مورد احترام ( از نظر سني، منزلتي، خويشاوندي، علمي، نسبي و ...) تبرک، داراي شگون و " دست لا ف " است.
کارت تبريک عيد
تبريک گفتن عيد و جشن نوروز، در نامه هايي که از شهري به شهر ديگر فرستاده مي شد، رسمي کهن است. در برخي از منشآت و کتابهاي ترسل و نامه نگاري نمونه هايي آمده است، ولي با رواج چاپ، فرستادن " کارت تبريک عيد " که با مضمون ها و رنگهاي گونه گون تهيه و در دسترس قرار گرفته، وارد فرهنگ ما شده است. با کم شدن ديد و بازديدها - به علت هايي که در پـيش ياد شد - فرستادن کارت تبريک رونق بـيشتري يافته است.
چهاردهم فروردين
در واقع آغاز کار و فعاليت هاي " سال نو " از چهاردهم فروردين است. دبستان ها، دبـيرستان ها و دانشگاه ها از اين روز آغاز مي شود. مسافرت رفتن پـيش از سيزده را باور عاميانه نحس مي داند. کوچ بسياري از عشاير از چهاردهم فروردين است. تـقسيم آب کشاورزي، در برخي از روستاها و بسياري از فعـاليت هاي ديگر، از چهاردهم فروردين شکل مي گيرد.
باورهاي عاميانه
رفتارها و گفتارهاي هنگام سال تحويل و روز نوروز، به باور عاميانه، مي تواند اثري خوب يا بد براي تمام روزهاي سال داشته باشد. برخي از اين باورها را در کتابهاي تاريخي نيز مي يابـيم، و بسياري ديگر باورهاي شفاهي است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسيده است :
- کسي که در هنگام سال تحويل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.
- موقع سال تحويل از اندوه و غم فرار کنيد، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد.
- روز نوروز دوا نخوريد بد يمن است.
- هر کس در بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، شکر بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند.
- هر کس بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردي شفا يايد.
- کساني که مرده اند، سالي يکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر مي گردد. پس بايد خانه را تميز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوي خوش کرد.
- کسي که روز نوروز گريه کند، تا پايان سال اندوه او را رها نمي کند.
- روز نوروز بايد يک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نيستـند.
- اگر قصد مسافرت داريد پـيش از سيزده سفر نکنيد. روز چهاردهم سفر کردن خير است.
- روز سيزده کار کردن نحس است.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
در گذشتههاي دور آرياييان به گرد آتش جمع ميشدند و با نوشيدن شيره گياه هوم (هَئومَه haoma) و با پايكوبي و هلهله و شادي به قرباني حيواني (معمولاً گاو) ميپرداختند و بخشي از آن گوشت را به آتش ميافكندند زرتشت غريوهاي مستانه و افكندن گوشت قراباني در آتش و الوده كردن آن را نفي كرد و كشتن جانوران را به رنج، و تباه كردن گوشت آن را كاري اهريمني به شمار آورد و در برابر اينها خشنودي و پايكوبي و شادماني از هستي و آفرينش را در گرد آتش درست و برابر با اَرْتَة (فضيلت، سامان و نظم هستي ) و نيكوكارانه شمرد.مطابق قول و حدس استاد ذبیح بهروز چهارشنبه سوری جشنی است مانند بیشتر جشنهای ایرانی که با ستاره شناسی بستگی تام داشته ومبدإ همه ی حسابهای علمی تقویمی بشمار می رود. در آن روز در سال 1725 پیش از میلاد زرتشت بزرگترین حساب گاه شماری جهان را نموده و کبیسه پدید آورده و تاریخ های کهن را درست و منظم کرده است؛ پس به نظر ایشان در سال 1725 پیش از میلاد،شبی که در روز آن زرتشت تاریخ را اصلاح کرده است، به یادبود آن ، همه ساله مردم ایران جشن بزرگی بر پا کرده و با آتش افروزی،شادی خود را آشکار و اعلام کرده اند و آن رصد و اصلاح تاریخ تا کنون در هیأت و یادمان چهارشنبه سوری ( شب جشن سوری) یا جشن سوری باقی و جاری مانده است.
يك رشته از جشنهاي آريايي،که عمر هر کدام از آنها برابر با عمر ملت اهورایی ایران و آریاییها می باشد، از اقوام هند و ايراني و هند و اروپايي ، جشنهاي آتش يا سده ميباشد و جشنهايي است كه با افروختن آتش جهت سور و سرور و شادماني آغاز و اعلام ميشد.
در ايران از جمله جشنهاي باقيمانده از جشنهاي آتش و جشنهاي سده، جشن سوري و در پايان سال و يا همان چهارشنبه سوري ميباشد؛ در وهلهي نخست بايستي گفت كه گروهي چهارشنبه سوري را مستحدثات جشنهاي ايراني ميدانند و اينكه در تاريخ باستان ايران پايه و نشان و ريشهاي براي آن وجود ندارد، و عدهاي نيز آن را كاملاً آريايي و ايراني ميپندارند كه بدعتها و انحرافاتي در آن واقع شده است. آقاي هاشم رضي پژوهشگر برجسته اوستا و گاثاهاي زرتشت در كتاب گاهشماري و جشنهاي ايران باستان بدرستي اشاره ميكند كه در اواسط سدة چهارم هجري از اين جشن و چگونگي برپاي و هنگام آن بوسيله ابوجعفر نَرْشًحي مورخ سده سوم آگاهيم كه در زمان منصور بن نوح ساماني در ميانه سده چهارم هجري اين جشن برقرار بوده است و چنين آورده شده است كه «... و چون امير منصور بن نوح به مُلك نشست اندر ماهِ شواليّه سال سيصد و پنجاه به جوي موليان، فرمود تا آن سراهاي ديگر بار عمارت كردند و ... آن گاه امير سديد به سراي نشست و هنوز سال تمام نشده بود كه شب سوري چنانكه عادات قديم است، آتشي عظيم افروخته ، پـارههاي آتش به جست و سقف و سراي درگـرفت و ديگر بـاره جملهسـراي بسوخت و ...»
همانطور كه ملاحظه ميشود نكاتي چند در اين سند تاريخي كه بسيار با اهميت ميباشد وجود دارد از جمله اينكه در اين سند تاريخي شب سوري ذكر شده است و از چهارشنبه سوري نامي برده نشده است دوم اينكه گفته شده برسم عادات قديم ايرانيان و اين نشان از برگزاري اين جشن قبل از تسلط اعراب و اسلام بر ايران و كهن بودن آن ميدهد و سوم اينكه آتش افروختند بطوريكه عمارت و سراي سلطان سوخته است. چهارم اينكه هنگام برگزاري آن ، كه گفته شده هنوز سال تمام نشده است.
اما زمان و هنگام اجراي جشن سوري برپايه مستندات گاهشماري ، چهارشنبه نبوده است چون در تقويم و روزشماري ايرانيان، شنبه و چهارشنبه ،آدينه و جمعه وجود نداشته است و هر سال به 12 ماه تقسيم ميگشته است و هر ماه دستكم، بي كم و كاست 30 روز داشته است و هر روز هم براي خودش نامي داشته است و جهت حساب كبيسه پنج روز افزون را كه سال شمسي 365 روز كسري بود به پنج نام از عنوان گاثاها كه سرودها و نيايشها زرتشت بود ميناميدند و اين پنج روز مجموعاً پنج خمسه، پنجة دزديده و ... ميناميدند.از جمله اظهارات آقای کوروش نیکنام موبد زرتشتی را که گفته است ما زرتشتیان در کوچه آتش روشن نمی کنیم و پریدن از روی آتش را ( به نیّیت فریضه دینی) زشت می شماریم و این مراسم مربوط به زمان بعد از اسلام و تسلط اعراب می باشد، می تواند دلیل بر خلط و انحراف این مراسم به نام چهار شنبه سوری با شب سوری آریایی باشد.
با اين مقدمه ميتوان مدعي شد كه در يكي از چند شب آخر سال ايرانيان جشن سوري را كه عادات و سنتي قديم آنان بود، با آتش افروزي همگاني بر پا ميكردند، اما چون تقسيم آنان در روزشماري بر آن پايه نبود كه ماه را به چهار هفته با نامهاي كنوني روزها بخش كنند و بخوانند لاجرم در شب چهارشنبه آخر سال تحقيقاً چنين جشني برگذار نميشده است و روزشماري كنوني بر اثر ورود اعراب به ايران باب شده است، بي گمان سالي كه اين جشن به شكلي گسترده و فراگير برقرار بود، مصادف با شب چهارشنبه شده و چون در روزشماري و فرهنگ تازيان ، چهارشنبه نحس و نامبارك و بديمن محسوب ميشده است از آن تاريخ به بعد شب چهارشنبه آخر سال را با جشن سوري به شادماني پرداخته و به اين وسيله سعي داشتند كه نحوست چنين شب و روزي را منتفي كنند. چنانكه جاحظ نويسنده مشهور عرب در رساله المحاسن و الاضداد آورده است «الأربعاء يوم ضنك و نحس» چهارشنبه روز شوم و نحس نزد اعراب بوده است. البته در چگونگي تطبيق جشن شب سوري با چهارشنبه سوري تازي، داستانها و دلايلي را ذكر نمودهاند كه به ذكر يكي از آنها اكتفا ميشود. يكي از دلايل آن اين بوده است كه مختار سردار شيعيِ معروف عرب همان كسي كه به خونخواهي امام حسين و يارانش قيام كرد، هنگام آزاد شدن از زندان به خونخواهي شهداي كربلا قيام نموده و براي اينكه موافق و مخالف خود را از هم تمييز دهد اعلام نمود كه شيعيان بربالاي بامهاي خود آتش بيفروزند تا موافق و مخالف از هم تمييز داده شود و اين شب مصادف بود با شب چهارشنبه سوري آخر سال، واز آن به بعد مرسوم شد كه ايرانيان مراسم آتشافروزي را در شب چهارشنبه آخر سال برپا كنند.
بيگمان فلسفه انطباق جشن سوري با چهارشنبه سوري و اينكه جشن سوري ايراني چگونه نحوست و شومي چهارشنبه سوري را از بين ميبرد، ميتواند اين باشد كه آتش در نزد ايرانيان آريايي مظهر روشني، پاكي ، طراوت ، سازندگي و تندرستي و در نهايت مظهر اهورا مزدا «خداوند» است، بيماريها ، زشتيها ، بديها و همة آفات و بلايا در عرصه تاريكي و ظلمت مظهر و نماد اهريمن ميباشند؛
به اعتقاد ايرانيان هرگاه آتش افروخته شود، بيماري ، فقر، بدبختي، ناكامي و بدي محوّ و ناپديد ميگردد چرا كه از آثار وجودي ظلمت و اهريمن هستند. پس افروختن آتش و بطوركنايه، راه يافتن روشنيِ معرفت در دل و روح است كه آثار اهريمني و نحوست و نامباركي را از ميان برميدارد به همين جهت جشن سوري پايان سال را به شبِ آخرين چهارشنبه سال منتقل كردند تا با طليعة سالنو خوشي و خرم و شادكام گردند. چنانكه از آثار فرهنگي و رسوم كهن ايرانيان برپا كردن جشن و سرور و شادي بوده است و البته اين جشن و سرور و شادي كاملاً جنبه ديني، اجتماعي و فلسفي بخود گرفته است و هدف از آن ارتقاي روح و روان و همچنين شادي تن و جسم براي تلاش، كوشش و سازندگي بيشتر بوده است. ايرانيان مردماني جشن باره بودهاند چنانكه ميتوانيم آثار آن را در كتيبههاي داريوش مشاهده نمود، كه بسيار به، شادي و شادماني ايرانيان آريايي و باورمنديهاي که جزوه آيين زرتشتي بوده، اشاره شده است واز شادي آفريدهي اهورا مزدا و سوگ، اندوه و غم آفريدهي اهريمن نام برده شده است؛ مانند: «خداي بزرگ است ، اهورا مزدا كه آسمان را آفريد، كه اين زمين را آفريد، كه مردم را آفريد، كه شادي را از براي مردم آفريد » استاد پورداود جشن پريدن از روي آتش و خواندن ترانههايي در آن خصوص را زشت ميپندارد چنانكه در كتاب آناهيتا ميگويد:« در جشن چهارشنبه سوري از روي شعله آتش جستن و ناسزاي چون سرخي تو از من و زردي من از تو گفتن، از روزگاراني است كه ديگر ايرانيان مانند نياكان خود آتش را نماينده فروغ ايزدي نميدانستند آن چنانكه در آتش افروزي جشن سده كه به گفته گروهي از پيشينيان ، پرندگان و چارپايان را به قير و نفت اندوده، و آتش ميزدند، از دوران پس از اسلام است».
آقاي هاشم رضي تاريخ برگزاري جشن سوري را در ايران باستان از سه مرحله بيرون نميداند يا در شب بيست و ششم از ماه اسفند، يعني در نخستين شب از پنجة كوچك يا نخستين شب از دهشب و روز فروردگان قراردارد، يا در اولين شب پنجه بزرگ يا پنجة«وه» كه پنج روز كبيسه است و نخستين شب و روز جشن هَمَسْپتْمَدَم و آخرين گاهنبار و جشن آفرينش انسان است.
يكي از واجبات و سنتهاي معمول آتش افروختن بر سر بامها و در كوي و برزن بوده است جشن دهروز فروردگان مطابق با هر جشن ديگر، با افروختن آتش و نيايشهاي ويژهاي معمول بوده است، اما علت اصلي برافروختن آتش كه نشانه شادماني، ستايش اهورا مزدا و آغاز جشن بود تا ارواح را راهنما باشد ودر روشني و فروغ اتش به خانههاي خود در آيند، البته در پشت بام در كنار آتش خوراكهاي ويژهاي نيز ميگذاشتند.
جشن سوري در قدمت برابر است با اعتقاء آرياييها و به ويژه مردم ايرانزمين به فروهرها يعني ارواح پاكنیاکان.
که البته بايد ريشه آن را در اوستا و گاثاهاي زردتشت پيدا كرد چنانكه در فروردين يشت پاره 49 آمده « فروهرهاي نيك تواناي پاك در هنگام (جشن گهنبار) همسپتمدم از آرامگاه خود به سوي زمين فرود آيند و ده شب پي در پي از براي آگاهي يافتن از بازماندگان در اين سرا بسر برند».
« آتش را ميستايم كه آفريدهي پاك اهورا مزدا ميباشد» پس تقدس آتش به دلیل آفریده شدن ان توسط اهورامزدا بوده و خودِاتش به منظور یاری و استمداد جُستن ستايش نميشده است.
شب سوري بيگمان شكل درست تلفظ اين جشن «جشن سوري يا چهارشنبه سوري» است؛ در دوران ساسانيان واژه سوري فارسي، در پهلوي به گونه سوريك صفت اسـت چون سـور به معـني سـرخ و « يكِ» پسوند صفت ميباشد به معني سرخ و سرخرنگ، و شب سوري يعني شب سرخ، چرا كه عنصر اصلي اين مراسم برافروختن آتش سرخ بوده است. در اوستا كلمه سور با واژه سوئيريه يا« suirya » به معني چاشت آمده است ،که ان را در معني مهماني بزرگ گرفته و بكار برده اند؛ البته كردهاي امروزي هنوز هم به آذر(واژه اوستايي) آگِر و به شب سرخ، شَوِْ سور ميگويند و آگِرَه سوره همان آتش سُرخ و يا آذر سوئيريه اوستايي ميباشد.
بسياري از مراسم كنوني كه در پايان سال يا چهارشنبه سوري باقي مانده است كنايه از اهداي نذور و فديه ارواح و فروهرها ميباشد ودر اين شب سال، به زيارت اهل قبور رفتن و نذري جهت اموات دادن و مراسم آتش افروختن بر بامها؛هنوز ميان زرتشتیان و بسياري از مردم روستاها جهت راهنمايي فروهرها مرسوم می باشد؛ اهداي آجيلِ مشكلگشا كه همان لُرْك lork يا آجيل هفت مغز زرتشتان است ،و مراسم فال كوزه و كجاوه بازي و شال اندازي و ... ميان مردم آذربايجان و ...، جاي پاي مشخصي در رسوم ايرانيان قديم دارد.
لُرْك يا آجيل مشكل گشا:
يكي از مراسم بسيار مورد توجه شب چهارشنبه سوري، تشريفات فراهم آوردن آجيل مشكلگشا ميباشد، اين آجيل وجهي تمثيلي دارد و هر كس كه مشكل و گرفتاري داشته باشد با تشريفاتي اين آجيل هفت مغز را تهيه و به عنوان نذر و فديه ميان ديگران پخش ميكند.
فال گوشي، فال كوزه:
فال كوزه و فالگوشي ايستادن نيز امروزه جاي پاي مشخصي در گذشتهها دارد بيگمان در روزگاران گذشته نه فقط دوشيزگان بلكه كليه جوانان به زير بامها در جاهاي خلوت ميايستاند به اميد اينكه در چنين ايامي كه فروهرها به زمين نزول كرده و ميان خان و مان خود وارد شدهاند آنان را به نجوا از آيندهشان آگاه سازند. چون بر آن بودند كه ارواح از آينده اطلاع دارند و امروزه اين رسم و سنت به شكل فالگوش ايستادن دوشيزگان باقي مانده است.
اهداي آجيل و شيريني در شب جشن سوري :
در آذربايجان رسم كجاوهاندازي و در روستاهاي نزديك تهران رسم شالاندازي از شبهاي نزديك عيد نوروز و شب چهارشنبه سوري كنايه از نياز و فديه به فروهرهاست و آن چنين است كه در اين شب جوانها جعبههاي كوچكي با كاغذهاي رنگين به شكل كجاوه ميسازند و ريسماني به آن ميبندند و بر بام خانهها ميبرند. و كجاوه را از كنار پنجرهها يا از سوراخ بالاي بام ميآويزند و صاحبخانه شيريني و خشكباري را كه قبلاً به همين منظور تهيه كرده است در كجاوه مياندازد. همچنين رسم قاشقزني در تهران و بسياري از جاهاي ايران كه شكلديگري از كجاوهاندازي است به يادگار مانده است.
مراسم چهارشنبهسوري در گيلان يكي از بزرگترين و مهمترين مراسم كهن است كه همهي مردم با اعتقادي بسيار، آن شب را شب برگشت روان درگذشتگان (فروهرها) ،شب درخواست و حاجت و رسيدن به آرزوها ميدانند. آنان معتقدند كه روانهاي درگذشتگانِ نياكانشان در آن شب به خانههاي خود باز ميگردند و افراد خانه براي خوشنودي آنان و كمك خواستن از آنان براي بسياري از امور زندگاني و برآوردن نيازها، خانه و پيرامون آن را پاكيزه كرده و هفت نوع غذا آماده ميكنند. از جمله مراسم ديگر مردم گيلان برافروختن آتش در بلندترين جاي خانه، خانهتكاني، خريد آينه و اسپندِ هفترنگ و گمَج (ظرف سفالي) جستجوكردن چهارشنبه خاتون در آبها، خرس بازي، برگذاري مراسم عمو نوروز ، تفأل و فال زني، قاشق زني و ... ميباشد. شبهاهت بسيار زياد اين مراسم و سنت در اين شب از آذربايجان تا خراسان و از شمال تا جنوب ايران در هر كوي و برزني نشان از ريشه تاريخي و باستاني و اهورايي و ديني اين جشن در ميان ايرانيان باستان و آريايي دارد.
در كردستان و ميان كردها، با وضوح بيشتري جشن سوري يا جشن آخر سال در همانندي با جشن سوري باستان و ايام فروردگان باقي مانده است. هماننديهاي آن به قول آقاي هاشم رضي شگفت آور و موارد آن چنين است كه مراسم در آخرين شب سال برگزار ميشود، كه جشن آخرين گاهنبار يا همستپتمدْم است كه جشن آفرينش انسان ميباشد و به نوروز مربوط نيست چون دءنای است و پيش از آغاز سال فصلي برگزار ميگردد. مراسم راز و ري و كنايت آميز با تاريك شدن آفتاب و با افروختن آتش شروع ميگردد . اين آتش را هم، در كوي و برزن ميافروزند و به گرد آن شادي و پايكوبي ميكنند. و در مرحلهي دوم به روي بامها ميافروزند كه هنوز در ميان زرتشتيان مرسوم است و در شب آخر سال سفرهي رنگيني ميگستردند با بهترين خوراكها و تشريفات، و لازم بود بوي بهترين خوراك در خانه پراكنده باشد و معتقد بودند و هستند كه روان درگذشتهگان (فَرْوَهَرها ) به خانههاي خود نزول كرده و از ديدن آن همه نعمتو فراواني و پاكيزگيِ بازماندگان شاد ميشوند و از اينكه آنان را فراموش نكرده و مراسم و آئين به جاي ميآورند در حق بازماندگان دعاي خير كرده و آنان را نيرو و بركت ميبخشند.
مراسم باستاني شب سوري(چهارشنبهسوري )در بيشتر شهرها و بطور ويژه در روستاهاي ايران در سطح وسيعي برگزار ميگردد چنان كه در خراسان هنگام جشن از روي آتش پريده و اين اشعار را زمزمه مينمايند:
زردي مـــا از تـو سـرخي تــو از مـــا
الا به دَر ، بلا به دَر دزدو حيز از دِها به دَر
مراسم و سُنّت های کهنِِ ِ به جا مانده از ایران باستان در این شب بسیارند که به اختصار نام آنها را می توان بشرح زیر برشمرد.
1. کوزه شکنی2. قاشق زنی 3. آجیل مشکل گشا4. آب پاشی 5. بر افروختن آتش6. سفره انداختن7.شال اندازی8. کجاوه اندازی9.آش نذری10.مراسم قفل« بخت» گشایی دختران11. فالگوش 12. قُلیا سودن13.رفع و دفع چشم زخم 14.کاسه زنی و دف زنی در شیراز 15. توپ مروارید در تهران زمان قاجار و ... 16.گره گشایی17.آش بیمار 18.کندر و خوشبوو ...
در خاتمه باید یادآور شد که عده ای از علماو روحانیون(به ویژه ایرانی) با برگزاری چنین جشنهای که ریشه در قبل از اسلام دارد، مخالفت می نمایند و آن رابرای جامعه اسلامی!خطرناک توصیف می نمایند؛ به عنوان مثال می توان از اظهارات آیت الله
لطف الله صافی گلپایگانی که نسخه ای از آن به ایرنا مخابره گردیده بود (24 اسفند 82) مطالبی را خاطر نشان کرد:
((برادران و فرزندان! علی(ع) ودختران! فاطمه چنانکه می دانید امسال (1382)
مراسم چهارشنبه سوری با ماه محرم و شب و روز 25محرم الحرام مقارن شده است بنابر این از عموم مسلمان مخصوصآ شیعیان انتظار می رود که تنفر خود را از مراسم و جشنها و فرهنگ خرافی (ایران باستان) جاهلییت آشکار و اعلام دارند ؛
همچنین در بخشی از بیانییّه آمده بود که چهارشنبه سوری مناسب با شأن، مقام،درک ، معرفت، مردم شریف و مسلمان ایران نمی باشد و اینها در گوشه و کنار دنیا با زنده کردن این مراسم در ایران و... به بهانه برگزاری مراسم خرافی جاهلییت باستانی
سعی در ضربه زدن به اسلام(نه فرهنگ عربی حاکم!) دارند و آنهای که در چنین مراسمی شرکت می کنند از افراد نادان و نا آگاه و بی اطلاع جامعه می باشند.))
ولی بایستی یادآوری نمود که یکی از دلایل مخالفت با چنین جشنهای( جدا از دلایل سیاسی روز و زمانه) بر افروختن آتش می باشد و چنین متشبه می گردد که آنان با پریدن از روی آن و خواندن اشعاری از آتش استمداد جُسته و گویی آتش را پرستش می نمایند؛ در حالی که باید اذعان کرد که آتش خود یکی از چهار عنصر آب ،بادو خاک که همگی مخلوق اهورا مزدا بوده ، می باشد و علت مقدس بودن آن جدا از دلایل فلسفی، پاک بودن و داشتن خاصیّت پاک کنندگی و روشنی بخش بودن آن می باشد و به صراحت می توان گفت که ایمان ایرانی با آن حرارت و پرتو افکنی بیشتری پیدا خواهد کرد.چنانکه یکی از راهای ورنیرنگ(آزمایش قضایی داوری به منظور اثبات راستی و حقیقت)بوسیله ی آتش بوده است.
بی گمان از تأثیر و همچنین کاربرد عناصر چهار گانه ایرانی ..
و زرتشتی بر فیلسوفان یونانی بطوریکه عده ای جهان را از آب،و
عده ای دیگر جهان را متشکل از آتش و انکسیمنس جهان را از هوا(باد) دانست و اعلام نمود که انگار جهان نفس( مشتقات باد) می کشد، وفلسفه ی آتش و گناه در یهود،مسیحییت و اسلام و قران نمی توان چشم پوشید؛در جای جای قران نیز از مقدس بودن آن نامی به میان آمده است بطوریکه خداوند خود را نور دانسته و حضرت موسی ذات باریتعالی را به صورت پرتوی سوزان و البته نورانی از نور و آتش ملاقات نموده است . و از آنجا که آتش نیز چون سایر مخلوقات اهورای تحت فرمان خداوند قرار دارد و نه جدا از خداوند ( چنانکه در داستان افکندن ابراهیم به آتش به فرمان الهی به گلستانی تبدیل گشت و ...) لذا دلیلی بر ترس و بدبینی با انگیزه های زود گذر سیاسی وجود نخواهد داشت./.
توضیح کلمات و واژهها:
1. بر اساس عقاید زرتشتی عمر اساطیری جهان به چهار دوره سه هزار ساله مجموعآ 12000 سال تقسیم می شود.
2. گاهنبار: تقسیم سال زرتشتی به شش فصل راکه یادآور شش مرحله آفرینش می باشد، را گاهنبار می گویند.فصل= گاهنبار
3. اهورا مزدا: خدای بزرگ
4. گاه شماری : تقویم و روز شماری در ماه و سال
دیًنا: واژه ی بکاررفته در اوستا به معنی دین. دین در زبان عربی از همین واژه گرفته شده است.ریشه اوستایی آن دا به معنی اندیشیدن،شناختن و آگاهی یا فتن می باشد. البته بعضی ها آن را از دای به معنی دیدن و نگریستن «شهودی» گرفته اند.
اشو: لقب زرتشت ،که از جانب اهورا مزدا فقط به ایشان بخشیده شده است ؛تقریبآ به معنی حضرت و قبل از اسم زرتشت قرار می گیرد.
منابع و مآخذ:
1-مجموعه قوانین زردشت یا وندیداد- دارمستتر. ترجمه دکتر موسی جوان
2- گاه شماری و جشنهای ایران باستان – نوشته و پژوهش ، هاشم رضی
3- مجله آناهید، شماره نخست، امرداد و اردیبهشت 83،مقاله ی سر کار خانم فرشته رفیع زاده(مقاله جاپ شده در آن مجله به نام چهارشنبه سوری در گیلان)
4-مبانی تاریخ اجتماعی ایران، نشر قومس،دکتر رضا شعبانی، چاپ اول سال 1379
5-آناهیتا،اثر زنده یاد ابراهیم پور داوود، به کوشش مرتضی گرجی
6. اوستا- ترجمه و پژوهش، هاشم رضی،چاپ فرنو 1383
7- خبر گذاری ایرنا_24/12/1382
و الســــــــــــلام
موّفق و پیروز باشید.
در پناه مهر و یزدان
زانيار – کردستانی
اِشِم وَُهو وَهیشتِم اَستی
راستی نیک{است} و بهترین است.
اشو زرتشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
شاید امروزه توی این همه آشوب و جنگ و انتخابات و سر در گمی و ترافیکِ شهر های بزرگ ،یکی بخواد
مثل من فکر کنه شایدم کسی اصلاْ فکر نکنه!!!!
به یاد بوی یاس افتادم . همیشه که از در وارد حیاط میشدم روی نرده ای که تکیه داده بود به دیوار ...همیشه بوته یاس اون کنار نشسته بود....
راستی کی اونو اون جا کاشته بود؟
عصر ها که میشد صدای اذان مرحوم موذن زاده تو کوچه می پیچید...عجب حس آرامشی میداد....
وقتی حیاط رو آب پاشی می کردن ...بوی نمش تا ساعت ها میموند و از خنکیی که به جا می موند میشد یه لذت تازه شدن رو تجربه کرد.
راستی کی حیاط رو آب می داد؟
گلهای داوودیِ شاد و زنده...شمدونی هایی که تازه قدرشون رو می فهمم...اطلسی هایی که به اونا حسودیم میشد!...نسترن های کوتاه و تُنک ...همه و همه با هم میشد یه باغچه و چندتا گلدون!
راستی گلهامون چی شدن؟
میشستیم رو صندلی ها کنار باغچه ..انگاری به اریکهِ پادشاهی تکیه زدیم...
چقدر زود گذشت...جای اون همه خوش بختی رو چی گرفت؟؟
جای اون همه تازگی و طراوت شده همش دود و ترافیک و عصبیت.
مادر بزرگم تا صبح چند بار بلند می شد..می آمد توی حال ...ساعت رومیدید تا یه وقتی نمازش دیر نشه...
ظهر ها برنامه های رادیو رو ظهر دنبال میکرد ...بعدش می رسید به اذان ...
کبوتر های پشت پنجره همش می خوندن....
راستی اون کفترها العان کجان؟!
نهار رو که می خوردم می رفتم سوار سرویس بشم برم مدرسه..از بس سرویس دور میزد که دیگه ....!!!
راستی چرا سرویسمون مستقیم نمی رفت مدرسه ؟!!!
میشستم پای تلویزیون (البته از پشت در یواشکی می دیدم...آخه میگفتن صبح نمی تونی پاشی .زود به خواب)سریال ارتش سری میدیدم..اوشین میدیدم (که برق می رفت.هفته بعد دوباره همون قسمتو واسه ما نشون می دادن!!!)سرزمین های شمالی.
راستی چرا دیگه فیلم دیدن اون لذتو نمیده؟؟
شاید بزرگ شدم و حالو و هوام عوض شده؟؟
اما من هنوز همونم ....دوست دارم بچه بشم.بمونم خونه....صبح ها دلفی ببنیم..خانواده دکتر ارنست ببینم...آخرشم نفهمیدیم هاچ به مامانش رسید یا نه؟!!!!!
اما بچه های امروز با این افسار گسیخته گی و بی حوصلگی و شهر نشینیهِ بی درو پیکر چی میخوان بشن؟
نمی دونم...
ما که از بچگیمون خیری ندیدیم ...
وای به حال این ها!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
مرسی که لطف داشتینو با پیامک(اس ام اس قدیم) و تماس های مکرر با تلفن همراه من(همون موبایل)، مرا سوپرایز( همان خوشحالی ناگهانی میباشد!) کردین.قربونتون برم من الهی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"
مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.
وقتی مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حیوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن، اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.
فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.
بعد نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می کنه. هر کسی حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن.
اما اگرکسی حاضر نباشه از مهمترین چیزای زندگیش بگذره به اینجا میاد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط
|
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني
ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
سنگپشت، ناراضی ونگران بود.
پرندهاي درآسمان پر زد، سبك؛
و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست،
اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين
نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك
سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي .
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را
نشانش داد. كُرهاي كوچك بود.
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس
نميرسد .
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است .
حتي اگراندكي .
و هر بار كه ميروي، رسيدهاي .
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست،
توپارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا .
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش
چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور .
سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
خبرای بدی از دنیا میاد! رفیقکم!
شنیدم پریده رنگ سرخ پرچما یه کم!
شنیدم لنین تو تگزاس سه تا کارخونه زده!
شنیدم فیدل نشون مک دونالدُ بلده!
شنیدم که تروتسکی با تبر تو گردنش،
شده آرتیست یه فیلم هالیوودی با زنش!
وقتی عکس چه شده تی شرت خواننده ی رپ،
دیگه آبرویی باقی می مونه برای چپ؟
چپا چپ کردنُ آوردنشون به راه راست!
بگو سرزمین موعود برابری کجاست؟
پیش قدرت ربات کنف شدن کارگرا!
شکر نی شکرای کوبا شد کوکا کولا!
شنیدم که هوشه مین رئیس سازمان سیاس!
استالین یه گله دار دم کلفت تو آمریکاس!
خیلیا می گن آلنده شده تاجر سهام!
دست لخ والسا رُ دیدن تو جیب عموسام!
شنیدم مائو تو غرب رستوران چینی زده!
مالکوم x هزار دفعه به رستورانش اومده!
دیگه حرمتی نداره نه مسلسل، نه قلم!
خبرای بدی از دنیا میاد! رفیقکم!
چپا چپ کردنُ آوردنشون به راه راست!
بگو سرزمین موعود برابری کجاست؟
کارگرها کم آوردن پیش قدرت ربات!
هر چی نی شکر تو کوباس شده وقف آبنبات!
یغما گلرویی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
گفتم:شاید هنوز عاشق نشدی......
گفت: اما انگاری دوستت دارم
گفتم:هنوز عاشق نشدی.....
گفت: سعی میکنیم بشم
گفتم:هنوز.....
تو اصلاْ نمیشی.....هیچوقت...چون همه رو برای یکی دیگه میخوای و هر کسی واست مفهوم خودشو نداره......
بیخیالش شو.........دست از سر ما هم بر دار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایی تا به حال مطلب در این حد هجو خونده بودید؟؟؟!!!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
سفرهای حماسه عاشورا (۱)
ماجرای امام حسین از آغاز تا پایان شامل چند سفر مهم بود. اولین سفر بیشتر جنبه رسانهای و خبررسانی داشت. وقتی یزید پس از مرگ معاویه به فرماندار مدینه نامه نوشت که از امام حسین و دو نفر دیگر بیعت بگیرند، امام حسین از این بیعت امتناع کرد و در خطابهای تند اعلام کرد که باید فاتحه اسلام را خواند، وقتی این امت به رهبری مثل یزید مبتلا شده است. در اولین گام تبلیغی در مدینه در کنار قبر پیامبر که مرکز تجمع مردم بود؛ آمد و خطاب به پروردگار و در حضور مردم گفت: خدایا این قبر پیامبر توست و من فرزند دختر او هستم. امر به معروف و نهی از منکر را دوست دارم. توجه مردم مدینه که جمع شد، حرکت مهم امام حسین استفاده از امکان رسانهای حج بود. مردم فراوانی از نقاط مختلف به حج میآیند و این بزرگترین امکان خبررسانی بود. امام حسین به مکه رفت با خانواده اش. با این که میدانست باید به کربلا برود ولی مستقیماً آن مسیر را نپیمود. تمام حاجیان خود را تا روز هشتم ماه ذیالحجه به مکه میرسانند. روز نهم روز آغاز مراسم حج است. امام حسین صبح روز هفتم ذیالحجه خطاب به حاجیان در خطابهای اعلام کرد برای من قتلگاهی اختیار شده که من آن را دیدار خواهم کرد و هر کس از بذل جان و مال در راه پیغمبر و فرزندش دریغ ندارد با ما همراه شود. من فردا، هشتم ذیالحجه مکه را به مقصد شهادت ترک میکنم. روز هفتم که آخرین افراد او نیز از دورترین راهها خودشان را به مکه رسانده بودند امام حسین عازم کوفه شد. کاروان حسین از محلی به نام بطن عقبه کوچ کردند و در محلی به نام اشراف اقامت گزید. در این نقطه حربن یزید ریاحی از طرف دشمن راه را بر امام حسین بست و امام در دوم محرم همان سال وارد سرزمینی به نام کربلا شد. خبر مسافرت امام حسین از مدینه به مکه و استفاده از مردم برای خبررسانی به همه نقاط دنیای اسلام اولین سفر ماجرای عاشورا و امام حسین بود. برای امام حسین ۴ روز اضافه ماندن در مکه حتماً کار سختی نبود ولی آن ماجرا خبر تلقی نمیشد تا توسط مردم به همه نقاط خبررسانی شود. حالا مردم فهمیده بودند که امام حسین با یزید بیعت نخواهد کرد و عازم شهادتگاه شده است.
نقل از سایت وب نوشتهاhttp://www.webneveshteha.com/
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
دوستان نمی شود ننوشت...نمی شود کوتاه نوشت...نمیشود و یارا ندارد که نوشت.....![]()
مهران عزیز با آنهمه شور و انرژی از میان ما رفت....
این چند روز دلم نمی آمد بنویسم....اما خب..
در گذشت مهران قاسمی را به همسر وی، سر کار خانم سارا معصومی ، تسلیت می گویم.
آخرین نوشته های خانم معصومی در وبلاگ مشترکشان با مهران را حتماً بخوانید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
التی حلت بفنائک
فرا رسیدن ماه زیبایی یکه تازی عشق بر صحرای کربلا ، ماه سرخی واژه های بی کلام، جاریه همیشه ماندنی...
بر همه دوستان عاشق تسلیت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
یلدای ِ شبهایم...
به بلندایِ گیسوان توست یلدا.
یلدای من...
به بلندای گیسوانت سحر جاریست.
یلدای من...
در بلندای گیسوانت زندگی جاریست،
زندگی،سر شار از مهر توست،
مهر، عشقست که
من بی کلام زیر لب دارم:
یلدای من
یلدای شب هایم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
که بلاخره : آخرش که چی ؟؟؟؟؟؟؟![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط
|
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عید سعید غدیر،عید ولایت بر حق مولا علی(ع)، بر شیفتگان خاندان پاک محمدی و تمامی عاشقان مبارک.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سیمرغ/سایه شبانه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
منظور سایه از اینکه ایران ویران شود این است که:
دوست ندارد که زلزله بیاد! و اثرات بسیار بدی در زیست محیط ما و ... دارد!!!
از این که میگوید کنام پلنگان وشیران شود ...این است که:
از شیر میترسه! حالا میخواد شیر آب باشه یا شیر یارانه ای! یا شیر زندونی تو باغ وحش!(آخی ...دیدین چقدر مظلوم آدمو نگاه می کنه..منظورم شیر تو باغ وحشه نه سایه عزیز...اجب آدم های بد فکری هستین ها!)
خلاصه این که نتیجه می گیریم.. ..اگه خدای نا کرده زلزله بیاد اون وقت همه جا خراب میشه...اون وقت قفس شیر ها سوراخ میشه...آقا شیره گرسنه هست...کسی نیست تو این وضعیت به اون قاقا ...اإإإإإإ به بخشید ، غذا بده.پس آقا شیره میاد تو شهر ..بعدش به آدم ها حمله میکنه...اونوقت میان با تفنگ اونو می کشن..بعدش یه سری بیکار از اون ور دنیا به جرم حمله به حیوانات و عدم رعایت حقوق اونها! میان مارو محکوم میکنن!!!!!
خوب مگه آدم مرض داره ( دور از جون) که بیاد زلزله بده ، بعدش این همه اتفاق بیفته.
پس نتیجه می گیریم که:
شب ها شام کمتر بخوریم تا از این اتفاقات نیفته!
تا بر نامه بعد همه شما کودکان عزیز را به باع وحش میسپارم!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
اما بهتره ننویسم زیر انقدر حرفهایم سیاه است که دل تنهاییتان را تاریک خواهد کرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط
|
به گزارش مهر، متأسفانه در سالهاي اخير به دليل فاصله و شکاف عميقي که بين طبقه مرفه و مستمد جامعه ايجاد شده است،ميبينيم که آداب و رسوم و سنن نيز تحت تأثير اين عامل قرار گرفته و حالا برداشت همه اقشار جامعه از چنين سنتهايي متفاوت از گذشته است، به گونهاي که عدهاي معدود، در انتظار آمدن چنين شبي هستند و بسياري از مردم، نگران از نداري، در طلوع صبح طولانيترين شب سال لحظه شماري ميکنند.
فروشنده که دوست داشت در شب يلدا، مشترهاي خوب به سراغش بيايند، وقتي قيافه خسته و رنجور پيرمرد را ديد، با کمي بياعتنايي، گفت: آره . اگه ميخواي همه رو ببر، سه تومن بده... .
پيرمرد گفت: سه هزار تومان واسه اينا!! مگه چه خبره...؟
اما پيرمرد که ميدانست نميتواند با پولي که دارد جاي ديگر چيزي بخرد، ايستاد و پس از اينکه فروشنده کمي آرام شد، با چهرهاي از روي خواهش و التماس، گفت: جوون! من اينقدر پول ندارم. تازه همه ميوهها هم زياده. به اندازه هزارتومن بزار سوا کنم. خير ببيني... .
چند ساعتي مانده به شب، ولي دل تو دل مادر نيست و مدام سرش را از در خانه بيرون ميآورد تا ببيند همسرش کي ميرسد.
مرد از راه ميرسد، اما هنوز جواب سلامش را نگرفته است که همسرش رو به او ميکند و ميگويد: زودباش برو سه چهارتا مرغ بخر، يه مقدار هم ميوه و شيريني بگير و بيار. ميدوني که امشب آقا رضا با خانواده و فاميل ميان، ده نفري ميشن. هيچي نداريم تو رو خدا زود بگير و بيا.
مرد همه حرفهاي همسرش را شنيد، اما پس از مکث کوتاهي رو به زن کرد و گفت: اما خوش انصاف! فقط پنجاه هزار تومن از حقوق اين ماه برامون مونده که اون هم بايد واسه يه ماه خرج کنيم. حالا چه جوري اينهارو بخرم؟ نميشد بگي فقط دامادمون بياد آخه ما توقع نداريم که... .
اون شب همه خوشحال دور هم نشسته بودند و از همه جا ميگفتند و ميخنديدند، اما مرد که تنها سه هزار تومان ته جيبش مانده بود، داشت با خودش فکر ميکرد چگونه تا 28 روز آينده خرج خانه را تأمين کند.
مادر: خب که چي؟! شب چله چه فرقي با شبهاي ديگه داره؟ اصلا امروز چت شده گير دادي به بابات؟
مريم: آخه بچهها تو مدرسه ميگفتن امشب بايد با فاميلها جمع بشيم يه خونه و آجيل و ميوه بخوريم. خب بابا زود بياد بريم خونه خاله ... اونجا خوبه.
اوضاع مالي شوهر خاله مريم قابل قياس با پدرش نبود. واسه همين پدر مريم زياد با آنها جور نبود و سعي ميکرد کمتر همديگر را ببينند، اما مريم که از اين قضايا با خبر نبود، تنها ميدانست که پدرش کارگر ساده يک شرکت خصوصي است و شوهرخالهاش يک کارگاه تراشکاري دارد.
البته اين ميوه فروشي مثل ميوه فروشيهاي پايين نبود که همه چي داشته باشد. فقط چند قلم ميوه مثل موز، نارنگي، آناناس، کيوي، گريپ فرود، سيب، خيار و انار اون هم از نوع درجه يک شون.
وقتي وارد ميشدي، عطر شيرينيها آدم را مست ميکرد. جاي سوزن انداختن نبود. چهارتا فروشنده مشغول راهانداختن مشتريها بودن و دو تا هم پشت صندوق پول ميگرفتند.
با خودم گفتم: يکي مو را بيند و ديگري پيچش مو... ما رو باش که خيال ميکنيم زندهايم و زندگي ميکنيم، اما زهي خيال باطل که مردهايم و نفس ميکشيم!
بعد که کمي آرامتر شدم، به خودم دشنام دادم که مگر قرار نبود به آنچه ديگران دارند و تو نداري، حسادت نکني؟! پس چي شد، باز هم کم آوردي؟!
باز هم يک فقير ديدي و اشک حسرت براي او ريختي. تو را چه به اين کارها، قرار نيست که همه يه جور و يه اندازه بخورند و بپوشند و بگردند... .
نقل از سایت http://www.tabnak.ir/pages/?cid=3566
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط
|
نه....
این قرارمون نبود
تو بی خبر بری
من خسته شم که تو..
بی همسفر بری
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
نقل از سایت وب نوشتها
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
نقل از سایت وب نوشتها
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در بارهي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكندهاي داريم!
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كردهاند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.
در اوايل هفتهي پيش ميمونهاي آدمنما به آدمهاي ميموننما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نميگذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچارهي 46 ساله آورده است!!!
او طي 40 دقيقهي بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است.
او خودش را به نسبتهاي سرسامآوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حملهي برق آسا نگاه ميكند!!!!!!
حالا دیدید که من از سیمرغ زرنگترم ![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط
|
روز های پاییزی بارانی شما خوش
این آقای سیمرغ که دیگه مطلب نمی گذاره خیلی تنبل شده (البته این چیزه جدیدی نیست بیشتر آقایون تنبلند و کارهارو می ندازن رو دوش خانمها ) ![]()
چه می کنید با هوای سردو بارون و ...
قدر این رزوها رو بدونید امیدوارم زمستون امسال طولانی باشه ![]()
به قول اخوان عزیزم این شاعر همیشه زنده در ذهنم
که می فرمایند :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است ![]()
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ![]()
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه ![]()
زمستان است ![]()
![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط
|
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟
براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ
نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط
|
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید
فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟؟
تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟
خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست
زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده
اما .......... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..
(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی)
تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
|
Never Lose your Hope
اگر توانایی این رو داری که به غروب خورشید نگاه کنی و از اون لذت ببری پس هنوز امید در تو زنده است
If you can feel beauty in the colors of a small flower, اگرتو میتونی زیبایی رو در رنگهای یه گل کوچیک حس کنی پس هنوز امید در تو زنده است
If you can find pleasure in the movement of a butterfly, اگرتو میتونی از پرواز یه پروانه لذت ببری پس هنوز امید در تو زنده است
If the smile of a child can still warm your heart, اگرلبخند یک کودک هنوز میتونه گرمی بخش قلب تو باشه پس هنوز امید در تو زنده است
If you can see the good in other people, اگر میتونی خوبی ها و محسنات آدم های دیگه رو ببینی پس هنوز امید در تو زنده است
If the rain breaking on a roof top can still lull you to sleep, اگر ترنم بارش بارون روی سقف خونه باعث آرامش توموقع خواب میشه پس هنوز امید در تو زنده است
If the sight of a rainbow still makes you stop and stare in wonder, اگر منظره ی یه رنگین کمون هنوز باعث میشه که تو بایستی و به اون با شگفتی چشم بدوزی پس هنوز امید در تو زنده است
If you meet new people with a trace of excitement and optimism, اگر با هیجان ودید مثبت با آدم های جدید روبرو میشی پس هنوز امید در تو زنده است
If you give people the benefit of a doubt, اگربقیه رو باور داری و بی جهت به اون ها بدبین و شکاک نیستی پس هنوز امید در تو زنده است
اگر هنوز در دوستی با کسانی که در زندگی تو نقشی داشته اند پیشقدم میشوی پس هنوز امید در تو زنده است
If receiving an unexpected card or letter still brings اگر دریافت غیر منتظره ی یه کارت یا یه نامه هنوز واسه تو یه سورپرایز شیرین و لذت بخش هست پس هنوز امید در تو زنده است
If the suffering of others still fills you with pain and frustration, اگر غصه و رنج بقیه مردم هنوز دل تو رو به درد میاره و غمگینت میکنه پس هنوز امید در تو زنده است
If you refuse to let a friendship die, or accept that it must end, اگراجازه نمیدی که یه رابطه دوستی قطع بشه وقادر به قبول خاتمه یافتن اون نیستی پس هنوز امید در تو زنده است
اگر هنوز واسه شب عید و تزئین سفره هفت سین (یا درخت کریسمس) و غدای مخصوص عید خرید میکنی پس هنوز امید در تو زنده است
If you still watch love stories or want the endings to be happy, اگر هنوز دوست داری فیلم های عاشقانه ببینی و علاقه داری که آخرش هم خوب و به خوشی تموم بشه پس هنوز امید در تو زنده است
Hope is such a marvelous thing. It bends, it twists, it sometimes hides, but rarely does it break It sustains us when nothing else can . ..It gives us reason to live and continue ,
امید چیز شگفت آوریه ..پر از پیچ و خم هست ..حتی ممکنه یه وقت هایی (در وجود انسانها) پنهان باشه ... ولی از بین نمیره و با تمام پیچ و خمی که داره به ندرت شکسته میشه
اون از ما نگهداری میکنه و قدرت تحمل رو زمانی که هیچ کاری از کسی ساخته نیست به ما میده.... بهانه و دلیلی هست برای زنده بودن و ادامه دادن
when we tell ourselves we’d rather give in در زمانی که دیگه به خودمون میگیم که بهتره که تسلیم بشیم:
Hope puts a smile on our face when the heart cannot manage امید لبخند رو به صورتمون میاره زمانی که قلبمون از عهده این کار بر نمیاد
Hope puts our feet on the path when our eyes cannot see it امید قدمهای ما رو در راهی که پیش گرفتیم استوار میکنه زمانی که چشمامون قادر به دیدن راه نیست
Hope moves us to act when our souls are confused of the direction امید قدرت پیشروی و عمل کردن رو به ما میده وقتی که روح و روان آشفته ای داریم .
Hope is a wonderful thing, something to be cherished and nurtured, and something that will refresh us in return امید چیز شگفت اوری هست.یه.زمانی ما باید اون رو در خودمون پرورش بدیم و بارور کنیم و در عوض در زمانی دیگر اون میتونه نیروی تازه ای رو در ما به وجود بیاره
never lose your hope هرگز امیدت رو از دست نده |
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . اين یعنی
او زنده و سالم کنار من خوابیده است
I am thankful for the husband who snores all night, because
that means he is alive and healthy at home asleep with me
***********************************************
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.
اين يعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about washing dishes,
because that means she is at home not on the streets
**************************************
خدا را شکر که مالیات می پردازم. این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم
I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed
**************************************
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم
I am thankful for the clothes that fit a little too snag, because
it means I have enough to eat
***************************************
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because
that means I'm capable of working hard
******************************************
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم
I am thankful for a floor that needs moping and windows that need cleaning, because
it means I have a home
*****************************************
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم .این یعنی من در میان
دوستانم بوده ام .
I am thankful for the mess to clean after a party.because it meanes that i have been
surrounded by friends
*************************************************
خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و
هم اتومبيلی برای سوار شدن
I am thankful for a parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means
I'm capable of walking and that I have been blessed with transportation
**************************************
خدا را شکر که سروصدای همسایه را می شنوم. این یعنی من توان شنیدن دارم
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear
*********************************************
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear
*******************************************
خدا را شکر که هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم. این یعنی من هنوز زنده ام
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning, because it means I'm alive
********************************************
خدا را شکرکه گاهی اوقات بیمار میشوم ...که باعث میشود به خاطر بیاورم که
اکثر اوقات سالم و سلامت هستم
I am thankful for being sick once in a while,because it reminds me that i am healthy
most of the time
***************************************
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیب من را خالی می کند.
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم
I am thankful for becoming broken on shopping for new year, because
it means I have beloved ones to buy gifts for them
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
قیصر امین پور را به خانواده محترم ایشان
و جامعه هنری و
دوست داران ایشان،
تسلیت عرض مینماییم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط
|
اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما میتوانید PASSWORD کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
لحظات دشوار نوشتن،
آنچنان می نماید که از نبودن ها
تا به کنون زمان ایستاده
و گیسوان سپید روزگاران
نظاره گر در معنی شگرف زندگیست
و ضربان تند نفسهایم
دیگر توان نوشتن ندارد
سایه شبانه عزیز امروز مادر بزرگ خود را از دست داد
یاد او و فاتحه ای...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
ماه رمضان رو به پایان است. اگر فردا عید نباشد، امشب آخرین شب ماه و آخرین شب جمعه ی این ماه است. خیلی ها در این ماه ارتباط دائمی با خدا داشتند. خیلی ها هم حتی اگر نتوانستند روزه بگیرند ولی نگاه و کلام عاشقانه ای بین آنها و خدا رد و بدل شده است. همه ی اینها فضای عمومی ماه رمضان را معنوی کرده بود. شاید روزهای اول ماه رمضان سخت بود ولی روزهای پایانی حتماً با حسرت همراه است. در بین دعاها امام صادق یک جا میگوید: خدایا چشمت را از من برندار ولی به من همیشه نگاه مهربانانه داشته باش. هر چه گناهم سنگین باشد ولی تحمل نگاه غضب آلودت را ندارم. من خدا را دوست دارم. در دعای ابو حمزه هم امام سجاد میگوید: خدایا درسته خیلی گناه و معصیت می کنم ولی خودت میدانی به قصد لجبازی با تو گناه نمی کنم. پس خدایا لاتذکرنی بخطیئتی، یعنی خودم از همه ی گناهانم شرمنده ام، تو هی گناهانم را به یادم نیار و هی آنها را یادآوری نکن. این ماه پر معنویت در حال وداع کردن است. کاش آخرین رمضانمان نباشد. از خدا میخواهیم به همه ی ما توفیق دوباره با خودش بودن را نصیب کند. عید فطرتان هم – هر روزی که بود – مبارک باشد. اعمالتان قبول حق و لبخند مهربانانه ی خدا بدرقه ی زندگی پر لذتتان باد. آمین!
آدرس سایت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
و در ادامه....
از آنجایی که مسافرت های خارج از کشور و جذابیت های توریستی آن برای مردم ما ، آنها را به سمت خود میکشد و هنوز بزای آن چاره ای اندیشیده نشده عرض کنم که:
دوستان من بیایید خودمان کاری کنیم!
کدام از ما ایران خودمان را تا به نهایت دیده ایم؟؟؟
تعداد قلیلی می توانند این ادعا را داشته باشند که با واسطه ابزار های ارتباط جمعی ویا مسافرت توانسته اند مکانهای مختلف در ایران را ببینند یا بگردند.
کار دشواری نیست
بسیار تور های گردشی وجود دارد
کمترین فایده آن این است که به جای خرج پول در خارج ،آنرا در کشور خودت خرج میکنی و افتخار میکنی
دوستان من !
با دیدن مکان هایی از ایران به چنان غروری از دست رفته می توان رسید و سر شار از لذت شد که وصف نا پذیر است.
با کمترین مخارج.
با کمترین صرف زمانی.
بله
میشود.
چگوارا(انقلابی بزرگ) در دوران ۲۰ و ۲۱ سالگی به سفر به دور آمریکای جنوبی با کمترین هزینه پر داخت.با یک موتور سیکلت
(حتماْ کتاب سفر با موتور سیکلت، وی را بخوانید)
با این سفر بود که تحولی اساسی در زندگی وی پدیدار گشت.
حالا نمی گم بیایین چگوا را بشیم! اما می توانیم ایران را ببینم و افتخار کنیم.
همان چیزی که از ما مدت هاست غربیها گرفته اند: غرور به گذشتگان و در مقابل آن تحریف تاریخ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
نقل از سایت وب نوشتها
من از اول ماه رمضان برای سخنرانی دعوت نشده بودم ولی دیروز هم انجمن اسلامی دانشگاه شریف برای پرسش و پاسخ رو در رو دعوت کرده بودند وهم سخنران کارگاه روزه در ادیان بودم. در دانشگاه که سیاست بود.بحث ها نسبت به گذشته، جدی تر و عمیق تر بود. از طرف گروه جوانان موسسه گفتگوی ادیان هم دیروز کارگاه روزه در ادیان گذاشته بودیم. سر هر 4 تا میز افرادی امده بودند که از طریق تلفن و ایمیل ثبت نام و ورودی هم پرداخت کرده بودند. منظره زیبائی بود هر یک از روحانیون یهودی، مسیحی، زردشتی و مسلمان 20 دقیقه سر یک میز بودند و بعد جاشان را عوض میکردند. به طور خلاصه تاریخ روزه در دین خودشان را می گفتند: روزه در تقویم کلیسا ثبت شده و جزو آداب فقهی به شمار می رود. در اناجیل به وجوب روزه تصریح و روزه دار را ستوده و او را از ریا بر حذر داشته است. حضرت عیسی (ع) خود به روزه عملاً و قولاً توجه داشته و شاگردانش نیز پس از وی به امر روزه توجه داشته اند. در مسیحیت دو واژه روزه و پرهیز وجود دارد که بین این دو تفاوتی وجود دارد به این نحو که در ایامی که باید پرهیز را رعایت کرد، تنها از مصرف گوشت پرهیز می کنند ولی در ایام رعایت روزه همراه با پرهیز از گوشت غذای مصرفی و دفعات و وعده غذا هم محدود می شود. در یهودیت، واژه عبری برای کلمه روزه، لفظ صوم است؛ و روزه جزئی از مجموعه اعمالی است که یک یهودی برای ذلیل ساختن تن و رنجور ساختن آن انجام می دهد. در تورات برای اولین بار دستور تعنیت (روزه) برای روز کیپور (بخشش گناهان) در دهم ماه تیشری ذکر شده ولی روزه های دیگر تاریخ یهود با یادبود اتفاقاتی که در مسیر خرابی بیت المقدس (همیقداش) روی داد، مناسبت پیدا می کنند. روزه گرفتن و نخوردن آب و غذا در دین زردشت به خاطر این که باعث سستی بدن و عدم فعالیت مفید و کار روزانه می شود، حرام می باشد. اما برای افراط نکردن در خوردن گوشت حیوانات، زرتشتیان روزهای دوم و دوازدهم و چهاردهم و بیست و یکم هر ماه از خوردن گوشت پرهیز می کنند این چهار روز متعلق به چهار امشاسپند وهمن؛ ماه و گوش و رام، که از میان چهارپایان هستند، می باشد. در اوستا مفهوم روزه به روزه باطنی نسبت داده می شود و روزه ظاهری وجود ندارد.هندوها معمولاً در روزهای ماه جدید و جشن هایی مانند Shivratri، Durga Puja و Saraswati Puja روزه می گیرند. زنان شمال هند در روز Karva Chauth هم روزه می گیرند. نحوه روزه بستگی به خود فرد دارد. ممکن است روزه، امتناع از خوردن و آشامیدن هر نوع غذا یا نوشیدنی برای مدت 24 ساعت باشد، اما بیشتر شامل نخوردن غذاهای جامد است و نوشیدن مقداری آب یا شیر مجاز است. هدف از این روزه، افزایش تمرکز در مدیتیشن یا عبادت برای تطهیر درون است و گاهی به عنوان دادن یک قربانی در نظر گرفته می شود.همه فرقه های اصلی بودیسم دوره هایی برای روزه دارند که معمولاً روزهای چهاردهم ماه و دیگر روزهای مقدس است. در آئین بودا، روزه به معنای خودداری از خوردن غذاهای جامد است، ولی استفاده از برخی مایعات مانعی ندارد. روزه بودائیان روشی برای پاک سازی است. برگه های کوچکی که شرح روزه در ادیان مختلف بود را هم به شرکت کنندگان دادیم. بعد از پایان جلسه افطاری مختصری همه افراد به اتفاق روحانیون خوردیم
نقل از سایت وب نوشتها
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سیمرغ
|
به عادت سالهای گذشته در این شبها دعای جوشن کبیر خواندم
و در لابلای قرآنم دست نوشته دورانهای دور.از آنچه خواستهای من بود در شبهای قدر،که از خدا میخواستم بر سالی دیگر برایم رقم بزند....
حالا که آنها را میخوانم نوشته هایی است، از یک لحظه ناب...دورانی به پاکی همه عمر...چه خالصانه و بی پروا...چه کم توقع و بی آلایش...
کاش می شد به بی پروایی گذشته مینوشتم ،از خواستهایم...چه شد که من این همه محافظه کارانه از دلبستگی هایم هم ،نمی نویسم؟!!!
اما امشب همه را کنار گذاشتم و در کاغذم آنچه را میخواستم بی پروا به خدایم نوشتم
به امید آنکه در درگاه او مقبول افتد
آمین
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:59 قبل از ظهر  توسط سیمرغ
|